<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420</id><updated>2011-12-23T22:51:07.614+03:30</updated><category term='هشتم آبان ماه'/><category term='شوخی با مشتری'/><category term='خوشبخت'/><category term='کاترین پاندر'/><category term='خدایا شکرت... رهیدن از مشکل'/><category term='ایرج'/><category term='غرور'/><category term='شعر نو'/><category term='تصادفات جاده ای'/><category term='رابرت کیوساکی'/><title type='text'>فقرای بدبخت ← ثروتمندان خوشبخت</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>59</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-2107435927341405481</id><published>2011-01-07T01:24:00.001+03:30</published><updated>2011-01-07T01:28:20.039+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تصادفات جاده ای'/><title type='text'>تصادفات جاده ای</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;چند روز پیش سر ظهری آتل و باطل با مجتبی داخل مغازه نشسته بودیم و داشتیم دنبال یه نقشه میگشتیم که چطوری وقتی تپلی اومد سر به سرش بذاریم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مجتبی: سه روز پیش تپلی صبح با کلاغ داشت می رفت به در مغازه ما که رسید گفت:"الهی دشت نکنی!!!" منم گفتم:" به حرف تپل جماعت بارون نمیباره، تو که خوب دعا بلدی، دعا کن شیکمت آب شه." از اون روز ندیدمش...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوشبخت: تپپپپپپپپپپپپپپلیییییییی....قه قههه... صبح داشت میرفت دیدم دستش رو گچ بسته گفتم:"تپلی خدا بد نده، نگفتم قل بخور زودتر میرسی اینه عاقبت راه رفتن هااااااااااا"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مجتبی: نه ببببببابااااااااااااااا... دستش شییییکسسسته... چه ششششود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوشبخت: ببین الان که اومد من با لحن دعوایی میگم الهی لال شی مجتبی ببین با دختر مردم چیکار کردی؟ تو هم بگوو به من چه ربطی داره... من دعا کردم شیکمش آب شه نه این که دستش بشکنه!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو تایی با هم صدای قه قه مون بلند شد....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در همین حین داریوش اومد تووو...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داریوش: سلام... خوشبخت بیا بریم تا یه جایی برگردیم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوشبخت: من با تو تا دم بغالی ام نمیام ... دفعه پیش کم مونده بود هر کدوم با یه ازدواج اجباری با خانومایی که بلند کرده بودی زندگیمونو به باد بدیم... نیستم داداش... نیستم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داریوش: بابا تقصیر من چیه باراباسیه یهو از توو کوچه زد بیرون...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوشبخت: خوب باشه بد آوردیم الان کدوم گوری بریم؟؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داریوش: به جان خوشبخت یه آهنگ دارم خوراک جاده... سیستم بستم در حد لالیگا اصلاً خود جنس لا مذهب... بابا جان مادرت یه ربع در مغازه رو ببند فقط بریم یه دور بزنیم ببین سیستم جوابه یا نه... جان داریوش بیا بریم دیگه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با کلی اذن و التماس و خر کردن من خوشبخت راضی شدم بریم یه دوری بزنیم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوشبخت: فقط بریم یه چرخ توو راسته بزنیم برگردیماااا...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مغازه رو بستم و سوار ماشین شدیم اینم یه آهنگ از هیچکس گذاشت که میخوند :"میخندم.... یو هو هاا هاا هااا هاهاها هاااااا" راه افتادیم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به میدون نرسیده یهو یه پرایدیه با کلی سرعت پیچید جلومون... داریوشم به غرور جر خوردش برخورد و انداخت پشت اینا... دنده 2 رفت رو 3 و بعد چهار که طرف پرایدیه یه آن پیچید جلومون جفت پا رفت روو ترمز دایوشم ناز شستش بدون ترمز از پشت زد همه رو خوشحال کرد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه خورده که به حال اومدیم پریدیم پائین دِ بخور... اونا میزدن ما میخوردیم... دو سه تا از کسبه محل هم ریختن  و در این ضیافت شرکت نمودند و دِ بخور ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه باراباسیه اومد و همه مون رو جمع کرد و بردنمون پاسگاه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; یه چند تا از بچه های پاسگاه مشتریای خودمونن...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من زنگ زدم شریک یه مقداری پول آورد و  ما رو به بهونه صحبت از سلول کشید بیرون و رفتیم پیش بچه ها و اینو ببین و اونو ببین خلاصه طرف برگشت گفت:"ببین خوشبخت اول آخر خسارت ماشین یارو رو باید بدی، زدی دماغ طرف ترکیده ، دیه ای بشه حداقل سه چهار تومن باید بی افتی" منم گفتم: "حکم تو برام همون حکم قاضیه است تو بگوو چقدر باید بدم خلاص شم ؟؟؟ " بنده خدا هم گفت:" یه تومن...اونجوری نگاه نکن این پولو من بین چهار نفر تقسیم میکنم" خوشبخت:"جون مادرت فلانی، ندارم اینقدر... به جان عزیزت مرغ تخم طلا افسانه است... من به داداشم گفتم از همسایه ها پول دستی گرفته آورده همش چهرصد تومن همراهمه بیا اینم برا تو..."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه بعد از اصرار من و شریک و عجز و لابه اون دوتا رو با داریوش آوردن و برگشت به طرف گفت: ببین این یارو رفیقش دستش شکسته (داریوش) شما هم دماغت شکسته...اگه رضایتم بدید مجبورم به جرم بی نظمی در اجتماع، هر چهارتاتونم بفرستمون دادگاه و حکم جرمتونم کمتر از شیش ماه نیست، خیالتون تخت... یعنی شیش ماه باید آب خونک بخورین و شرت وکیل بند بشورین ... ولی به خاطر این داداشمون که کاسب محله و آبرو داره و جوونیتون و اینکه حوصله پرونده سازی و این دنگ و فنگا رو ندارم ، میتونم یه راهی جلوتون بذارم، اگه میخوایین من از جرمتون بگذرم و به خاطر بی نظمی در اجتماع نفرستمتون هلفدونی براتون خرج ور میداره... یارو سکته هه رو زد... برگشت گفت چقدر؟؟؟ میر غضب گفت: یه پونصد نفری باید بدین و امضاء و خوش گلدین... طرفم در آورد یه صد و خورده ای با رفیقش جور کردن و التماس و خواهش و تمنا و فوهش خوری دادن به میرغضب ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه تا ساعتهای پنج شیش بعد از ظهر گشنه و تشنه و پول به باد داده فقط تاوان سیستم داریوش گردن شیکسته رو میدادیم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;پنجشنبه شانزدهم دی ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت 1:03 بعد از نصفه شب&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;   &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-2107435927341405481?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/2107435927341405481/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2011/01/blog-post.html#comment-form' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/2107435927341405481'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/2107435927341405481'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='تصادفات جاده ای'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-9097480157197096706</id><published>2010-12-25T01:12:00.001+03:30</published><updated>2010-12-25T01:15:44.460+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شوخی با مشتری'/><title type='text'>مشتری</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;اصولاً مشتری مدارم و دوست دارم به هر سازی که این مشتری های اغلب محترم میزنن برقصم ولی بعضی اوغات  یه کمی شیطنت هم میکنم که همچین شغلم برام دوست داشتنی تر بشه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز یه خانم بسیار سانتال مانتال و سوسول با شوهر گرامیشون تشریف آوردن برا خرید...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانم (در ابتدا تنها): آقا ببخشید این کتتون قیمتش چنده...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فروشنده(خوشبخت): گرونه خانم!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانم: ببخشید؟؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فروشنده: منظورم اینه که این پارت کاریمون برامون گرون افتاده و قیمتش دویست و هشتاده و اگه منظورتون کتهای پارت قبلیه تموم شده...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(شریک عزیزتر از جان رو به قفسه در حال ریسه رفتنه)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانم: نه من قبلاً قیمت نکردم اولین بارمه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فروشنده: خوب چرا جلوی در، بفرمائید داخل تا کت رو ارائه بدم خدمتتون...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانم: نه ممنون داخل ویترین قشنگ به نظرم رسید خواستم قیمت کنم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فروشنده: نترسید کته(کت هستش) چیزی نیست...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانم: جاااااان؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فروشنده: منظورم اینه که حالا که تا اینجا اومدید جنس و تن خور کار رو هم ببینید، بد نیست...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانم: فرشید جان یه لحظه بیا...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فروشنده: جاااااااااان؟؟؟ با منید؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانم: نه مگه اسم شما هم فرشیده؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فروشنده: بله من فرشیدم اینم داداشم احمد علی (شریک عزیزتر از جان قیافه جدی به خودش میگیره و بسیار متمدنانه و میگه : خوشبختم )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه قول بیابونی از در میاد توو که صدای خس خس نفساش پاهای آدمو سست میکنه با کلی سیبیل و خط و خوط و لوازم مورد نیاز برای غم سور کردن رفیق و نا رفیق...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فروشنده (با صدایی لرزان) : کت رو برای داداشی میخواستید...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانم (با اعتماد بنفسی دو صد چندان): داداشم نیست شوهرمه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شریک عزیزتر از جان لبخند ملیحی روی لبانش خشک شده و هیچ گونه حرکت اضافی نمیکنه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فروشنده(یک آب دهن قورت میده): خوب داداش ماست و شوهر شما...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانم: نه من فکر کردم منظورتون اینه که شبیه داداش منه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فروشنده (بریده بریده): نه اینطور نیست ولی اگه کت رو به تن ایشون میخوایید باید بگم متاسفانه کوچیک میشه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهره مرد بر افروخته میشه و رنگ از رخسار جفتمونم میپره و هر لحظه به این فکر میکنیم که اگر اقدام به زدن کنه کجا یا کدوم طرف میتونه امن تر باشه؟؟؟ و یا تخمین میزنیم اگر با سرعت بخواییم به سمت چوب دستیه پشت گاو صندوق خیز ورداریم چندتا مشت میخوریم؟؟؟ آیا میرسیم یا نصفه راه جان به جان آفرین تسلیم میکنیم؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شوهر خانم(با صدایی مهیب و بلند): من که گفتم این کت سوسولیا به من نمیخوره بیا بریم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانم: خیلی ممنون آقا مثل اینکه خوشش نیومد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فروشنده(ایستاده و در سکوت خفه شده):....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این داستانها ادامه دارد....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جمعه سوم دی ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت 1:16 بعد از نیمه شب&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;   &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-9097480157197096706?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/9097480157197096706/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2010/12/blog-post_25.html#comment-form' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/9097480157197096706'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/9097480157197096706'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2010/12/blog-post_25.html' title='مشتری'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-4635327480111104854</id><published>2010-12-16T23:23:00.002+03:30</published><updated>2010-12-16T23:28:55.740+03:30</updated><title type='text'>دو رکعت نماز عشق</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;درود بر خداوند که تنها اوست که شایسته عشق ورزیدن است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر سال دهه محرم درگیر و دار مغازه و فروش و توازن مالی و از این دسته اعمال خوشایند و مورد پسند میباشیم تا به تاسوا و عاشورا برسیم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو روز در سال فروشگاه تعطیل میشه و این دو روز دقیقاً روز تاسوا و عاشورا است...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضی از کسبه برنامه ریزی میکنن برای یک سفر دو روزه به هر جایی که بهشون بیشتر خوش بگذره، اعم از زیارتی و سیاحتی و عشق و حالی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این دو روز بنده و شریک عزیزتر از جان، سعی میکنیم یه گوشه دنج و آروم داخل منزل پیدا کرده و سپس برای یک روز در سال هم که شده تا ساعت 12 ظهر بخوابیم و فارغ از کسری اجناس و فروش و حساب و کتاب و موقعیت طلایی و شکست باشیم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاسوا دقیقاً با وجود بچه خواهر شیرین بنده نهایت بتروکونید تا ساعت 9 صبح میتونید بخوابید از بس که عاشق بدو بدو و نظری و گلاب پاشی و این جور برنامه های این روزه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عاشورا هم تنها تا ساعت 10 مجاز به خواب هستیم. چون مادر عزیزتر از جان، عاشق بیدار باشه کله صحر عاشوراست و تنها تکه کلامش اینه که خدا قهرش میگیره توو این روز عزیز تا لنگ ظهر بگیری بخوابی!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس در نتیجه تنها فکر نظری و رویاییه یک خواب خوش و راحته که این روزها رو برای ما از روزهای دیگه متمایز میکنه!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دور از استراحت و این گونه مسائل که فقط در رویای شیرین ما میگذره در این دو روز اتفاقات نادر زیادی می افته... مثلاً بچه خواهر بنده با یه قابلمه آش نظری که از همسایه گرفته پهن میشه وسط آشپزخونه و مادر نظر قربونی میکنه که صدقه سری بچه بشه که هیچیش نشده!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صدای دارام دارام بومب آنقدر بلند بلند نواخته میشه که سرعت تپش قلب از یکصد و خورده ای به هزار و خورده ای میرسونه و تمام عزیزانی که بیمار قلبی توو خونه دارن به شفاعت این روز میرسن و بیمارشون به رحمت خدا میره...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بخت دخترای دم بخت باز میشه مثلاً دختر زهرا خانوم ، مونا ملقب به شمشیر زن یک دست که برنده دو دوره  مسابقات کاتای تک نفره زنان کشوره همین محرم سال پیش باز شد به همراه دختر سارا خانوم ، مریم ملقب به مریم قورباغه و دختران دم بخت دیگری که ذهن یاری نمیکنه همشون رو اسم ببرم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما لپ کلام:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منظور از این روده درازی ها این است که خوشبختانه یا متاسفانه دهه محرم رفته رفته در حال تبدیل به یک کارناوال است که این امر ماهیت حقیقی محرم را مخدوش و رفته رفته از بین میبرد.&lt;br /&gt;این امر تنها به این دلیل است که سو استفاده های شخصی از نام امام حسین و حرکتی که ایشان نمودند در بین برخی سیاسیون بسیار رایج است و مردم از این گونه رفتارها روز به روز خسته و خسته تر میشوند و انسانها و مسئولینی را مشاهده میکنند که نام مظلومان دشت کربلا را به زبان می آورند و بیت المال را به تاراج میبرند و نام امام حسین را می آورند و رشوه های کلان اقتصادی را موجه میدانند نام اعمه را می آورند و وامهای کلان بانکی میگرند و آب از آب تکان نمیخورد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمیگویم همه سیاسیون این عمل را انجام میدهند ولی این امر عادت پسندیده ای در میان پادشاه پرستان سیاسی است... کسانی که تنها اسم شاه را یدک نمیکشند و از سوپورچی دربارشان گرفته تا خزانه دارشان همه باید از فامیلهای درجه یک و دو و سه پادشاه باشند تا ایشان خیالش از خیانت راحت باشد و به هر کس میخواهد ببخشد و به هر ارگانی که دوست میدارد اختیار دهد و از هر کسی خوشش نمی آید زیر پا له کند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردم دیگر خسته شده اند ولی باید بدانند... امام حسین اگر جنگید، میدانست به شهادت میرسد و میدانست حتی زره ای شانس پیروزی ندارد و میدانست قربانگاه او همان دشت نینواست و از طرفی میتوانست مانند برادر خویش امان نامه امضا کند و صلح نماید ولی او عاشق خدا بود... او عاشق خالقی بود که ترس از مرگ را از قلب او زدوده بود و میدانست حکومت جور و ستم و حکومت بر پایه ریا و ریا کاری هیچگاه پاینده نمی ماند و تنها خون اوست که این حکومت را از پای در خواهد آورد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به چهره امروز حکومت نگاه میندازید بلکه آینده آن را نظاره گر باشید چرا که آینده در دستان خداوندی است که ریا کار و منافق را از کافر پست تر میداند... امروز شاید چند نفری در دستگاه حکومت جور و ستم باشند که به فکر یتیمان و گرسنگان خیابانی و تهی دستان بی نوا هستند ولی فردا حتی این چند نفر هم یا باید خود را با شرایط مستکبران وفق دهند و یا از آن رخت بر بندند و آن روز، روز مرگ حکومت بر پایه جور و ریا و ستم است. &lt;br /&gt;امروز ظهر دو رکعت نماز عشق به خالقم رو خوندم و همتون رو دعا کردم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امشب چهارتا شمع گرفتم به نیت مشکل هر کدوم یه شمع روشن کردم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خالقم همیشه پشتیبان من است و هر لحظه نزدیکتر و نزدیکتر از دیروز به من...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;*پنجشنبه بیست و پنجم آذر ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و نه*&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-4635327480111104854?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/4635327480111104854/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2010/12/blog-post.html#comment-form' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/4635327480111104854'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/4635327480111104854'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='دو رکعت نماز عشق'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-3583850582453392186</id><published>2010-09-17T01:15:00.002+04:30</published><updated>2010-09-17T01:51:09.727+04:30</updated><title type='text'>اولین برگ پائیزی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;زندگی، بودن، بالا، پائین، گذشتن، رفتن و تنها خاطرات است که می ماند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;صدایی آرام آرام نجوا میکند: بمان و زندگی کن ، سعی کن زندگی کنی نه این که زنده بمانی. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;و من در سکوت خویش می اندیشم که چگونه میشود به چیزی دل بست که هر آن باید منتظر از دست دادنش باشی.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;یکسال به یک آن گذشت، به یک چشم بر هم زدن و زندگی باز روی خشم گین خویش را توام با تمام مصائب نشان داد.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;دیروز اولین برگ زرد  پاییز را دیدم که چگونه روی دست باد می رقصید و تن زرد و بی جان خویش را برای تبدیل شدن به خاک به زمین می رساند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;در دلم زنجیرها باز بر هم فشرده شدند و نگاهم در نگاه برگ گره خورد. با خود گفتم آغاز مبارک باد. آری آغاز نوشتن بود.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;امروز که چرخه یکسال گذشته را مرور میکنم، این یکسال با خود به اندازه 10 سال فراز و نشیب داشت و فکر نمیکنم دیگر حتی رمق فکر کردن به آن هم داشته باشم. تصور می کنم این یک سال را جزو سالهای در حال اغما و کما به حساب بیاورم و دیگر هیچ وقت به سراغ خاطراتش نروم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;تنها جهت ثبت در دفتر خاطراتم نظری اجمالی و خلاصه وار به آن می اندازم .&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;1. تنهایی و تنهایی&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;2. پس از تحمل مصائب بسیار کسب و کار جدید به راه افتاد.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;3. پدر پس از یک سال تحمل رنج بیماری سرطان در مورخ 21/4/89 رخت از دنیای فانی بر بست.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;4. همه جز خداوند بر علیه من شدند تا نتوانم از پس مشکلات برآیم ولی خداوند همیشه و در همه لحظه با من بود و تا ظفرمندی همراهیم مینمود.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;شیرازه زندگیم بر لبه تیغ گذاشته شده و هر آن ممکن است بلغزد و از هم بپاشد. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;زندگی را با شکرگذاری و طلب یاری از خداوند میگذرانم و مسائل زندگی را یکی پس از دیگری و آرام آرام حل میکنم و خوشحالم که هم اکنون بسیاری از مسائل زندگیم حل شده و تنها چند مسئله وجود دارد که با گذر زمان قابل حل است.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;باشد که خداوند قلمم را قوت بخشد تا دوباره از نوشتن لذت ببرم و ثنای زندگی خویش گویم و از هم نشینی دوستانم سرخوش و سرمست باشم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-3583850582453392186?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/3583850582453392186/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2010/09/blog-post.html#comment-form' title='20 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/3583850582453392186'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/3583850582453392186'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='اولین برگ پائیزی'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>20</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-7896722900484777676</id><published>2009-12-08T23:19:00.004+03:30</published><updated>2009-12-08T23:25:13.321+03:30</updated><title type='text'>میگم و میگم... خوبشم میگم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;بابت همه چی... معذرت...معذرت...معذرت&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;این چند روزه دو روزش رو که خودم نیومدم...بعد که اومدم بیام و یه سری بزنم، به یک ربع نکشید پاور سیستمم سوخت... بس که خوشبختم بنده...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;و اما دیروز....&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;دیروز صبح کله صحر با جیغهای ممتد مامان بیدار شدم که برم سنگک تازه بگیرم برا صبحونه... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;توو راه همش به این فکر میکردم که برم یه پاور بخرم... این سیستم درب و داغون رو راه بندازم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;خلاصه تا رسیدم خونه و صبحونه رو مشدی زدم... آماده شدم و راه افتادم که برم مرکز کامپیوتر ایران یه پاور از این دوستمون بگیریم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;از میدون راه آهن که سوار ماشین شدم هی از داخل، بیرون رو نگاه میکردم و با خودم میگفتم این نیروهای انتظامی هم چه حضور فعالی دارن هاااااااااااا...نکنه مانوری...چیزی باشه... وقتی به منیریه رسیدم دیدم چند ده تا موتوری با قیافه های اجق وجق و ریشای بلند و لباسها و صورتهای مشکی و سبزه همینجور دارن ویراژ میدن و توو خیابون میرن... با خودم گفتم حتماً اینا هم نقش ارازل و اوباش رو بازی میکنن و قراره این پلیسای دور خیابون با یه حرکت ضربتی و سریع جمعشون کنن...الانم حتماً دارن تمرین میکنن...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;از اولش هم که سوار اتوبوس شدم... چندتا پیر مرد و جوون همینجور داشتن حرف از سیاست میزدن و منم خوراک... افتاده بودم به جون یکی از این پیر مردا هی میگفتم...تقصیر توئه که الان وضع اینجوریه و اگه نسل شما انقلاب نمیکردن و فلان و بیسار و بهمن و... خلاصه کلی مخ یارو رو پیچوندم... همچین چهره متشخصی داشت و منم سعی میکردم باهاش هر چقدر میتونم متین صحبت کنم... وسط حرفش که مثلاً از اقتصاد کلان مملکتی صحبت میکرد من در تصدیق حرفش میگفتم که آره بابا اون موقع کره میدادن اینقدر الان کره ها همه آب رفته و شده اندازه بند انگشت... اون بنده خدا هم شاکی میشد و میگفت آخه پسر من چه ربطی به کره داره... یه جوونم نشسته بود اونور و داشت تمام سعی خودش رو میکرد تا یه مرد میانسال رو متقاعد کنه که پیشرفت تلفن هندلی به موبایل، ربطی به پیشرفت مملکت نداره که... آقا میخندیدم هااااااااااااااا... این پیر مرده پیاده شدنی بهم گفت سعی کن یکم توو زندگیت کتاب بخونی تا حیف نشی!!! آی میخندیدم...مطمئنم بنده خدا حتی دلش سوخت که چقدر من نفهمم و کوچک اندیش...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;خلاصه رسیدیم به تقاطع طالقانی که پر از پلیس ضد شورش بود و خیابونهای اطرافم همینطور... داشتم میرفتم به سمت پاساژ که یه دفعه دیدم اون موتوریا شروع کردن به حرکت دسته جمعی و تیر اندازی هوایی... دقیقاً شبیه آپاچیا...با خودم گفتم آخ جون مانور شروع شد... چه ه ه ه ه ه ه ه ه شووووووووووووووود...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;ولی هر چی منتظر موندم دیدم اصلاً این پلیسا کاری با این ارازل و اوباش ندارن... بعد یه گاز اشک آور زدن میزون توو پاساژ که هیجان بالا گرفت... اونقدر باحال بود که نگووووو... بعد پاساژ رو بستن و من دست از پا درازتر منتظر موندم مانور تموم بشه و برم پاور بخرم... دیدم نه بابا ملتم اون ور خیابون دارن شعار میدن که مرگ بر فلانی...ما اهل کوفه نیستیم، پول بگیریم بایستیم و از این جور شعارهای بودار دیگه...بعدشم دیدم کل کاسبا کرکره مغازه هاشونو یه دفعه کشیدن پائین... همه چیز یه دفعه بهم ریخت... بعد یه پیر مرده داشت با عصا از بغل من رد میشد برگشت گفتش: روز دانشجو رم به گند کشیدن فلان فلان شده هاااااا... من تازه فهمیدم چه خبره... امروز روز دانشجوه و شورش شده...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;منو میگی همچین پرچم شده بودم که انگار صاعقه بهم زده... خنده هام به اضطراب و استرس و ترس تبدیل شده بود... حالا توو این گیر و دار کجا رسیدم من؟؟؟؟ نم نم داشتم پیاده میومدم به سمت تقاطع انقلاب با ولیعصر که وسط در گیری بود... از پشتم هم داشتن معترضین عزیز میومدن...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;نم نم داشتم به تقاطع نزدیک میشدم...بغل دست من دو تا جوون هم تریپای خودم راه میرفتن و دو قدم جلوتر دو تا دختر خانم که یکیشون داشت با موبایل حرف میزد... به تقاطع نرسیده، دم کیوسک بغالی و همه چی فروشی یه دفعه ده پونزده نفر آدم با صورتهای سفید مثل گچ و با ترس و استرس به صورت دو همگانی از سر نبش در اومدن و شروع کردن به دوییدن به طرف ما ... توو راسته همه جا خوردن... همینجوری که می دوییدن ، با سرعت تمام از روی دو تا دخترا رد شدن و داشتن به من میرسیدن که خودم رو سریع کشیدم دم کیوسک همه چی فروشی و اینا رد شدن... یه نگاه انداختم دیدم دخترا کاملاً له شدن و چسبیدن کف زمین و رد پای کفش یکی از دونده ها روو صورت یکیشون جا مونده بود... تا اومدم برم به طرف اینا یه دفعه مامورا هم از سر نبش ریختن بیرون... من نفهمیدم کی شروع کردم به دوییدن که یه صد متر بالاتر یکی بهم تنه زد و افتادم روو زمین... دیدم ریختن با باتوم که دستامو گرفتم روو سرم و خودمو جمع کردم... نامردی نکردن تا رسیدن سه چهار تایی باتوم به بنده خوروندن که یه دفعه دیدم دیگه کسی منو نمیزنه... یه نگاه انداختم دیدم ملت از اونور خیابون دارن میان طرف من... یه سکته ناقص زدم... گفتم حالا باید از اینا هم کتک بخورم... دیدم نه بابا یکی دستمو گرفت... یکی بلندم کرد، یکی دود سیگار فوت میکردم توو صورتم... منم خر کییییییف... قاطی اینا شدم تا سر خیابون همینجوری فوحش خواهر مادر میدادن به اینایی که منو زدن... عجب انسانهایی شریفی بودن... هم بنده رو نجات دادن هم به جای بنده فوحش خوار مادر میدادن و هر از چند گاهی یه کارت ویزیت به من میدادن و ازم دلجویی میکردن...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;آروم آروم به سر میدون که رسیدیم... من جمعیتو پیچوندم و سوار یکی از اتوبوسا شدم... یک موش شده بودم لای ملت... خودمو هی قایم میکردم... تا رسیدیم به منزل... خدا نصیب نکنه... این خلافکارا چی میکشن... اینا که با قشر تحصیل کرده و فهمیده این مملکت با باتوم و گاز اشک آور برخورد میکنن، وای به حال قشر خلاف کار... البته بنده هم شنیدم و هم دیدم که برادرهای نیروی انتظامی در مقابل قشر خلاف کار در قبال گرفتن مبلغی شیرنی ، ملایمت به خرج میدن و برادران بسیار زحمت کش و محترمی هستن اینهااا... خدا برا بابا ننشون حفظشون کنه...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;خدا به خیر کنه عاقبت جوونای این مملکت رو که همانا عاقبتشون سیاه هست و سیاه تر هم میشه...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;آقا دو تا سوال؟؟؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;من میخوام از اون آقا پلیس هایی که منو زدن بپرسم که چقدر حقوق میگیرن که هم وطنانشونو بزنن و آیا اونقدر مکفی هست که بنده هم یه پارتی جور کنم بیام در معیت ایشان به هم وطنانم خدمت کنم... البته بدون در نظر گرفتن زیر میزی و شیرنی آزادی بچه ها هاااا؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;سوال دوم این که، منی که نه سر پیاز بودم و نه ته پیاز و فقط رفته بودم پاور بخرم و دست آخر باتوم خوردم،اون دنیا چه جوری باید باهاشون حساب کنم؟؟؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;ممنون میشم اگه آقا پلیسی در جمع هست حتماً به بنده پاسخ بدن که خراب مرام و معرفت همه آقا پلیسا نیز هستیم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-7896722900484777676?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/7896722900484777676/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/12/blog-post.html#comment-form' title='59 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/7896722900484777676'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/7896722900484777676'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='میگم و میگم... خوبشم میگم'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>59</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-5385845490174228839</id><published>2009-11-27T21:31:00.010+03:30</published><updated>2009-11-29T00:13:14.141+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خوشبخت'/><title type='text'>خوشبخت و خانم بچه هاااااا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;امروز داشتم توو نت اسم خوشبخت رو سرچ میکردم که این عکس رو پیدا کردم...بالاش نوشته بود یک خانواده خوشبخت... خیلی باحال بود حیفم اومد نذارمش...گلابی این شد دو تا پست...شرمنده...نمیخواستم زیاد بشه ولی شد دیگه چیکار کنم!!!!؟؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; width: 476px; height: 391px; text-align: center;" alt="" src="http://luckylook88.files.wordpress.com/2008/07/33ymfs5.jpg" border="0" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;از پست جدید معذوریم....&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;از ترس دمپایی خاله هستی و غرغرهای گلابی مجبورم در ادامه همین پست آپ کنم....&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;خووووووووووووووووووووووووووووووووووووب...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;اسم این پست هسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسست... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;........................................شبنم ثریا.................................&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;این خواننده تاجیک که در ادامه لینک بیوگرافیش رو قرار میدم... سفیر صلح یونسکو می باشد...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%C3%98%C2%B4%C3%98%C2%A8%C3%99%E2%80%A0%C3%99%E2%80%A6_%C3%98%C2%AB%C3%98%C2%B1%C3%9B%C5%92%C3%98%C2%A7"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بیو گرافی خانم شبنم ثریا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دیشب برنامه کوک از شبکه ب/ی ب/ی س/ی رو نگاه میکردم...خیلی ازاجرا و آهنگش خوشم اومد...این بود که ضبطش کردم و از برنامه ضبط شده چندتا عکس درست کردم و یکی از آهنگاش رو هم که بیشتر به دلم نشست رو بیرون کشیدم که در ادامه به سمع و نظر خوانندگان عزیز میرسه...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;روی عکس کلیک کنید تا ادامه عکسهای ساخته شده توسط این جانب به نمایش در بیاد...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;a href="http://lucky405.persiangig.com/other/shabnam_e_soraya.html"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; width: 500px; height: 358px; text-align: center;" alt="" src="http://lucky405.persiangig.com/image/shabnam_e_soraya5.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;این هم یکی از آهنگهایی که دیشب اجرا کرد...من دقیقاً از همونجا گرفتمش....&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://lucky405.persiangig.com/audio/shabnam_e_soraya.mp3"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دانلود آهنگ: نمی دانم از شبنم ثریا.......البته فکر میکنم اسم آهنگش نمی دانم باشه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;در ادامه یک آهنگ داریم با نام خاله از گروه تی ام که امیدوارم خوشتون بیاد...البته خاله هستی تو حتماً باید این آهنگو گوش بدی...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://lucky405.persiangig.com/audio/TM%20-%20Khale.mp3"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دانلود آهنگ: خاله از گروه TM&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-5385845490174228839?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/5385845490174228839/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/11/blog-post_27.html#comment-form' title='29 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/5385845490174228839'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/5385845490174228839'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/11/blog-post_27.html' title='خوشبخت و خانم بچه هاااااا'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>29</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-2810943175201397436</id><published>2009-11-26T13:32:00.004+03:30</published><updated>2009-11-26T23:35:23.686+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر نو'/><title type='text'>سازه بی معمار</title><content type='html'>جیغ ممتدی باز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلنواز و گوش ناز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیدار کند مشدی بی سامان را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که پاشو صبح شده باز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشدی قنبر ای وای تو که خوابیدی باز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دل مشدی قنبر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همیشه خون بوده از جیغ گل عنبر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی باید که بیدار شد از خواب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جیغ اول هشدار گل عنبر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جیغ دوم لگد و مشت، آماده لبه در&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جیغ سوم بی صداست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه درد و لگد و مشت و سر و کله و خون و جگر سوختهء مشدی ماست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشدی قنبر همیشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جیغ دوم که میشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می پره زود از خواب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میشه آماده برا جامعهء گرگ معاب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نون و آبِ مشدی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الکی نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باید دربیاد با هزار جور کلک و زشتی و پلشتی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگه امشب با نون و انگور و ریحون و کمی ماست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به در خونه نیاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بچه ها تا خود صبح&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باید از گشنگی هاشون واسه هم قصه بگن...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادامه دارد...شاید...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(س.الف ملقب به خوشبخت)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادامه این قطعه ادبی توسط &lt;a href="http://khatoonekhamush.blogfa.com/"&gt;(خاتون خاموش)&lt;/a&gt; ادامه داده شده که درادامه نگاشته خواهد شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشدی قنبر که میاد..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بچه ها خوابیدن...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دل مشدی قنج میره بچه ها رو صدا کنه..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روشونو ببوسه و گره اخماشون و وا کنه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما چه کنه مشدی ما؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شرمنده است..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نون خشکیده و ماست...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ریحون و چیکار کنم..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اون یکی انگور می خواست..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انگور رو چیکار کنم؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دل مشدی میگیره..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قامتش بگی نگی کمی فرسوده شده..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کفشاش رو میگیره دستش ..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوک پا یواش یواش ..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه نگاه به گل عنبر میکنه..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طفلکی چه پیر شده..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه زمینگیر شده..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گلی خانم یادته..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کنار چشمه بودی..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاد و شنگول و جوون..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مست اون چشات شدم..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سر هفته نکشید..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیدی خاطرخوات شدم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اومدم پیش آقات...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتمش غلامتون..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قول میدم براش بسازم قصر شاه پریون..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گلی خر وپف می کرد..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشدی رفت دراز کشید ..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چشاش و روهم گذاشت..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفت به خودش ..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امیدت به اوس کریمِ.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فردا که شد روزِ ِ نو..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی ِ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشدی و خواب بردش ..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گلی از خواب پرید...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پنجشنبه پنجم آذر ماه سال 1388&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-2810943175201397436?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/2810943175201397436/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/11/blog-post_26.html#comment-form' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/2810943175201397436'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/2810943175201397436'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/11/blog-post_26.html' title='سازه بی معمار'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-7807108386752325141</id><published>2009-11-17T20:24:00.003+03:30</published><updated>2009-11-17T20:33:58.877+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خدایا شکرت... رهیدن از مشکل'/><title type='text'>خدایا شکرت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;خدااااااااااااااااااااااااااااایا شکرت...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این پست در تاریخ یکشنبه 24/8/88 نگاشته شده است... و برای این نوشته شد که امید به رحمت خدا را بیش از هر چیز به رخ بکشد...خداوندا امید به درگاه تو تنها چیزی است که در دنیا ارزشمند است...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداوند دوباره به ندای بنده حقیری مثل من گوش داد و پدرم رو بهم برگردوند...&lt;br /&gt;خدایا قول میدم یادم نره چه قول هایی بهت دادم...خداوندا ازت ممنونم که هیچ وقت من رو نا امید نمیکنی...خداوندا تو را شکر گذارم که به ندای بنده حقیری مثل من گوش دادی...خدایا شکرت...&lt;br /&gt;از همه دوستانم، تک به تک ممنون و متشکرم که همیشه و در همه حال یار و یاور من بودن و امیدوارم بتونم در آینده گوشه ای از محبتهاشون رو جبران کنم... بدون شما رد کردن این معضل برام سرابی بیش نبود...خدایا همه دوستانم رو همیشه و در همه حال شاد و مسرور بگردون و دل همشون رو همیشه خوش و خرم کن...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدااااااااااااااااااااااااااااایا شکرت...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینم یه عکس از زمانی که داشتم توو خیابونای اطراف بیمارستان چرخ میزدم تا یکم سبکتر بشم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5405118598521927986" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 470px; CURSOR: hand; HEIGHT: 365px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_030rZn8p_WY/SwLWulHBuTI/AAAAAAAAACg/ftDFU61WH7M/s320/DSC00553.JPG" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;♥. از تک تک دوستانم که امیدوارم خداوند سالیان سال برای من حفظشون کنه ممنونم...و از همین جا اعلام میکنم که بنده مدیون لطفای تک تکتونم و این لطف شما رو تا آخر عمر فراموش نمیکنم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سه شنبه بیست و ششم آبان ماه سال 1388&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-7807108386752325141?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/7807108386752325141/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/11/blog-post_17.html#comment-form' title='25 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/7807108386752325141'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/7807108386752325141'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/11/blog-post_17.html' title='خدایا شکرت'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_030rZn8p_WY/SwLWulHBuTI/AAAAAAAAACg/ftDFU61WH7M/s72-c/DSC00553.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>25</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-1220266206054418388</id><published>2009-11-06T11:39:00.003+03:30</published><updated>2009-11-06T12:05:12.480+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='غرور'/><title type='text'>غرور</title><content type='html'>روزی خواهی پرسید که چرا همیشه اولین چیزی بودم که برایت می شکستم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاسخی از برای تو نخواهم داشت...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو را سرگرم خواهم کرد به لبخندهای کودکانه و از تو دلجویی خواهم کرد و خواهم گفت: تو تنها چیزی هستی که برایم باقی مانده...با تمام شکستگیها و چین و چروکهایت و با تمام ژنده پوشیت باز تو تنها چیزی هستی که شاید به نیمه جان بودنت هم افتخار کنم...&lt;br /&gt;(س.الف)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نیستیم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به دنیا می آییم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عکس یک نفره می گیریم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بزرگ می شویم،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عکس دو نفره می گیریم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیر می شویم،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عکس یک نفره می گیریم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و بعد دوباره باز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; نیستیم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.salhaysokhteh.blogfa.com/"&gt;(از وبلاگ سالهای سوخته)&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;جمعه پانزدهم آبان ماه سال 1388&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;.&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-1220266206054418388?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/1220266206054418388/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/11/blog-post_06.html#comment-form' title='55 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/1220266206054418388'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/1220266206054418388'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/11/blog-post_06.html' title='غرور'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>55</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-3475957564588908543</id><published>2009-11-03T18:31:00.003+03:30</published><updated>2009-11-03T18:42:26.229+03:30</updated><title type='text'>پول نفت</title><content type='html'>صده ای دورتر از این صده بود &lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;که بشد نفت پیدا در ایران&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;مستشاری بود و جیب شاهنشاهی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;خرج آن سُر سُره و گردش و آن لاتاری&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;تپشهای دل این وطنم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;مردمان ینگه دنیا شاد نمود&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;همه شوسه هاشان آسفالت نمود&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;همه سقفهاشان ضد آب نمود&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;پول این نفت سیاه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;ساخت روزهای سپید&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;از برای کشوری بی رنگ و امید&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;ولی اما وطنم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;در دلش می نالید&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;همه مردم به لقمه نانی ساده&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;سیر می کردند شکم نازک خویش&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;جامه هاشان ژنده و بی مقدار&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;قلبهاشان کوچک و پر مقدار&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;همه در هم به خدایی دل بسته&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;شب و روز به دعایش پیوسته &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;که خدایا وطنم آزاد کن...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;شد وطن در دهه شصت آزاد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;البته این نظر خاص مباد&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;همه کارها به دست خودیها افتاد&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نفت استخراج میشد از چاه قدیم&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;تا بدین جا همه چیز عالی بود&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;تا که یک روز کسی از داخل ما &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دست انداخت به دارایی ما&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;تا همه کار بد او دیدند&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به کار دل خویش خندیدند&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;که چرا او بکند من نمکنم &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;که چرا او ببرد، من نبرم &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;حق من بیشتر از حق تو بود &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;که به هنگام نبرد &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دشمن این دست مرا نیز بربود &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;پس چرا من نبرم تو ببری &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بلی ای دوست&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;همه آنها که شب و روز &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به دعا وطن آزاد نمودند &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بشدند گرگ و به گله خویش زدند&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هیچ هم وطنی به کسی رحم نکرد&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ولی اما وطنم &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در دلش می نالد &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نیمه ای از مردم &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به لقمه نانی ساده &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;می نمایند باز سیر&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;شکم نازک خویش&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;جامه هاشان ژنده و بی مقدار &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;قلبهاشان کوچک و پر مقدار &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;همه در هم به خدایی دل بسته &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;شب و روز به دعایش پیوسته &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;که خدایا وطنم آزاد کن...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 482px; CURSOR: hand; HEIGHT: 676px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://lightsoundshutup.files.wordpress.com/2009/07/1239188893.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سه شنبه دوازدهم آبان ماه سال 1388&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-3475957564588908543?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/3475957564588908543/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/11/blog-post.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/3475957564588908543'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/3475957564588908543'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title='پول نفت'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-1442843010274226090</id><published>2009-10-30T15:57:00.003+03:30</published><updated>2009-10-30T16:14:35.350+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ایرج'/><title type='text'>تفسیرات از شعر شعرا2</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;تا بدین مرحله از تحقیق در احوال و آثار و افکار و اشعار جناب شاهزاده ایرج م/ی/رزا به مرحله ای رسیده ایم که مبحث اشعار ایشان مبحثی بس ژرف در امر خداشناسی و عرفان است و سطحی نگاره های ایشان دال بر عامه گویی و عامه پسندی اشعار ایشان است. در واقع ایشان به صورتی از رموز کلمات استفاده میکنند که ارتباطی معنایی و عقلایی با ضمیر ناخودآگاه خواننده برقرار میشود و خواننده این اشعار بزرگ چه فردی نا آگاه در امور عرفان باشد و چه عرفان شناس، ضمیر ناخودآگاهش با شعر درآمیخته و به زیبایی دنیای عرفان خواهد رسید.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنده حقیر در طی این چند دهه تحقیق و تفحصی که در اشعار شاهزاده ایرج م/ی/رزا انجام نمودم به یک شعر از ایشان که در قالب قطعه بود برخوردم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این شعر، شاعر ورای تمام شعرای چند قرن خویش که در عرصه عرفان شعر می سرودند، برخواسته است و کلمه ای جدید را از دنیای فانی وارد دنیای عرفان نموده است و آن کلمه "غمزه" می باشد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلمه غمزه در اصطلاح عامیانه به معنی اشوه و نازی است که جنس مونثی ابراز میدارد. اما شاعر در شعری که در ادامه این توضیحات نگاشته خواهد شد، از این کلمه به عنوان رفتاری در جهت عشقبازی با عالم باقی به زیبایی هر چه تمام تر استفاده نموده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ابتدا این قطعه را می نگاریم و سپس به نقد آن می نشنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با غمزاتی که تو خانم کنی...........................رخنه به دین و دل مردم کنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جان به لب عاشق بی دل رسد.....................با غمزاتی که تو خانم کنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دریا دریا به تو حُسن اندر است......................پرده برافکن که تلاطُم کنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غنچه به گلزار خَموشی کند..........................تا تو گل اندام تکلّم کنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرو ستادَست مودّب به جای.......................تا تو به رفتار تقدُّم کنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من به تو اظهار تَعَشُّق کنم...........................تو به من ابراز تأ لُّم کنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از دگران بیش ترم دار دوست..........................کز دگران بیش ترم گم کنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما تفسیر:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با غمزاتی که تو خانم کنی...........................رخنه به دین و دل مردم کنی&lt;br /&gt;شاعر در بیت اول عالم باقی را به یک خانم تشبیه کرده است که اولاً زیبایی زن در تمام سطوح عرفان به زیبایی خالق او ربط داده میشود و ثانیاً این تشبیه به عامیانه بودن شعر و قابل درک بودن آن در میان تمام اقشار اجتماع کمک خواهد کرد. در این بیت شاعر به زیبایی عالم باقی اشاره میکند که انسان در پس این زیبایی که در دل و راه زندگیش رخنه میکند وادار میشود به خالق این زیبایی بیاندیشد و راه به عرفان بگشاید.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جان به لب عاشق بی دل رسد.....................با غمزاتی که تو خانم کنی&lt;br /&gt;شاعر در بیت دوم به بی تابی خویش در رسیدن به عالم معنا سخن به میان می آورد و از ناز و اشوه های معشوق که باید و نبایدهای عالم معناست پرده می گشاید. مولانا جلاالدین محمد بلخی رومی که سرآمد تمام شاعران عالم معناست، نیز در اشعار خویش از این باید و نباید ها سخن به میان آورده منتها ایشان در پرده ای از ابهام، تنها به خاص بودن عالم معنا اشاره داشته است و مانند شاهزاده ایرج از باید و نبایدها سخن نگفته است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دریا دریا به تو حُسن اندر است......................پرده برافکن که تلاطُم کنی&lt;br /&gt;شاعر در این بیت عظمت عالم باقی را با آبهای دریاها که قابل شمارش نیستند مقایسه نموده و در مصراع دوم قصد دارد به خواننده اینگونه القا نماید که معنا در پس پرده ای از ابهام است و اگر پرده بگشاید تلاطمی عظیم بشر را فرا می گیرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غنچه به گلزار خَموشی کند..........................تا تو گل اندام تکلّم کنی&lt;br /&gt;در بیت چهارم شاعر برای درک بهتر و قابل فهم بودن موضوع برای همه دگرباره سری به دنیای فانی میزند و اینگونه سخن از عالم باقی به میان می آورد که اگر لب به سخن باز کند و اسرار خویش عیان سازد... گلهای گلزار به احترام و احتمام عالم معنا خاموش می مانند تا سخنان ایشان در دل عارف جای بگیرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرو ستادَست مودّب به جای.......................تا تو به رفتار تقدُّم کنی&lt;br /&gt;در بیت پنجم شاعر مبحث بیت چهارم را دگرباره تکرار میکند با این تفاوت که این بار دلیل ایستادگی و سکوت سرو را تقدم رفتار عالم معنا میداند و ایستادگی سرو را به احترام عالم معنا قلمداد میدارد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من به تو اظهار تَعَشُّق کنم...........................تو به من ابراز تأ لُّم کنی&lt;br /&gt;در بیت ششم شاعر از ابراز عشق خویش به عالم باقی سخن به میان می آورد و با در آمیختگی در مثالهای عامیانه که در آن هر چه غمزه و ناز معشوق بیشتر میشود عشق عاشق نیز سوزنده تر میگردد قصد دارد سوزندگی و آتش عشق به عرفان خویش را بیان دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از دگران بیش ترم دار دوست..........................کز دگران بیش ترم گم کنی&lt;br /&gt;شاعر در بیت هفتم و آخرین بیت عارف بودن خویش را عیان می سازد و از عالم معنا درخواست دارد تا او را بیش از پیش در خویش غرق سازد تا عرفان چنین عارفی را گم نسازد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;جمعه هشتم آبان ماه سال 1388&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;پ.ن1: گلابی جان من عروسی نمیرم که...ولی اینقده خوبه با شلوار کردی میرفتم و اون شال قرمزای ریش ریش...ولی به خونواده زنگ میزنم حتماً اونایی که گفتی رو برات بفرستن...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;پ.ن2. امروز عروس شد...یاد اون عکس افتادم توو گیرای وبلاگ گلابی که نوشته بود...بسوزد عسلویه...که سوزد جگرم...دوست دخترم مادر شد...من هنوز کارگرم... &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-1442843010274226090?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/1442843010274226090/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/2.html#comment-form' title='28 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/1442843010274226090'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/1442843010274226090'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/2.html' title='تفسیرات از شعر شعرا2'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>28</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-3053399716873461953</id><published>2009-10-26T18:21:00.002+03:30</published><updated>2009-10-26T21:36:06.605+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر نو'/><title type='text'>خدا کند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;اول از همه باید بگم به این نتیجه رسیدم که بنده مال اینجور دپرس بازیا نیستم و کلاً با روحیه ام سازگار نیست و باید برگردم و مثل یه آدم زندگی کنم. دلم به همین یه فضای مجازی بنده؛ که خونه خودمو و مهمونای عزیزمه، دیگه واسه چی باید درد بی درمون بگیرم...هااا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب نباید میشد... ولی وقتی شده مگه من میتونم کاری بکنم و اگر نتنوم از افکارم در برابر چنین چیزایی محافظت کنم دیگه به چه درد میخوره این همه کار کردن روی ذهنم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باید بگم، رفت که رفت... لابد به قول یارو گفتنی برا هم نبودیم که رفت...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی اینم بنویسم بعد راهیش کنم... این پستم از اون پستاییه که نمیتونم ننویسمش...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا که شما اینقدر خوشگل من رو رها کردی، منم میخوام به سبک خودم راهیت کنم و چندتا دعا میکنم برات که احتمالاً با این جیگر سوخته من، همش مستجاب میشه...ایشالله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن سرمه ای که کند سیه دو مژگانت................خدا کند بریزد و سیه کند تمبانت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وان رنگ طلایی که کند مویت بور......................خدا کند نگیرد و سفید کند مویت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وان رژی که رخ دهد آن لبان ناجورت...................خدا کند بلغزد و ناسور کند رویت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وان ابروان کمانت که اشوه گر است..................خدا کند بریزد و خراب کند اصلاحت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وان لباس عروس که بر آن نازی.........................خدا کند چاک خورد و به باد رود نازت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وان کفش سفید که کند قدت راست ................ خدا کند بچرخد و زمین زند شویت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وان تویوتای کمری که مرکبت باشد....................خدا کند نباشد و سوار کنند به نیسانت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وان دسته ی گل که فاخرت سازد......................خدا کند بیافتد و له شود به پاهایت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وان داماد خجسته ای که بر او نازی....................خدا کند بنالد و گند زند به اعصابت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وان وقت که هل هله آرام گرفت.........................خدا کند بسازد و سفید کند بختت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وان وقت که زندگی آغاز کنی............................ خدا کند بماند و حاصل شود وصالت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وان وقت که رنج کشی از دستش......................خدا کند برنجد و دوباره سر دهد به راهت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وان وقت که شاد گشتی از وی.........................خدا کند بداند و شاد شود به رفتارت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وان وقت که خطا یا که جفایی کردی...................خدا کند ببخشد و دل در دهد به نازت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وان وقت که عمرت به دم آخر بود......................خدا کند بخواهد و جان دهد کنارت&lt;br /&gt;(س.الف؛ملقب به خوشبخت 4/7/1388)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز خیلی خوشحالم که دوستای خوب و یک خاله خوب دارم که هوای منو دارن و برای تک تک تون احترام قائلم. عاشقانه دوستتون دارم و به خودم می بالم که توان اینو دارم که دوستای خوبی مثل شما داشته باشم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوست دارم در این پست یک چند سطر شعر نو هم از برای شما بگم که در وضعیت های بد و خوب، همراه منید...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گلابی جان من این شعر نو رو میخوام در وصف حال تو و کچل بگم...امیدوارم مورد پسندت واقع بشه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیر زمانیست، کچلم گم شده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر کسی تک بزند با دل و جان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میپرم سوی موبایلم آن سان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که بترسد سیم کارت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و بلرزد دستم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باز بینم کچلم نیست، تا تک بزند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بلکه این فرناز است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از ته دل گوید، که همی محسن او آمده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شارژ را در ره یارش، به حراجی زده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و در آن خوشحالی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به منم تک زده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از اتمام تماس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دل من میگیرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غم در آن کلبه تنهایی من سنگین است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و در آن تنهایی، فکری آزرد مرا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نکند کین کچلم آزرده ست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نکند غم به دلش رخنه زده ست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نکند کله بی برگ و برش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به دری خورده و خونین گشته ست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه خدایا نکن این کار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که هم او یار منست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو فقط کاری کن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که گلم بر گردد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اگر باز نخواست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو فقط کاری کن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که دلش در همه عمر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاد و نوشین گردد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما یه شعر نوی دست اول و تر و تمیز واسه خاله هستی که همچین دلم میخواد بلند بگم دوستت دارم خاله هستی... امیدوارم خوشت بیاد خاله...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کوچه باغی است پر از دار و درخت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سنگ فرشی است پر از برگ قشنگ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رنگ نارنجی و زرد و قرمز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بویی از کاگل و دیوار بلند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گو ایا در وسط پائیزیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فصلی از رنگ و دل و نقش و نگار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اندکی آنسوتر، جوی آبی است، روان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قدمم کوچک و چست است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خاله ام میگوید:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پسر خوب و گلی باش؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من امروز تو را آوردم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که کنم شاد دل کوچک تو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتمش پس خاله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدویم بر آن سو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که در آن هست یک جوی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماهی قرمز من در آن است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه ی هستی من در آن است&lt;br /&gt;مادرم آن ماهی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به همین جوی انداخته است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در همان روز سیاه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که شدم منفی سه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حجتش را با من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نمودش اتمام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفته است تا که نخوانم دیکته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و نگیرم رتبه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از ماهی و آن تنگ بلوری خبری نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خاله ام گفت: باشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چادرش در دستم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدویدیم به سوی آن سو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که در آنجا روان بود، یک جوی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خاله ام با من گفت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو بگرد این طرفش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من بگردم طرف دیگر جوی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در همان هنگامه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که دلم در تب و تاب ماهی قرمز بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از دو پا لغزیدم و به جوی افتادم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خاله ام جیغی زد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او به فریاد و فقان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من دستار و زمان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه را بند شدیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا که بنمود برون&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از دوپایم بیرون&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لحظه ای غر میزد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لحظه ای میخندید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من همی بودم شاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماهی قرمز را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیده بودم کف آب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دست در دستم داد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دستش بگرفتم و کشیدم از آب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خاله ماهی را دید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دست خود جفت نمود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آبی از جوی کشید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماهی غمزده را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا رسیم بر خانه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنگ خاله بس بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خاله ام گفت: بدو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما در آن کوچه زیبا و قشنگ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میدویدیم چون باد................................خاله نمیدونم چرا تا قیامت میشه این شعر رو ادامه داد... ولی اگه قبول کنی همونجایی که توو اون کوچه باغ میدویم تا ماهی رو به خونه برسونیم تمومش کنم تا یک بک گراند در ذهنمون باقی بمونه از اون کوچه باغ و دویدن شما در حالی که ماهی رو کف دستتون گرفتین و منم با قدمهای کوچیک و لباسای خیس دنبالتون دارم میدو ام...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما یک دوست. درسته سر نزدی و توو پست آخرم شریک نبودی ولی این باعث نمیشه من یادم بره که یک دوست خوب دیگه هم دارم... همین که گاه گداری من رو در غمهات و شادیات سهیم کردی برام بسه که به عنوان یک دوست قبولت داشته باشم...امیدوارم این شعر مورد پسندت واقع بشه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از قضا دارم دوست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نام او هست یک دوست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستی دل شفاف&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلبه اش هست ساده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولیکن، پر مزراب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او خدایی دارد، شاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شادیش ساده و ناب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاه گاه میگردد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دل و دستش بی تاب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنقدر هست درست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که به ایمان و خدایش نشود ساده و سست...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما خاتون خانم... ببین فردا نگی نگفتیا... من خواستم پارتی بازی کنم، از تو موضوع شعرت رو بپرسم ولی همش گفتی نمیدونم...این نمیدونمای تو هم شده بلای جون من...دوست دارم از همون قسمت درباره وبلاگت برای شعری که میخوام بنویسم استفاده کنم...در ضمن باید بگم که واقعاً دوست شریف و با درکی هستی...امیدوارم این شعر مورد پسندت واقع بشه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیست و نه روز شده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که بهار، رخت خویش بر بسته است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فصلی از رنگ و نگاری گرم است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چشم دنیا شده بازم روشن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خبر آمد که در این روز گلی در راه است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گل ما هست سپید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قنچه ای در پس آن رنگ امید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گو ایا در همه ی شهر به مریم شهره است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه جا حرف گل ماست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه جا زمزمه آمدنش پیچیده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه گویند که وقتی آید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه ی گلها را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاد و مسرور و تو خندان بینی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او همی خوش خنده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اندکی هم ساده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلی پر مهر دارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه میدانند او&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق تابستان است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولیکن از پاییز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اندکی بیزار است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او همی خوش شانس است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی در فکر خودش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اندکی بد شانس است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه جا دارد دوست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بس که او گردشی است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همی گویند که وقتی آید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آسمان پر ز ستاره است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اندکی چشم باید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که ببیند رخشان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آسمان دل خویش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همی گویند که او&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تک به دنیا آید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولیکن تنها نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون همه شهر به دنبال غمش می آیند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه ما اینجا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتظر میمانیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که بیاید گل ما&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا همه شاد شویم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به دل خوش قدمش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امیدوارم تونسته باشم از خجالت همگی در بیام....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ممنون که هستید.........&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;دوشنبه چهارم آبان ماه سال 1388&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-3053399716873461953?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/3053399716873461953/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/blog-post_26.html#comment-form' title='26 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/3053399716873461953'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/3053399716873461953'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/blog-post_26.html' title='خدا کند'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>26</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-4267739518299085919</id><published>2009-10-23T15:17:00.006+03:30</published><updated>2009-10-23T22:42:44.504+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هشتم آبان ماه'/><title type='text'>هشتم آبان ماه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;هشتم آبان ماه&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو لباسی از نور بر تنت خواهی کرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توری از رنگ امید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به درخشندگی الماس و سپید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رنگ رخسارت را همچو مه خواهم دید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در دلم خواهم گفت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنهمه نقاشی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که من و تو با هم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به سر انگشتان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کوچک شش ساله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می کشیدیم بر درب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دربی از رنگ سپید وسط آن دو اتاق&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نقش آن کلبه تنها وسط دار و درخت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نقش من بود و تو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میکشیدی داماد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که عروسی چون تو، دست در دستش داد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یا عروسک یادت هست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توری از رنگ امید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر سرش می بستی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و به من میدادی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و بلند میگفتی:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که تو خود دامادی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دست در دست عروسی بی جان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهره ام گشت خجل&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و شکست عهدی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لرزه انداخت به جان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هشتم آبان ماه&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو در آن هل هله گم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عهد ما بشکسته است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دست در دست همان دامادی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که در آن نقش، کشیدی دادی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و عروسک سرد است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که در آغوش من است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هشتم آبان ماه&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;روز عدلی است بزرگ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عدلی از جنس زمین&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر که را ثروت بیش، عشقش بیشتر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(س.الف)&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5395762233554289362" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 324px; CURSOR: hand; HEIGHT: 388px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_030rZn8p_WY/SuGZKdd4wtI/AAAAAAAAACY/-HLJm-JzKOQ/s320/1235lkg.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;پ.ن1. از امروز به مدت یک هفته بنده کلاً مخم رو میفرستم تعطیلات و نت نمیام...بعد از هشتم شاید برگردم...ولی نه برمیگردم چون اینجا خونه منه...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;پ.ن2. از همه دوستانی که این چند مدت کلی اذیتشون کردیم...معذرت میخوام و امیدوارم بنده بی چیز و حقیر رو ببخشند...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;پ.ن3. دیگه برا همتون تک تک کامنت نمیذارم و از همینجا اعلام میکنم که همتون رو عاشقانه دوست دارم و امیدوارم همیشه و همیشه زندگیتون پر باشه از امید و لذت و خنده...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;پ.ن4. امشب کامنتها رو میخونم و جواب میدم و بعد دیگه میره تا ببینیم چی پیش میاد...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;جمعه یکم آبان ماه سال 1388&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-4267739518299085919?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/4267739518299085919/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/blog-post_23.html#comment-form' title='18 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/4267739518299085919'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/4267739518299085919'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/blog-post_23.html' title='هشتم آبان ماه'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_030rZn8p_WY/SuGZKdd4wtI/AAAAAAAAACY/-HLJm-JzKOQ/s72-c/1235lkg.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>18</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-5681884853415145134</id><published>2009-10-22T03:42:00.006+03:30</published><updated>2009-10-22T21:34:29.227+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ایرج'/><title type='text'>تفسیرات از شعر شعرا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;امروز در حال خواندن دیوان جناب ایرج م/ی/ر/ز/ا بودیم که فصاحت و بلاغت ایشان بسی قدر بنمود و ما را بر آن داشت تا تفسیری هر چند جزئی بر یکی از قطعه های برین ایشان نماییم...باشد که ادبای دهر از جسارت این حقیر درگذرند و ما را به عزت و جلال اشعار جناب ایرج م/ی/ز/ا/ ببخشایند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ابتدای امر گذری زنیم بر پیش درآمد این قطعه و در ادامه تفسیر این قطعه را از زبان خویش جاری سازیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در کوی و برزن این مرد بزرگوار دختری می زیست که گویا از بد روزگار پدرش در سانحه آتش سوزی سوخته بود و رخت از دنیا بر بسته بود. گویا ایرج او را نیز تنها به نام پدر میشناخته است و پس از این سانحه غم بار، نام او را «پدر سوخته» نهاده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی این شاعر در کوی خویش در حال گذر بوده که بانوی «پدر سوخته» را در راه می بیند و از بد روزگار دل از کف میدهد. پس از خلوت در آستانه خویش، قطعه ای می سراید بس عظیم که در ذیل این نوشته آمده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آب حیات است پدر سوخته ...........................حب نبات است پدر سوخته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وه چه سیه چرده و شیرین لب است................چون شکلات است پدر سوخته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آب شود گر به دهانش بری...........................توت هرات است پدر سوخته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا بتوانیش بگیر و .../.................................صوم و صلات است پدر سوخته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می نرسد جز به فرو مایگان.........................خمس و ذکات است پدر سوخته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سخت بود ره به دلش یافتن...........................حصن کلات است پدرسوخته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنگ دهان، موی میان، دل سیاه....................عین دوات است پدر سوخته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احمد و از مهر چنین منصرف........................خصم نحات است پدر سوخته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با همه ناراستی و بد دلی.............................خوش حرکات است پدر سوخته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قافیه هر چند غلط میشود.............................باب ... است پدر سوخته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته دو قسم از ابیات این قطعه عظیم را در دیوان به صورت سه نقطه قرار داده اند. یکی در آخر مصراع اول بیت چهارم و دیگری در میان مصراع دوم از بیت دهم است. به نظر بنده دست نویس شاعر بد خط بوده و ناشر نتوانسته است شعر را به صورت کامل به چاپ برساند ولی همین اندازه نیز به قدر کفایت روح را در عالم عرفان غرق میسازد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما تفسیر:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ابتدا که شاعر با چونین بانوی وارسته ای رو در رو میشود. در ورای چهره سبزه و شیرین دخترک غم افسون کننده ای را از مرگ پدر در آن سانحه غم بار می بیند و تا انتهای شعر نامی که برای او انتخاب کرده را غید میسازد و آن نام، نامی نیست جز بی نامی دخترک و نامی است که از سوختن پدر گرانقدرش در آتش، سخن میگوید. یعنی «پدر سوخته».&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;در ابیات اول تا سوم، شاعر از زیبایی و شیرینی این بانو سخن به میان می آورد و کنایه ای از تلخی روزگار بر چنین بانوی زیبا و شیرینی میزند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در بیت چهارم، شاعر قصد دارد تا به خواننده عمق زیبایی این دختر را القا نماید و در قسمت سه نقطه آن اگر لغت «بکن» را اضافه نماییم به عمق زیبایی که شاعر قصد دارد به خواننده القا نماید پی خواهیم برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در بیت پنجم شاعر قصد دارد مهربانی این بانو را به تصویر بکشد و او را مانند خمس و زکاتی که تنها بر فقرا و ضعفا واجب است، مهربانیش را میان تمام اقشار مستضعف تقسیم می نماید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در بیت ششم، شاعر از نجابت و پاکدامنی این بانو سخن به میان می آورد و او را از زمره بانوانی بر میشمرد که دیر دل میبازند و اگر ببازند دیگر دل از یار بر نمیگیرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در بیت هفتم، شاعر همچون نگارنده ای چیره دست رخ این بانو را می نگارد و قلبی سیاه از ملال و رنج و سختیهای روزگار برای او منظور میدارد و بانو را دوات میخواند. دواتی که اگر نبود شعر و شاعری و عاشقی و معشوقی هیچگاه نگاشته نمی شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تفسیر بیت هشتم به گونه ای پیچیده می نمایاند و از علم بنده به دور است. گویا چونین است که شاعر در این لحظه در ملکوت به سر می برده و از کلماتی در این بیت استفاده نموده که تفسیر این بیت را پیچیده و سخت نموده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در بیت نهم، شاعر به دلیل دل بستن به چونین بانوی پاکدامنی خویش را نادرست و بد دل خطاب می کند و بانو را همچون فرشته ای خوش حرکات به تصویر میکشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در بیت دهم و آخرین بیت از این شعر، شاعر با تمام وجود شعر خویش را فدای زیبایی و شیرینی بانو میکند و میگوید:"قافیه هر چند غلط میشود" یعنی اینکه شعرم را به خاطر اینهمه زیبایی بانو بی قافیه فدایش میکنم تا مصرع دومم مصداق او باشد. در مصرع دوم از این شعر نیز شاعر با تمام وجود سعی میکند تا زیبایی بانوو را به رخ بکشد و این عمل را به گونه ای انجام میدهد که تمام اقشار جامعه درک کنند و از زیبایی بانو مطلع گردند. اگر به جای آن سه نقطه لغت «ل/و/ا/ط» را قرار دهیم شعر کامل میگردد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باشد که رستگار گردیم.همینجوری الکی...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنج شنبه سی مهر ماه سال 1388&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-5681884853415145134?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/5681884853415145134/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/blog-post_22.html#comment-form' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/5681884853415145134'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/5681884853415145134'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/blog-post_22.html' title='تفسیرات از شعر شعرا'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-2667458936300592073</id><published>2009-10-20T17:01:00.003+03:30</published><updated>2009-10-20T17:21:47.688+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رابرت کیوساکی'/><title type='text'>بیو گرافی رابرت کیوساکی</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://www.weblo.com/asset_images/large/Robert_Kiyosaki_451c0c50559ae.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 423px; CURSOR: hand; HEIGHT: 467px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://www.weblo.com/asset_images/large/Robert_Kiyosaki_451c0c50559ae.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;Robert Kiyosaki&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;رابرت کیوساکی می گوید: « علت عمده ای که باعث می شود غالب مردم در تنگناهای مالی به سر برند این است که آنان سالهای سال از عمر خود را در مدارس به سر می برند اما در خصوص پول هیچ چیز یاد نمی گیرند. نتیجه این است که فقط یاد میگیرند برای پول کار کنند... اما هیچ گاه یاد نمی گیرند تا پول برایشان کار کند.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رابرت کیوساکی در هاوایی به دنیا آمد و در همانجا بزرگ شد. او چهارمین نسل یک خانواده دو رگه ژاپنی _ امریکایی بود.خانواده اش ترکیبی از مدرسان ممتاز و برجسته مملکت بودند. پدرش رئیس آموزش و پرورش ایالت هاوایی بود. رابرت پس از پایان دوره دبیرستان، در نیویورک به ادامه تحصیل پرداخت و پس از به پایان رساندن دانشگاه، به نيروى تفنگدارانا دريايى امريكا پيوست و به عنوان افسر و خلبان هليكوپترهای سنگين نظامى به ويتنام رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در بازگشت از ويتنام، زندگى مالى، تجارى رابرت آغاز شد. در سال 1977، او شركتى را بنيان ناهاد كه نخستين كيف پول هاى مردانه را كه تركيبى از نايلون و ولكرو بود به بازار عرضه كرد. اين محصول، بعدها به يک فراورده مولتی ميليون دلارى جهانى تبديل شد. او و محصولاتش در مجلاتى چون Runner's World و Gentelman's Quarterly و Success Magazine و Newsweek و حتى Play/b/o/y مشهور است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از دست كشيدن از كار تجارت، موسسه اى به نام موسسه بين المللى آموزش با گروهى از همكاران خود تأسيس كرد كه به آموزش تجارت و سرمايه گذارى در هفت كشور جهان مشغول است، دهها هزار نفر دانشجو دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با بازنشسته شدن در سن 47 سالگى، رابرت به آنچه بيش از همه مورد علاقه اش بود روى آورد... سرمايه گذارى. به دليل نگرانى فراوانى كه از خلاء در حال رشد ميان داراها و ندارها داشت، به خلق بازى «گردش پول» پرداخت، كه به آموزش پول اختصاص دارد. آموزش شناخت پول و كار با آن، پيش از اينكه تنها توسط قشر پولدار جامعه درک شود و مورد بهره بردارى قرار گيرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گو اينكه حرفه رابرت، بر مستغلات و رشد دادن شركت هاى كم سرمايه استوار بود اما در موسسه آموزشى او، مهمترين چيزى كه تعليم داده مى شود، عشق و استقامت واقعى اش است. او اين آموزش را با كمک گرفتن از مردان بزرگى چون ا گ مندينو، زیگ زيگلار و آنتونى رابينز انجام مى دهد. پيام رابرت كيوساكى آشكار است. «مسئوليت امور مالى ات را خود برعهده گير، يا تا آخر عمر پذيراى دستورالعمل ها و فرمايشات ديگران باش. دست خودت است كه ارباب پول باشى يا برده اش شوي.» رابرت كلاس هايى دارد كه از يک ساعت تا سه روز طول می كشد؛ و به مردم در باره رموز ثروتمند شدن آموزش مى دهد. گرچه سوژه كلاس های او شامل: "سرمايه گذارى با بالاترين بهره و كمترين ريسک" و "چگونه به فرزندانمان آموزش دهيم پولدار شوند" و "تأسيس شركت ها و واگذارى آنها" مى باشد، ليكن پبام تكان دهنده و استوإرش چيز ديگرى است. آن پبام چنين است: « نبوغ مالى را كه در وجودتان خوابيده است بيدار كنيد. اين نبوغ و استعداد آماده سربر آوردن است.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين همان تعريفى است كه سخنران و نويسنده شهیر جهانى، آنتونى رابينز در مورد كار رابرت ابراز مى دارد. او مى گويد: « كار رابرت كيوساكى در امر آموزش، كارى نيرومند، عميق، شگرف و دگرگون كننده است. من در برابر تلاش هايش سر تعظيم فرو مى آورم و قوياً به تمامى مردم، شركت در اين كلاس ها را توصيه مى كنم.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در طول قرن اخير كه دوران تغييرات بزرگ است، پبام رابرت پيامى بسيار ارزشمند است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;منبع:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; کتاب کسب ثروت به روش پدر پولدار نوشته رابرت کیوساکی و شارون لچر؛ ترجمه مامک بهادر زاده و ناهید سپهر پور؛ انتشارات آوین&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سه شنبه بیست و هشتم مهر ماه سال 1388&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-2667458936300592073?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/2667458936300592073/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/blog-post_20.html#comment-form' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/2667458936300592073'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/2667458936300592073'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/blog-post_20.html' title='بیو گرافی رابرت کیوساکی'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-6560876232026472286</id><published>2009-10-19T13:32:00.003+03:30</published><updated>2009-10-19T13:36:42.058+03:30</updated><title type='text'>نقشه راه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;همیشه و همیشه به این فکر کردم که آیا مسیری که من انتخاب کردم درسته ؟ و همیشه هم به یک جواب رسیدم که حتی خدا هم در انتخاب مسیر دخالتی برای بنده هاش انجام نمیده و هر کس تنها خودش مسیرش رو انتخاب میکنه و تضمینی وجود نداره که مسیر زندگیت و هدفهات درست باشه...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;من در زندگیم ترجیح میدم روی دو تا پاهام بمیرم و نذارم شرایط باعث بشه که من روی زانوهام از دنیا برم. یکی میگفت تو هنوز اونقدر نادونی که نمیدونی شرایط زندگی با تو چیکار میکنه ولی من میخوام بهش ثابت کنم که هر کسی خودش رو باور داشته باشه شرایط بی معنی میشه. من زندگی نامه نمونه های زیادی از ایرانیهای موفق رو چه به صورت شفاهی و چه بصورت کتب بررسی کردم و همشون تنها یه وجه مشترک داشتن و اونم خواستن بود و تلاش برای به عینیت درآوردن خواسته هاشون بوده. خیلیهاشون بی خانمان و بی پول بودن ولی هدفمند زندگی میکردن. خیلیهاشون متوسط الحال بودن ولی باز آرزوهاشون بود که مجبورشون کرده بود که موفق بشن و خیلیهاشون هم پدران موفقی داشتند و پدرانشون برای بقای موفقیتهایی که به دست آورده بودن بچه هایی موفق و آگاه تربیت کرده بودن. من زندگینامه چند تن از کارآفرینان برتر سالهای اخیر رو به عنوان نمونه ایرانی های موفق داخل آرشیو وبلاگم دارم و میتونید به اونها رجوع کنید و بخونید که چه زندگی سخت و خفت باری داشتند ولی با خواستن و تلاش تونستن پس از سالها تلاش به تمام اهدافشون برسن که همین چند نفر برای من کافیه...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;  &lt;br /&gt;هر روز دارم تلاش میکنم که به دانش مالیم اضافه کنم و هر روز در تلاشم که در فنون مختلف بازی با افکار قویتر بشم تا به راحتی زمین بازی رو ترک نکنم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;شرایط در زندگی نقش مهمی رو ایفا میکنه ولی این دلیل نمیشه که من موقعیتهای زندگیم رو نادیده بگیرم و همیشه به نشدن فکر کنم. بلکه باید سعی کنم که از هیچ، همه چیز بسازم و این تنها با آگاهی ممکن میشه. پس باید تلاش کنم و تجربه به دست بیارم و بارها از نو شروع کنم تا بتونم به آگاهی برسم تا فرق بین یک قمار و یک ریسک رو درک کنم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;دانستن جواب یه سوال همیشه ذهن من رو به جلو میخونه و اونم اینه که چرا ثروتمندان، ثروتمندند و فقرا ، فقیر؟ رابرت کیوساکی تنها کسی بود که این مسئله رو به روشی منطقی و عینی پاسخ داد و حالا دیگه میدونم که چرا فقرا، فقریند و ثروتمندان، ثروتمند...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;این که ما باید برنامه ای برای آینده مان داشته باشیم یک امر بدیهی و ملزم به شمار میاد...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;امروز میخوام طرح و برنامه ای اجمالی از آینده ام رو تووی وبلاگم انتشار بدم و وقتی برگشتم و شاید دچار سکون شده بودم دوباره این پست، من رو بیدار کنه و به جلو بخونه...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;پس از سختی های بسیار و استعفا از کارمندی و شکست در نخستین قدم برای استقلال مالی حالا به کجا باید بریم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;ما همون شغلی که یک سال و اندی ادامه دادیم و دست آخر کلاه مبارکمون رو برداشتن رو باید دوباره از نو بسازیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;این شغل با شرایط و سابقه کاری ما همخونی داره و صرفه اقتصادی بالاتری نسبت به شغلهای دیگه داره و به علت عدم وجود قانون مالیاتی منسجم در ایران اسلامی که به صرفه اقتصادی این شغل کمک شایانی میکنه و همچنین مقدار سرمایه اندکی که در اختیار ماست و بازدهی سریع سرمایه؛ از هر نظر شغلی مناسب با شرایط ماست...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;تنها باید یک یا دو سال به صورت تمام وقت و بدون هیچگونه مرخصی و وقت آزاد مشغول به کسب درآمد بود که البته به قول یارو گفتنی پول رو روی میت بذاری بلند میشه راه میره چه برسه که خستگی باشه...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;خوب بعد از بررسی های لازم با رضا به این نتیجه رسیدیم که هر چقدر سرمایه از طریق این شغل به دست میاد باید صرف خرید زمینهای بایر برای ساخت بشه و همینطور که در حال درآمدزایی از شغل اول هستیم یواش یواش باید از پتانسیل افرادی که مد نظرمون هست کمک بگیریم تا شغل اول رو اولاً گسترش بدیم و ثانیاً درآمد حاصل رو جهت تبدیل زمینهای بایر به خانه های نو ساز به کار بگیریم و اندک اندک این شغل رو گسترش بدیم تا سرمایه اولیه جهت انبوه سازی و پروژه های بزرگتر به دست بیاد و همینطور طی چند سالی که این امر ادامه پیدا میکنه یواش یواش شغل اول رو به افراد مورد نظرمون بسپاریم و به صورت کار از اونها و سرمایه از ما و سود به صورت مساوی تقسیم باهاشون کار کنیم. تا اینجا بستر رو برای تاسیس یک شرکت ساختمانی آماده کردیم و داخل اون مستقر شدیم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;تمام برنامه به صورت فلوچارتی که رابرت در کتاب کار راهه پدر پولدار توضیح داده ترسیم شده و نیازهای اولیه کار هم بررسی شده ولی تخمینی که برای به انجام رسوندن این بخش از نقشه زندگیمون زدیم تقریباً حول و حوش ده ساله و باید طی ده سال آینده از نقطه A که راه اندازی شغل اولیه است به نقطه B که تأسیس شرکت ساختمانیه برسیم... البته هم قسم شدیم که تمام سعی مون رو بکنیم که زودتر به نقطه B برسیم. ولی ده سال کمترین زمان تخمین زده شده است...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;آموزشهای مورد نظر این بخش که باید فراگرفته بشه این مواردن: اول داشتن آگاهی اعداد و ارقام. یعنی ما باید از علم حسابداری و مالی تا جایی اطلاع داشته باشیم که وقتی پیشنهادی به ما شد اول با علم اعداد به مسئله نگاه کنیم و سپس با چشم و گوش پیشنهاد رو بسنجیم. دوم فراگیری مدیریت و هما هنگ سازی عوامل دخیل در امور ساخت و ساز است. که از مهندسی نقشه کشی گرفته تا قسمتهای حقوقی و موارد هماهنگ سازی با پیمانکار و شهرداری شهر و... شامل این بخش میشود. سوم فراگیری تشخیص بد از خوب در مورد انتخاب مکانهای مناسب ساخت و ساز است. این مورد هم به تیز بینی و همچنین آگاهی از طرح و نقشه ها و آینده نگری مربوط میشود. علم چانه زنی و استفاده از موقعیت های طلایی در پیشبرد سریع امور مربوطه نیز دخیل است که باید به درستی آموخته شود...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;کل این آموزشها از یک ماه پیش شروع شده و طی این 10 سال ادامه خواهد یافت و منابع آموزش از کلاسهای فراگیری این علوم گرفته تا تجربیات کسب شده در خود کوچه و بازار همه و همه شامل این آموزشها میشود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قسمت دوم از نقشه زندگی مان مربوط به راه اندازی یک کارخانه تولیدی در امر خوراک است که بتوان محصولی را مستقیم از مزارع به قسمت پرورش و فرآوری و تولید و عرضه رساند که برای موفقیت در این بخش از نقشه، آموزشهایی بسیار سخت و حیاتی لازم است و خود این بخش به طرحی بسیار جامع و سنجیده نیاز دارد و سرمایه ای که از بخش مسکن به این بخش تزریق خواهد شد... تمام طرح به علت دور برد بودن طرح هنوز بررسی نشده و در مقابل این طرح، طرحی کارآفرینانه نیز وجود دارد که اگر درست و سنجیده پیاده شود به علت نو ظهور بودنش مطمعناً سودآوری دو چندان خواهد داشت. آموزشهای این بخش نیز تعیین نشده است ولی تقریباً با آموزشها و تجربیات شغل اول و دوم نیمی از آموزشهای مربوط به این بخش را دیده ایم و تنها نیمی دیگر باقی میماند که طی سالهای اداره شرکت ساختمانی به آن خواهیم پرداخت...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در میان تمام این طرح و نقشه ها قسمتهایی وجود دارد که به قول رابرت کیوساکی امور خیریه است که در نیمه های هر قسمت از نقشه راه، پیاده سازی خواهد شد که از ریز شدن در این موارد صرفه نظر میکنیم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;قسمت دیگر ادامه تحصیل است که هر دوی ما به این نتیجه رسیده ایم که دانشگاه چیزی به جز یک مدرک به ما نداد و این مدرک با نقشه راه ما همگون نیست...البته پیشنهادی موجود است که طبق آن رشته دانشگاهی خویش را به مدیریت امور مالی تغییر داده و تا فوق لیسانس و یا دکترا ادامه دهیم ولی کما کان نظرمان بر این است که اگر بتوانیم امور مالی و حسابداری را در میان مشاوران ، کلاسهای خصوصی ، کتب تخصصی این رشته و در خلل خرید و فروشهای بازار بیاموزیم بسیار مفیدتر و بهتر از تحصیل در دانشگاهی است که بیش از نیمی از کتب و دروس آن که هیچ وقت به کارمان نمی آید را باید به صورت اجباری بگذرانیم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چارتها هنوز با نقصانهایی روبروست که دلیل عمده آن عدم آگاهی است و پس از بررسی دو چند باره حتماً باید در وبلاگ قرار گیرد تا بعدها دوباره و دوباره بررسی شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پ.ن1. متأسفانه این پست شخصی محسوب میشود و در جهت منسجم سازی اهداف آینده مان نوشته شده و از خوانندگان محترم خواهش میکنم که نظری مربوط به این پست ارائه ندهند. هر کسی مسئول زندگی خویش است و هر تصمیمی چه اشتباه و چه درست تصمیم شخصی فرد محسوب میشود و این عمر و زندگی است که اگر تصمیمی اشتباه باشد به خودی خود فرد را تنبیه خواهد کرد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن.2. امید است که تصمیمات درست و بجا باشد و اگر اشتباهی پیش آید حتماً راه گریزی نیز هست تنها باید به خودمان باور داشته باشیم...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دوشنبه بیست و هفتم مهر ماه سال 1388&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-6560876232026472286?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/6560876232026472286/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/blog-post_19.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/6560876232026472286'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/6560876232026472286'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/blog-post_19.html' title='نقشه راه'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-6175317161359546560</id><published>2009-10-16T03:19:00.007+03:30</published><updated>2009-10-19T12:04:18.058+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کاترین پاندر'/><title type='text'>قانون توانگری اثر کاترین پاندر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;این کتاب کتابی است که زندگیم را مدیون آن هستم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;پس از بررسی و مشاهده اینکه هیچ نسخه الکترونیکی از این کتاب در فضای اینترنت وجود ندارد؛ تصمیم گرفته شد که این کتاب به نسخه الکترونیکی تبدیل گردد تا همگان از وجود چنین کتابی ارزشمند کمال استفاده را ببرند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;امیدوارم دست اندر کاران ترجمه و نشر این کتاب، گستاخی این حقیر ، در نقض حق کپی رایت را ببخشایند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;در پارت اول 80 صفحه از این کتاب به انتشار میرسد و تلاش خواهیم کرد تا تمام کتاب را به صورت یکجا در اختیار خوانندگان قرار دهیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://lucky405.persiangig.com/document/Ghnoon_e_tavangary.pdf"&gt;&lt;strong&gt;لینک دانلود: کتاب قانون توانگری اثر کاترین پاندر&lt;/strong&gt; &lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شبانی دارم بی همتا که در رأس تمامی امور مرا راهنماست. باشد که خداوند تنها نیکی ارزانی دلهای ما گرداند.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;پ.ن1. این کتاب تا صفحه 102 به انتشار رسید و از انتشار مابقی این کتاب به دلایل شخصی منصرف شدیم که توضیحات کامل را در نسخه منتشر شده داده ایم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;پنج شنبه بیست و دوم مهر ماه سال 1388&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-6175317161359546560?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/6175317161359546560/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/blog-post_16.html#comment-form' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/6175317161359546560'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/6175317161359546560'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/blog-post_16.html' title='قانون توانگری اثر کاترین پاندر'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-8003682454631659273</id><published>2009-10-15T12:30:00.005+03:30</published><updated>2009-10-16T16:30:28.723+03:30</updated><title type='text'>من و خدا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;من و خدا خیلی با هم رفیقیم... یه جوری که فقط من و اون میتونیم رابطه اینجوری داشته باشیم و هیچ کس حق نداره مثل من و خدا باهاش رفیق باشه...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;میدونید رفاقتمون از کی شروع شد؟ نمیدونید دیگه...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;یه روز توو سن 16 یا 17 سالگی کلی از زندگیم بیزار بودم و یه چیز فنی هم از یکی از دوستام خورده بودم و خلاصه کلی اعصاب معصابم خط خطی بود...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;یه شب زمستونی بود... هوا خیلی سرد بود یادمه کلی البسه تنم کرده بودم بتونم یه دو ساعتی توو خیابونا ول بچرخم... تا اون موقع من و خدا فقط در حد سلام علیک عادی و سه چهار رکعت نماز نصفه نیمه کاره در هفته رفیق بودیم و کلیم روابطمون رسمی و سنتی بود...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;خلاصه چه سر دردتون بدم... داشتم توو خیابون راه میرفتم و به زمین و زمان غر میزدم که یه دفعه توو خیالات خودم به این نتیجه رسیدم که همه خوشبختیام تقصیر خداست... هیچی آقا چشمت روز بد نبینه شروع کردم به خدا غر زدن... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;بهش گفتم بابا خیلی باحالی... همش دستمونو میذاری توو پوس گردو بعد میگی از تو حرکت بعد بیا من بهت حقوق میدم... آخه کدوم حقوق، کدوم مزایا، طرف رفیق میری دورت میزنه، طرف دوست میری حالتو میگیره، طرف دوست دختر میری میبینی با 50 نفر به غیر تو میپره و اصلاً وقت خالی نداره یه وقت بذاره با هم بریم بیرون، طرف خونه میری باباهه بهمون حال میده... آخه خدا تو باشی با این وضعیت حقوق و مزایای مدنی، حاضری برا یه روزم که شده بین آدما زندگی کنی... بابا آخه چرا وعده سر خرمن میدی؟ چرا....&lt;br /&gt;همینجور غر میزدم و راه میرفتم که رسیدم به یه ساختمونه که کلاً داربست پیچ بود... منم همینجور داشتم برا خدا ور میزدم که یهو یه صدای مهیبی کلاً منو فر داد... میخ کوب شده بودم... انگار پاهامو یکی نگه داشته بود... چشمتون روز بد نبینه... نگوو داربستا شل بوده باد زد و کلاً داربستو ولو کرد وسط خیابون با کلی گرد و خاک و تخته و ور وسایل... دقیقاً من همونجا احساس کردم که باید حتماً هر چه سریعتر شلوار و شرتمو یه دست کامل عوض کنم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;چنان فر خورده بودم که تا همسایه ها بیان همونجایی که بودم خشکم زده بود... وقتی همسایه ها رسیدن سریعاً محل حادثه رو ترک کردم یه وقت آبرو ریزی نشه توو در و همسایه... اندکی آبروو جمع کرده بودیم اونم با سیلی که داشت اونم به باد میرفت...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;هیچی دیگه ما تازه دوییمون افتاد خدا عصبانی شده و اینجوری خواسته یه حال مشدی بهمون بده تا فک مبارک رو ببندیم... ولی یه چیزم دستگیرم شد... اونم این که فهمیدم خدا میشنوه بنده هاش چی میگن فقط به روی خودش نمیاره یه وقت کار به شوخی دستی نکشه...&lt;br /&gt;خلاصه بعد از اون ماجرا کلی نشستم و فکر کردم که باید چه جوری سر صحبت رو با خدا باز کنیم که رفاقتمون پا بگیره و یه وقت نکشه زیر همه چی بگه: من تنها تو تنها... نخود نخود هر که رود خانه خود...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;بالاخره طرحی رو ریختیم و نشستیم به مذاکره...خدا هم یکی از نماینده هاشو فرستاده بود اسمش عزرائیل بود، به گمونم... من شنیده بودم خیلی فرشته بی رحمیه... ولی خیلی با شخصیت بود... تازه خودش میگفتش که توو کار ملک و املاکه و اصلاً کاری به کار بنده های خدا نداره... میگفت اونی که جون آدمیزادا رو میگیره اسمش خوو خووه و کلیم با این آقا عزرائیل فرق میکنه... منم به حرفش اعتماد کردم چون وقتی بچه ننی بودم مامان بزرگم بهم میگفت اگه باز فلان کار رو بکنی به خوو خوو میگم بیاد جونتو بگیره، جونم مرگ شده...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;آقا نشستیم پای میز مذاکره با این آقا عزرائیل و ایشونم دستورات رو از طریق تله پاتی میگرفت و مذاکره میکردیم. ماحصل این مذاکره یه قرارداد چند بندی بود که به توافق طرفین رسید که بندها به این صورت بودند:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;بند اول: جناب آقای خوشبخت زین پس حق ندارد غر بزند و باید بگوید: هر چه از دوست رسد نیکوست و خداوند متعهد میگردد در قبال این امر چیزهای خوب بفرستد که فک آقای خوشبخت به زمین بچسبد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;بند دوم: زین پس آقای خوشبخت حق ندارد به اعمال غیر شرعی از قبیل دختر بازی بپردازد و در خیابان تیکه های پدر مادر دار بیندازد و همچنین رفیق بازی تعطیل و خداوند نیز متعهد میگردد هفته ای یه دونه حور العین بهشتی بفرستد تا بلایی شود به جان آقای خوشبخت و همچنین پس از امضای این قرارداد آلبومی از عکسهای این حورالعین ها در اختیار آقای خوشبخت قرار میگیرد تا به ترتیب هفته های سال انتخاب نمایند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;بند سوم: آقای خوشبخت باید روزی 17 رکعت نماز ناب به کمر بی صاحب مانده خویش بزند و حتی یک رکعت هم بدون تأمل نباشد و حجی حروف نیز باید طبق اصول زبان عربی باشد و در قبال این امر خداوند ویلایی دوبلکس همراه با تمامی امکانات از قبیل سونا ، جکوزی و... در محله آجودانیه تهران به صورت سند به نام در اختیار آقای خوشبخت بگذارد تا همینجوری با بچه ها بره اونجا خوش باشه...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;بند چهارم: جناب آقای خوشبخت زین پس باید متعهد گردد تمام چیزهایی که در شرع حرام اعلام شده را رعایت کند و از اشربه ها و طعامهای حلال استفاده نماید و خداوند نیز متعهد میگردد که هر هفته دو گالن شراب ناب بهشتی، از اونایی که سر درد نمیاره با پیک بفرسته ویلا...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;بند پنجم: خداوند به تمام تعهدهای خویش پایبند است و هیچ عهدی شکسته نخواهد شد و اگر این عهد از سوی او به دلایل نامعلومی شکسته شد آقای خوشبخت حق هیچگونه شکوه و شکایتی نخواهد داشت و الا اون داربستی که خدا نخواست بزنه توو سرش این دفعه دیگه حتماً روو سر آقای خوشبخت آوار میشه...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;و من الله توفیق&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;هیچی دیگه تا بند آخر خوب پیش رفتیم ولی بند آخر چنان آچمزم کرد که باید قبول میکردم... و الا داربست بود و جون ناقابل من...&lt;br /&gt;قرارداد امضا شد و طرفین توافق کردن به تمام بندها عمل کنند...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;هر روز هیفده رکعت نماز به کمر بی صاحاب مونده میزدیم و کلی دعا و راز و نیاز و کلی حلال حروم و کلیم نیکو کاری...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;یه ماه گذشت و نه از ویلای آجودانیه خبری بود و نه از شراب ناب بهشتی خبری بود و نه از حورالعین های بهشتی...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;هیچی دیگه خدا وعده سر خرمن داده بود... یه طرفه قرارداد رو فسق کرده بود و ما هم از ترس داربست نمیتونستیم نفس بکشیم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;این داستان ادامه دارد...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پنج شنبه بیست و سوم مهر ماه سال 1388&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-8003682454631659273?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/8003682454631659273/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/blog-post_15.html#comment-form' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/8003682454631659273'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/8003682454631659273'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/blog-post_15.html' title='من و خدا'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-5125230944327666787</id><published>2009-10-13T17:51:00.004+03:30</published><updated>2009-10-13T22:22:14.742+03:30</updated><title type='text'>عشق نهیب دو نگاهه ... نمیدونم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;امروز داشتم حافظه گوشیم رو بهینه سازی میکردم که دیدم یه تصویری دارم در حد لالیگا... اونم چی، یه آهنگ قدیمی و قشنگ که با دل آدم بازی میکنه....&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;بالاخره تصمیم گرفتم این آهنگ رو که فکر میکنم خوانندش فرشته باشه رو تبدیل به mp3 کنم و هم تصویریش رو بگذارم و هم صوتیش رو در ضمن درباره فایل تصویریش باید بگم که فورمتش 3gp هست که فقط داخل موبایل نمایش داده میشه و برخی برنامه های پخش مخصوص... امیدوارم لذت ببرید...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://lucky405.persiangig.com/audio/ESHGH.mp3"&gt;&lt;strong&gt;دانلود آهنگ: عشق نهیب دو نگاهه... نمیدونم از فکر میکنم فرشته...این لینک جهت فایل صوتی می باشد با فرمت mp3 &lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://lucky405.persiangig.com/ESHGH.3gp"&gt;&lt;strong&gt;دانلود آهنگ: عشق نهیب دو نگاهه... نمیدونم از فکر میکنم فرشته...این لینک جهت فایل تصویری می باشد با فرمت 3gp &lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;سه شنبه بیست و یکم مهر ماه سال 1388&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-5125230944327666787?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/5125230944327666787/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/blog-post_13.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/5125230944327666787'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/5125230944327666787'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/blog-post_13.html' title='عشق نهیب دو نگاهه ... نمیدونم'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-8063456184721840012</id><published>2009-10-11T22:26:00.002+03:30</published><updated>2009-10-11T22:31:00.373+03:30</updated><title type='text'>ساقیا مطرب و این کنج خرابات بس است</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ساقیا مطرب و این کنج خرابات بس است ... این رقص باده و جام و گل و ماه بس است&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;رنجیده ز دنیا و عشق و معشوق شدیم ... وین سالکی و پاکی و عادات پسندیده بس است&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;..............................................................................................................&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;در کلبه احزان همه گرد آمده اند ... ساقی قدحی در بر و عشاق به گرد آمده اند&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;سوری و بساطی و مطربی تار به دست ... وین بهر سوگ دل ماست که گرد آمده اند&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;..............................................................................................................&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;از آمدنم هیچ نبود گردون را سود... وز رفتن من جاه و جلالش نفزود&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود... کین آمدن و رفتنم از بهر چه بود (خیام) &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;..............................................................................................................&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;یکشنبه نوزدهم مهر ماه سال 1388&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-8063456184721840012?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/8063456184721840012/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/blog-post_11.html#comment-form' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/8063456184721840012'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/8063456184721840012'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/blog-post_11.html' title='ساقیا مطرب و این کنج خرابات بس است'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-661971404756244029</id><published>2009-10-10T22:54:00.004+03:30</published><updated>2009-10-11T22:39:02.397+03:30</updated><title type='text'>ارزش</title><content type='html'>هر چیزی که امروز ارزشمند است فردا ارزشی نخواهد داشت... زیرا انسان پیوسته در حال یافتن پاسخهای جدید است...(س.الف)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خود قضاوت کنید...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بستگی داره ارزش رو در چی ببینی...ممکنه بعضی چیزا بعد از معلوم شدن یه چیزی دیگه ارزششون رو از دست بدن...اما همیشه هم اینجوری نیست..بعضی وقتها ممکنه اگه به جوابهای جدیدتر برسی تازه بفهمی ارزش اون چیز بیشتر شده...(م.؟)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شنبه هجدهم مهر ماه سال 1388&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-661971404756244029?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/661971404756244029/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/blog-post_10.html#comment-form' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/661971404756244029'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/661971404756244029'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/blog-post_10.html' title='ارزش'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-3723587349965249720</id><published>2009-10-08T18:58:00.002+03:30</published><updated>2009-10-08T19:01:52.796+03:30</updated><title type='text'>سنگ بنا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;زمانی که تحت آموزشهای بازاریابی قرار داشتم. در قسمتی از آموزشهای بصری فیلمی آموزشی از سمینار آقای جو فابرگاس به نمایش گذاشته شد که در مورد هدف گذاری در بازاریابی محصول بود. اسم این سمینار هشت سنگ بنای اصلی بود که قصد دارم تو این پست تنها به یکی از این هشت سنگ بنا اشاره کنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;در واقع سنگ بنای هشتم از هشت سنگ بنای اصلی در مورد هدف والا بحث میکرد...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;آقای فابرگاس با مثالی، مبحث سنگ بنای هشتم رو شروع میکنه که اینگونه است:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;روزی کشیشی برای ساختن یک کلیسا مبالغی از مردم شهر جمع میکنه و پس از تأمین مصالح ساختمانی به دنبال معماران ساختمانی شهر میره... اون سه معمار زبر دست و خبره شهر رو استخدام میکنه و معماران شروع به فعالیت و ساخت کلیسا میکنن...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;مدتی بعد کشیش متوجه میشه که کار ساخت کلیسا به کندی انجام میشه و حتماً موردی در یکی از بخشها به وجود اومده که اونطور که باید ساخت کلیسا پیشرفت فیزیکی نداره...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;کشیش تمام بخشها رو کنترل میکنه تا عیب کار رو متوجه بشه... کارگران بخش حمل و نقل، مصالح رو به موقع به سازه میرسونن و تمام بخش مصالح اولیه به درستی کار میکنه...بخش کارگران هم به سختی تمام فرامین معماران رو به موقع و سر وقت خواسته شده اجرا میکنن... تنها بخشی که مورد ضن قرار میگیره بخش مربوط به معماران و مدیریت سازه است...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;کشیش فردای همون روز به محل ساخت کلیسا میره تا با معماران درباره کارشون صحبت کنه...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;کشیش برای یافتن شخصی که مصبب این کندی کار شده سوالی یکسان رو از هر سه معمار میپرسه: شما در حال چه کاری هستید؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;اولین معمار به سوال اینگونه پاسخ میده: ما آجرها رو روی هم قرار میدیم که سازه ای که میخواهید رو براتون بسازیم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;دومی اینگونه جواب میده: ما داریم کار میکنیم که بتونیم مایحتاج خانواده هامون رو تأمین کنیم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;سومی اینگونه جواب میده: ما کار میکنیم تا کلیسایی بسازیم که نسلهای ما رو سالهای سال تأمین کنه...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;کشیش تمام پروژه رو به معار سومی واگذار میکنه و یک ماه بعد کلیسا به روی مردم شهر باز میشه تا نسل در نسل جهت پیشرفت و سامان دادن به معنویات مردم شهر از اون استفاده بشه...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;فکر میکنم مثال گویای همه چیز بود و نیازی به تحلیل نداشته باشه...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;الطاف شبان من در پس تمام امورم جریان دارد. او نخواهد گذاشت که گرگی به گله ام بزند. در پناه او همه چیز آسان است...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;پنجشنبه شانزدهم مهر ماه سال 1388&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-3723587349965249720?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/3723587349965249720/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/blog-post_7064.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/3723587349965249720'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/3723587349965249720'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/blog-post_7064.html' title='سنگ بنا'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-899278677335207812</id><published>2009-10-08T01:13:00.003+03:30</published><updated>2009-10-08T01:31:11.803+03:30</updated><title type='text'>شمایل حقیقت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;هر آنچه در نگاه اول رخ می نمایاند ◄◄◄◄ دروغی بیش نیست...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دروغ&lt;/strong&gt; ← حقیقت است. اما نه در نگاه اول. دروغ حقیقت آراسته است. همانند زیبایی یک ملکه...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;حقیقت &lt;/strong&gt;← تنها کلمه ایست در مقابل هر آنچه هست. در واقع حقیقت چیزی جز یک کلمه نیست. کلمه ای که تنها جهت هسته سازی دروغ از آن استفاده میشود...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;دروغ گو&lt;/strong&gt; ← شخصی است که با کلام خود حقیقت را می آراید. در واقع او هنرمندی است که هنرش در سخنوری است...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;حقیقت گو&lt;/strong&gt; ← دروغ گویی است که توسط مخدوش ساختن چهره دروغگویی دیگر موقعیت و شأن اجتماعی خویش را بالا میبرد...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;در نتیجه هر آنچه انسان بر زبان جاری می سازد حقیقت است. دروغ گویی آن را می آراید و دروغ گویی دیگر چهره او را مخدوش می سازد تا به شأن و موقعیت اجتماعی بالاتر دست یابد...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;این شمایل حقیقت امروز دنیای زیبای ماست... (س.الف)&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;چهارشنبه پانزدهم مهر ماه سال 1388&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-899278677335207812?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/899278677335207812/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/blog-post_08.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/899278677335207812'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/899278677335207812'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/blog-post_08.html' title='شمایل حقیقت'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-1438253186601419379</id><published>2009-10-07T18:51:00.008+03:30</published><updated>2009-10-08T01:34:41.541+03:30</updated><title type='text'>درگذشت مرسدس سوسا خواننده محبوب امریکای لاتین</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;مرسدس سوسا، خواننده فولکلور آرژانتینی که با عناوینی همچون "صدای اکثریت خاموش" و "صدای آمریکای لاتین" شناخته می شد، در روز یکشنبه چهارم اکتبر 2009 در سن 74 سالگی و در اثر نارسایی کلیه، ریه و در نهایت ایست قلبی در گذشت.او در کنار برخی دیگر خوانندگان سرشناس آمریکای لاتین همچون ویکتور خارا، ویولتا پارا، ویکتور اردیا و آلفردو زیتاروسا از شخصیت های کلیدی جنبش "ترانه نو" (Nuevo Cancionero) بود که در دهه 60 و 70 میلادی تفکرات چپ گرایانه را با موسیقی و شعر درآمیختند و به این وسیله اعتراض خود را به سیاست های مشت آهنین حکومت های وقت منطقه و نقض حقوق بشر و آزادی های مدنی توسط آنها ابراز کردند.از مشهورترین آثار مرسدس سوسا در این دوره می توان به آلبوم "Hasta la Victoria" (تا پیروزی) اشاره کرد که عرضه شدن آن در سال 1972 یکی از مهمترین تحولات هنری سوسا بود؛ در آن دوره در هم آمیختن سیاست و موسیقی امری پرخطر به شمار می رفت و این مسئله از جمله باعث شد تا ویکتور خارا پس از کودتای نظامی سال 1973 شیلی دستگیر، شکنجه و اعدام شود.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 446px; CURSOR: hand; HEIGHT: 298px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://wwwimage.cbsnews.com/images/2009/10/04/image5361912.jpg" border="0" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;Mercedes Sosa &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.tafrihi.com/"&gt;&lt;/a&gt;سوسا به خاطر رنگ مویش با عنوان "La Negra" (سیاهه) شناخته می شدنسخه ای که مرسدس سوسا از آهنگ "Gracias a la Vida" (تشکر از زندگی) خواند، در دهه 70 و 80 به سرود اصلی فعالان چپ بدل شد و از جمله عواملی بود که به بازداشت این خواننده در میانه یک کنسرت توسط حکومت نظامی آرژانتین در سال 1979، ممنوع اعلام شدن پخش آثارش از سوی دولت آرژانتین و تبعید اجباری او به اروپا منجر شد.او در سال 2007 در مصاحبه ای با خبرگزاری آسوشیتدپرس گفت در آن زمان از سوی تشکل Triple A تهدید به مرگ شده بود؛ این تشکل که در واقع یک جوخه مرگ راست گرا محسوب می شد، در حین دوره حکومت نظامیان در آرژانتین بین سال های 1976 تا 1983 فعالیت می کرد و افراد مظنون به مخالفت با دولت را مورد ارعاب قرار می داد.شکیرا (راست) از خوانندگانی بود که موقعیت همنوایی با مرسدس سوسا را یافت...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;a href="http://www.tafrihi.com/"&gt;&lt;/a&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 303px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_D1vu3iEBoSY/SC_s3V_TmkI/AAAAAAAAK2Y/UOamu9oPBOo/s400/shakira_mercedes+sosa_01.jpg" border="0" /&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;br /&gt;مرسدس سوسا در ماه های آخر حکومت دیکتاتوری آرژانتین که در جریان آن ده ها هزار نفر در سرکوب فعالان چپ به دست دولت کشته شدند، دوباره به کشورش بازگشت و گرچه در نهایت حکومت های نظامی در آمریکای لاتین، یکی پس از دیگری کنار رفتند، اما این خواننده با خواندن از مسائلی جهانی همچون جنگ، فقر، عشق و از دست دادن عزیزان، محبوب باقی ماند.او که بیش از 40 آلبوم عرضه کرد، در سال 1994 در کلیسای سیستین (مقر رسمی اقامت پاپ، رهبر مسیحیان کاتولیک جهان، در واتیکان) آواز خواند و در سال 2002 در کارنگی هال در نیویورک و در تماشاگاه باستانی کلوسیوم شهر رم همراه با ری چارلز، از مشهورترین نوازندگان پیانو، برنامه اجرا کرد.خانم سوسا سفیر حسن نیت سازمان ملل متحد نیز بود و همراه با ستارگانی همچون لوچیانو پاواروتی، استینگ، و جون بائز خوانده بود.او بخاطر فعالیت های هنری خود و همچنین فعالیت های بشر دوستانه اش به ویژه در امر دفاع از حقوق زنان جوایز بین المللی متعددی را دریافت کرد و از جمله در عرصه هنر در سال های 2000، 2003 و 2006، جایزه گرمی لاتین بهترین آلبوم فولکلور سال را دریافت کرد.مرسدس سوسا،آلبوم اخیر او که "Cantora" نام دارد و مجموعه ای است از تصنیف های کلاسیک فولکلور آمریکای لاتین و با کمک خوانندگانی همچون شکیرا، فیتو پائز و خواکین سابینا خوانده شده نیز نامزد دریافت جایزه گرمی در سال جاری است که مراسم آن در ماه نوامبر برگزار می شود.شکیرا با انتشار بیانیه ای در باره مرسدس سوسا گفت: "او بزرگترین صدا و بزرگترین قلب را برای درک رنج مردم داشت."در این بیانیه آمده است سوسا "صدای برادرانش در روی کره خاکی بود که پرچم موسیقی رنج و عدالت را برافراشتند."هوگو چاوز رئیس جمهور ونزوئلا هم درباره این خواننده گفت: "او زندگی ما را روشن کرد."آقای چاوز افزود: "ممکن است جسم او در میان ما نباشد اما مرسدس هنوز هم با ماست."&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;چهارشنبه پانزدهم مهرماه سال 1388&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-1438253186601419379?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/1438253186601419379/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/blog-post_07.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/1438253186601419379'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/1438253186601419379'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/blog-post_07.html' title='درگذشت مرسدس سوسا خواننده محبوب امریکای لاتین'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_D1vu3iEBoSY/SC_s3V_TmkI/AAAAAAAAK2Y/UOamu9oPBOo/s72-c/shakira_mercedes+sosa_01.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-2391815949948773443</id><published>2009-10-05T00:27:00.003+03:30</published><updated>2009-10-05T00:36:54.411+03:30</updated><title type='text'>در کارگه کوزه گری بودم دوش...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;در کارگه کوزه گری بودم دوش... من نیز ندیدم کوزه گر و کوزه فروش&lt;br /&gt;هرچند به دنیا همه کس رنج برد... گویا نبرد رنج زرگر و زرینه فروش&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;امروز بعد از ظهر یه اتفاقی برام افتاد که حیفه ننویسمش:&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;امروز قرار شد بعد از ظهر با رضا بریم یکی از منطقه های تهران برای بررسی و مزنه یه بازار منطقه ای که در حال رشده ...&lt;br /&gt;من زودتر زدم بیرون و وقتی رسیدم به اونجا یه چرخکی زدم و مغازه ها رو وارسی کردم و چند تا هم قیمت گرفتم و رفتم داخل یه میدون که وسط همین بازار بود، منتظر رضا نشستم...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;همینجور دستامو انداخته بودم داخل جیبای شلوارم و ولنگ و باز نشسته بودم و با خودم دو دو تا چهارتا میکردم که طبق معمول یا پنجتا درمیومد یا سه تا و بعضی اوقاتم مشترک مورد نظر در دست رس نبود... یعنی مخه میرفت هوا خوری...خلاصه توو همین گیر و دارا بودم که یه دختره اومد نزدیک که هی انگشتاشو به هم فشار میداد انگار مامانشو گم کرده بود...ازم پرسید:"آقا ببخشید ساعت چنده؟" . منم چون دو سه دقیقه پیشش ساعت گوشی رو نگاه کرده بودم بدون هیچ حرکت اضافه ای گفتم:"شیش و نیم" بعد اون رفت و بازم من مشغول محاسبات بی جواب شدم...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;بعد از چند دقیقه دوباره برگشت و گفت:"آقا شما گوشی همراهتون هست..." ایندفعه چون گوشیم رو میخواست و بنده هم ید طولایی در یاری رسوندن به گوشی دزدها داشتم و همینجوری گوشی نازنینم رو از کف دادم. با دقت بیشتری بهش نگاه کردم... یه دختر کاملاً قلمی که شرط میبندم حتی شیر مادرشم ازش دریغ کرده بودن با آرایشی کاملاً غلیظ که حتی پورن استارای غربی هم اینجوری آرایش نمیکنن و یه مانتو استرج کش طوسی رنگ و یه شال مشکی که موهاش رو فر و مش کرده بود و ریخته بود رو صورتش و یه کش قیتونی قرمز رنگ که فکر میکنم نقش هدبند رو بازی میکرد...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;به قیافش نمیخورد حتی بتونه نیم متر هم بدوه چه برسه به این که جرأت به خرج بده گوشی یه جنس مخالف رو بدزده...یه جورایی هم استرس داشت...(من حقیقتاً از موقعی که گوشیم رو در پی یه درخواست تلفن کردن دزدیدن نسبت به آدمایی که ازم گوشی میخوان آلرژی دارم)...دلم میگفت بده این به هیکلش نمیخوره دزد باشه...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;اونطرفم دوتا پسر جوون رو صندلی نشسته بودن و یکی شونم دستش سیگار بود و هی به دختره نگاه میکردن و میخندن و ایما و اشاره و چشمک و دمپایی و کفش و خورده سنگ و آجر و خلاصه از هر حربه ای استفاده میکردن که دختره برگرده نگاهشون کنه که اونم سیخ توو چشای من نگاه میکرد...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;گوشی رو از جیبم در آوردم و بهش دادم و اونم ازم تشکر کرد و همونجوری سرپا شروع کرد به شماره گرفتن و بعد صحبت کردن...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;فقط چند کلمه از مکالمه شون رو ناخواسته شنیدم... دختره اولش گفت:"سلام تویی مجید" بعد گفت:"من تووی میدونم، تو کجایی؟؟" بعدشم چند تا کلمه با هم کل کل کردن و یه دفعه دختره رو به من کرد و داشت به پسره اونور خط میگفت:"اومدم جلوی عطاری باز قرص بخرم برم بخورم از دستت راحت بشم..." اینجا یه خورده بنده احساس خفگی بهم دست داد و چون محله رو نمیشناختم ، کمی به 110 و آگاهی فکر کردم و گاه گداریم زیر زیرکی دنبال وسایل موجود در محل جهت دفاع از خود میگشتم که باز با همون وضع توو چشام نگاه کرد و گفت:" گوشی رو از یه آقایی گرفتم که جلوی عطاری وایستاده " بعد به طرفم اومد و نشست بغل دستم و گوشی رو داد دستم گفت:"میخواد با تو حرف بزنه" من و میگی با خودم گفتم:"دیدی دستی دستی خودت رو انداختی وسط یه دعوا که به تو هیچ ربطی نداشت... دیدی باز خوشبخت شدی...اصلاً نمیدونم چرا هرچی خوشبختی توو دنیاست باید شامل حال من بشه... نمیدونم دیگه...نمیدونم". گوشی رو گرفتم و گذاشتم در گوشم... گفتم:"بفرمائید"... برگشت گفتش:"داداش من مجید چوپانیم..."(احتمالاً گنده اون محل بود...) گفتم:" نمیشناسم ولی اگه کاری داری بگوو دریق نمیکنم...") گفت:" نه داداشی...فقط میخواستم ازت تشکر کنم که گوشی رو دادی به خانوم ما... ایشالله قسمت میشه میاییم محلتون جبران میکنیم..."). منم گفتم:"داداشی این حرفا چیه بالاخره ایشونم جای آبجی ماست...راحت باش..." که در همین حین دیدم دختره چهار چنگولی گوش منو تا نصف کرده توو دهنشو میگه:"بگو میخواست قرص بخره...بگو میخواست قرص بخره..." هی ام از یه ور سغلمه میزد...منم گیج شده بودم... گفتم:" امری نداری..." اونم گفت:"نه...دستت درد نکنه" بعد قطع کرد... بعد دختره گوشی رو گرفت و گفت:"چی شد؟ چی گفت؟" گفتم:"فکر کنم قطع کرد..." گوشی رو از دستم گاپید(قاپید...غاپید) و جاشم یه خورده سفت کرد و دوباره شروع کرد به شماره گرفتن و معذرت خواهی از من...منم که داغون نمیدونستم بهش ناسزا بگم یا دل براش بسوزونم...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;اینجا درد دلش باز شد و شروع کرد به نشون دادن جراحات خودکشی اولش که با تیغ بوده و خودکشی های بعدی که اغلب با چاقوی ناخون گیر و حلق آویز کردن خودش از لوستر وسط خونه و خوردن 100 عدد قرص ضد بارداری مامانش و از پسره گفت که گنده فلانجاست و حتماً من باید بشناسمشو و الان تازه 2 روزه از زندان آزاد شده و اعتیادشم تو زندان ترک کرده و از اینجور حرفا دیگه... در همون حینم داشت شماره رو میگرفت و هی معذرت خواهی میکرد...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;تا شماره پسره رو بگیره یه 10 دقیقه ای طول کشید و بعضی وقتها هم سکوت میکرد که من توی یکی از این سکوتا وقت رو غنیمت شمردم و به قول معروف رفتم بالا منبر. بهش گفتم: "چرا ارزش خودت رو درک نمیکنی؟؟؟ چرا خودت رو بدبخت کردی؟؟؟ خودت هیچی اون پدر و مادر بدبختت چی میکشن؟؟؟ به اونا اصلاً فکر میکنی؟؟؟" که دختره سرش رو صاف کرد و گفت:"دوسش دارم خوب، چیکار کنم؟؟؟" پیش خودم گفتم:"خاک توو سرت کنن، این ببین چه چلغوزیه که اونو دوست داره...ببین این دیگه چه بدبختیه که خاطر خواه یه پسر هرزه شده" خلاصه خفه کردم و هیچیم نگفتم...گفتم الان یه چیز میگم شر میشه واسمون... خلاصه دختره تونست تماس بگیره و یه قرار دیگه گذاشت و تشکر کرد و رفت... فقط میخواست ما رو خراب کنه...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;حال نمیدانم که بگویم یا نه، ولی درد تازه ای نیست. اعتیاد و فقر همه جای ایران عزیزمون رو گرفته، ولی چقدر خوب بود که جوونای ما ارزش خودشون رو درک میکردن...چقدر خوب بود که میفهمیدن چه کارایی از دستشون بر میاد و نمیکنن...چقدر قشنگ بود که همین مجید چوپون میفهمید که داره چه غلطی میکنه... &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;حالا این وسط آقا رضا رسیده و شارژه میخواد بره سیراب شیردون بخوره...بس که این بشر شکمو ه ... منم حالم بد... از اینورم دلم نمیخواد حال خوب این گردن شیکسته رو خراب کنم... خوشبختیه دیگه بخواد بباره از سر و کله آدم سرازیر میشه...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;هیچی دیگه رفتیم اوون کله پزی که آقا موقع اومدن نشونش کرده بود و یه پرس سیراب سفارش دادیم و نشست به خوردن...بوی دنبه داشت چشمامو کور میکرد... عکسشم میزارم پایین تا ببینید این جماعت خوش خوراک به چه چیزایی که رحم نمیکنن.... تازه موقع خوردنم آقا فتوا صادر میکرد که اصلاً خدا واسه سیراب و شیردون بود که گوسفند رو آفرید...گردن شیکسته... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5388854021777114786" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 240px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_030rZn8p_WY/SskOLnJ1xqI/AAAAAAAAACA/W7nWuQaBzN8/s320/2.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;یکشنبه یازدهم مهر ماه سال 1388&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-2391815949948773443?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/2391815949948773443/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/blog-post.html#comment-form' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/2391815949948773443'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/2391815949948773443'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='در کارگه کوزه گری بودم دوش...'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_030rZn8p_WY/SskOLnJ1xqI/AAAAAAAAACA/W7nWuQaBzN8/s72-c/2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-3475369811035804598</id><published>2009-09-30T00:11:00.005+03:30</published><updated>2009-10-01T17:01:22.703+03:30</updated><title type='text'>دلم لک زده برای نوشتن یه داستان کوتاه...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دو باره نمیخوام چشای خیسمو کسی ببینه... یه عمره حال و روز من همینه... کسی به پای گریه هام نمیشینه...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;بازم،دلم گرفتو گریه کردم... بازم به گریه هام میخندم...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;بازم، صدای گریه مو شنیدن...همه به گریه هام میخندن...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;دوباره... یه گوشه میشینمو واسه دلم میخونم هنوز توو حسرت یه همزبونم... ول نمیشه و اینو میدونم....&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://faramobile2.pochta.ru/flashcard/Cheshmhaye%20Khise%20Man.mp3"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;دانلود آهنگ:&lt;/span&gt; چشمای خیس من (قدیمیه ولی دوست داشتنیه) با صدای محسن یگانه...&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;صدای قطرات بارانی بی پایان، تمام وجود مرا به آغوش میکشد و باز این اشکهای بی رمق من است که در پس بارانی زلال، خود را پنهان میدارد...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;بوی باران در تار و پود تنم رخنه کرده است و چشمان تارم خیره به نوری است که بر روی باران محسور در چاله، منعکس شده است که با ضرب آهنگ قطرات باران بالا و پائین می پرد...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;احساس لرزش تپشهای قلبم که بر روی زانوانم تکیه داده ام، در پس لرزشهای تنم، آرام آرام رنگ می بازد. همچون برگهای زرد پائیزی که در آغوش شب آرمیده اند و دیگر برای چشم نوازی نوری ندارند...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;(من فکر میکنم این کلماتی که همینجور دارن توی ذهنم دو دو میزنن قصه غم انگیزی رو بسازن... و این با قوانینم همخونی نداره...).&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;غلط کردم دیگه دلم لک نزده برای نوشتن یه داستان کوتاه ... خر من از کرگی بز بود... &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5387623254481376594" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 297px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_030rZn8p_WY/SsSuzhr_FVI/AAAAAAAAABw/qLe17BEjen0/s320/own_killer.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سه شنبه هفتم مهر ماه سال 1388&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-3475369811035804598?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/3475369811035804598/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_30.html#comment-form' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/3475369811035804598'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/3475369811035804598'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_30.html' title='دلم لک زده برای نوشتن یه داستان کوتاه...'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_030rZn8p_WY/SsSuzhr_FVI/AAAAAAAAABw/qLe17BEjen0/s72-c/own_killer.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-585051148335293556</id><published>2009-09-29T01:41:00.001+03:30</published><updated>2009-09-29T01:44:45.230+03:30</updated><title type='text'>چی شد که اینجوری شد...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;یادش بخیر اون روزا چه وضعیت نابسامانی داشتیم... من از صبح کله سحر میزدم بیرون... با این خروس بجنگ با اون خروس بجنگ و پاچه اینو بگیر و بپا اونیکی در رفت.... رضای گردن دو قبضه هم از من بدتر...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;اون موقع هر چی درمی آوردیم خرج میز بیلیاردای اسماعیلی میکردیم و اینور رو گز کن و اونور رو گز کن ، با این بچرخ و با اون بچرخ... هیچی دیگه، سر برج هم فقط فیش حقوقی رو میدیدم و از پول خبری نبود... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;هر روز بیشتر سعی میکردیم توی بازیا غرق بشیم و بی خیالی طی کنیم... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;ولی نشد. چون من و رضا از دوران دبیرستان با هم بودیم ، هم اون آرزوهای منو میشناخت و میدونست از زندگیم چی میخوام و هم من میدونستم عاشق چیه و چه آرزوهایی داره... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;بعضی شبا میرفتیم پاتق دوران دبیرستان و شروع میکردیم به خاطره تعریف کردن... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;هیچی، یواش یواش چنان به پایه های سست زندگیمون رسیدیم که دیگه حرفی برا گفتن نداشتیم.... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;بعد از دو سه ماه دپرسی و بی رمق گشتن... به فکر افتادیم منجلابی که خودمون برا خودمون درست کردیم رو از بیخ و بن آتیش بزنیم و برگردیم سر آرزوهامون.... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;چون هر چی فکر میکردیم با عقل جور در نمی اومد که کارمند باشیم و بعد با حقوقی که میگریم و تمام ترفیعها تا 10 سال دیگه هم بتونیم حتی یه سفر برون مرزی داشته باشیم، چه برسه به 80 روز دور دنیا... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;نتیجه گرفتیم... اینجا رو ع.وضی رفتیم... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;بعد از دو سه ماه خود سازی خالی و طرح و برنامه و جنگیدن با ترسی که ما رو به سکون دعوت میکرد بالاخره تونستیم تصمیم بگیریم که راهمون رو عوض کنیم... ولی چه جوریش رو نمیدونستیم... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;من اون روزا به کتاب رو آورده بودم و داشتم کلی سعی میکردم که یه راهی پیدا کنم تا از این وضع نجاتمون بده ولی هیچ چی نبود... همش یه مشت فلسفه بافی و استادایی که برای پول و حق نشرشون کتاب مینویسن .... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;گذشت تا یه روز با رضا بیرون بودیم و داشتیم با هم زر میزدیم که گفت: یادم بنداز رفتنی یه کتاب بهت بدم ببری خونه و اگه خواستی بخونیش... گفتم : چه کتابی؟ گفت: نمیدونم این همکارم که گفتم با هم سر شاخیم. رفته بود یه همایشی چندتا کتاب بهش داده بودن منم موقع ناهار زدم تو گوششون.... آخه خیلی به پر و پام میپیچه منم حال نمیکنم باهاش. گفتم بذار یه خورده دنبال اینا بگرده و ما هم حالشو ببریم... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;هیچی این کتاب غصبی اسمش قانون توانگری از کاترین پاندر بود... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;همش از این کاترین پاندر خوش طینت شروع شد... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;هی گفت حرکت....حرکت.... خداوند یک چک چند میلیاردی برای شما کشیده است...فقط منتظر عملکرد درست شماست... حرکت... حرکت..... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;ما هم که جوون و جویای نام... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;هی اون میگفت و ما عمل میکردیم و برای یه هفته ای شارژ بودیم و باز دوباره میخوندیم و شارژ میشدیم و باز افت میکردیم . تعدا جلسات خودسازی رو هم زیاد کرده بودیم و تخته گاز میرفتیم... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;نمیگم اثر نداشتا.... این کتاب اولین دریچه ما بود رو به پیدا کردن دریچه های دیگه.... ولی میدونید چیه یه جورایی مقطعی بود... مثل اینکه عوض چتر شما رو با کش از هواپیما پرت کنن بیرون... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;بعد از اتمام این کتاب دیگه ما رنج کتابها رو پیدا کرده بودیم و همینجور میخوندیم و جلو میرفتیم که به خیلی چیزا رسیدیم که تا اون موقع هیچ بویی ازشون نبرده بودیم... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;ولی باز هیچکدوم راه اصلی رو بهمون نشون ندادن که ندادن... مثل اینکه تمام و کمال تمام دست اندازای یه خیابون رو برای کسی توضیح بدی و بعد هیچ حرفی در مورد اسم خیابون و یا حتی اینکه توی کدوم منطقه قرار گرفته به میون نیاری... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;گذشت تا بهم یه پیشنهاد شغل شد. شغلی که هیچ منافاتی با شغل اولم نداشت و من میتونستم از طریق اون هم درآمد زایی کنم. فکر میکنم همتون حدث زده باشین چه شغلی بود. بله نام این شغل نتورک مارکتینگ یا بازاریابی شبکه ای بود. با این تفاوت که این شرکت به دو صورت مشغول فعالیت بود. یعنی هم به صورت سنتی بازاریاب استخدام میکرد و هم به صورت شبکه ای که اسم این نوع بازاریابی هیبرید بود. شکلی نو ظهور و همگون با قوانین ایران اسلامی... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;قبل از اینکه وارد این شغل بشم با رضا خیلی بحث کردیم که آیا درسته که وارد اینطور شبکه ها بشیم یا نه... بعد از کلی بحث و جدل و اون بکش و من بکش ... توافق کردیم که تجربه چنین سیستمهایی برامون لازمه و ما به آموزشهایی که شرکت میده نیاز داریم. بنا رو بر این گذاشتیم که شریکی وارد این سیستم بشیم ولی کسی رو وارد این بازی نکنیم.... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;خیلی خیلی سخت بود... چون همین که از در اداره زدیم بیرون باید یه کله میرفتیم کرج برای آموزش و شب ساعت 2 یا 3 هم میرسیدیم خونه و بعد دوباره کله سحر بلند میشدیم میرفتیم اداره و روز از نو روزی از نو... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;طی آموزشهای فشرده همون شرکت بود که ما با اشخاصی مثل رندی کیج و زندگینامش و رابرت کیوساکی آشنا شدیم که در بخش الگو ها و هدفها، تدریس میشد... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;بعد از اینکه آموزشهای شرکت به اتمام رسید و ما تونستیم به صورت سنتی چند نمونه محصول هم به فروش برسونیم از شرکت و کار طاقت فرساش بیرون اومدیم و به روال زندگی خودمون برگشتیم. چون در ادامه ما باید آلوده کاری میشدیم که وجهه قانونی در ایران اسلامی نداشت و محکوم به شکست بود... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;ولی یه اتفاقی افتاده بود... اونم این بود که ما راه رو پیدا کرده بودیم... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;بعد از اون ما کلی روی رابرت کیوساکی تحقیق کردیم و کتاباش رو گیر آوردیم و بعد بازی مونوپولی رو خریدیم و بازی کردیم . حقاً پدر فرنگی ما چراغ رو به دستمون داد و بلند فریاد کشید راه همینه فرزندان من.... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;حالا دیگه میدونستیم هدفمون چیه... حالا دیگه مبدا و مقصد و پستی بلندی های راه معلوم بود....&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;اگر کتابهای: پدر پولدار پدر فقیر ، کار راهه پدر پولدار و کسب ثروت به روش پدر پولدار رو خونده باشید میفهمید من چی میگم....&lt;br /&gt;در اقدام اولیه ما کارمندی رو رها کردیم و به دنیای خویش فرمایی اومدیم که همون اول راه خوشبخت شدیم و کلاه خوشگلمون رو برداشتن. که داستانش رو در پستهای قبلیم نوشتم... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;هیچی دیگه ما دوباره بعد از چند ماه بلند شدیم و حالا با تجربه بیشتری شروع به کار کردن کردیم.... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;به قول بابا:"ما همه راه رفتن را با زمین خوردنهای مکرر آموختیم و حال دیگر حتی لحظه ای به نوع قدم برداشتن خودمان فکر نمیکنیم." &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شبان من، تو آگاهی که ایستادن در برابر مشقات زندگی کاری بس دشوار است و برتری تنها زمانیست که تو راهنمای آدمی باشی. پس از تو میخواهم تا مرا به فردوست چه در دنیای واهی و چه در دنیای ابدی برسانی... &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;باشد که شکر گذار نعمات بی پایانت باشیم ....&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;دوشنبه ششم مهر ماه سال 1388&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-585051148335293556?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/585051148335293556/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_29.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/585051148335293556'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/585051148335293556'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_29.html' title='چی شد که اینجوری شد...'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-2488638294008220327</id><published>2009-09-26T22:28:00.001+03:30</published><updated>2009-09-26T22:29:57.111+03:30</updated><title type='text'>مغازه....های مغازه....های مغاااااااازه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;اندر خم این دنیا مانده ایم که چونان ما را به خود پیچیده است...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;امروز با رضا رفتیم بازار امامزاده حسن و سرسبیل...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;رضا دیگه فشن نکرده بود. چون دفعه پیش که فشن بود هرجا میرفتیم یه جور دیگه نگامون میکردن و جواب درست درمون بهمون نمیدادن. منم همچین خیلی تلاش کردم تریپم شخصیتی باشه. دفعه پیش کم مونده بود خرخره صاحاب مجتمع تجاری عقیق رو گاز بگیرم ع.و.ضی درست حسابی جوابمون رو نمیداد...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;امروز کلی پیاده روی کردیم و سر و کله هم دیگه زدیم و همدیگه رو محکوم کردیم و از هرجایی هم که میشد سراغ مغازه های درست و درمونم رو گرفتیم. ولی انگار خوشبختی دوباره بهمون رو کرده . بله مغازه درست درمون نبود که نبود...&lt;br /&gt;یوسف گردن شیکسته نابودم که ما رو قال گذاشت. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;بعد کلی گشت و گذار و آمار بازی و سر به سر مردم گذاشتن، آقا رضا احساس گرسنگیش بالا زد و چنان دنبال جوجه کباب میگشت که انگار دنبال شیر خشک برای بچه گرسنش میگرده . منم هی پسی خورش میکردم که رستوران نمیرم و غذای چرب نمیییییییییییییخورم چون احتمال داشت بعد صرف نهار بنده وسط خیابون چپ کنم و آقا رضا هر هر و کر کر بزنه زیر خنده...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;بالاخره زور هوس رضا به مقاومت من چربید و رفتیم یه رستوران داخل آذربایجان پیدا کردیم و نشستیم. نامرد نکرد حداقل موقع سفارش غذا بگه که دوستمون برنج نمیخوره. منم که رو فاز نبودم و فقط به این فکر میکردم نکنه ...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;خلاصه یارو دو پرس جوجه با مخلفات آورد و برنجم روش و من از حرصم ترجیح دادم لال مونی بگیرم تا با رضا به بحث بشینم. سعی کردم به هیچی فکر نکنم و همش رو لنبوندم (جای همتون خالی چسبید ها)...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;موقع خوردن غذا چشمم افتاد به میز سمت راستمون که یه ذوج (آخه جفتشونم حلقه دستشون بود.) در حال تموم کردن غذاشون بودن و بعد از چند دقیقه گارسون دوباره براشون دو پرس توپول آورد که چشمام چسبید به سقف. به خدا دختره از بس خورده بود حال بلند شدن نداشت. تا حالا همچین صحنه غم انگیزی ندیده بودم. یعنی میشه... شده بود دیگه...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;وسط خوردن غذا چنان یه مسئله بزرگش کردم که عوض حرکت رضا رو دربیام و کلی بحث و جدل و یقه یقه بازی. خوشبختانه وضعیتی حاد تا به حال از بدن بنده گزارش نشده و فکر میکنم تمرین سنگین امروز باشگاه و نخوردن شام کار خودش رو کرده و از این حادثه جان سالم به در بردیم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;حالا رضا فردا دوباره میره سرسبیل و منم قراره برا یه بنده خدایی برم بازار سیستم جمع کنم . &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;تمام هست من، ای شبان بی کسان، این مغازه ما رو ردیف کن بریم بشینیم مثل بچه آدم کاسبی مونو بکنیم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;مگه تو نگفتی از تو حرکت از من برکت، بابا کفشامون پاره شد از بس دنبال مغازه گشتیم... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;شنبه چهارم مهر ماه سال 1388&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-2488638294008220327?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/2488638294008220327/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_26.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/2488638294008220327'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/2488638294008220327'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_26.html' title='مغازه....های مغازه....های مغاااااااازه'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-7305267637483332865</id><published>2009-09-24T22:48:00.002+03:30</published><updated>2009-09-24T22:51:27.300+03:30</updated><title type='text'>هر چی دلم میخواد میگم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;عجب خوشبختیه ها ... گریبان ما رو گرفته و ولمونم نمیکنه...&lt;br /&gt;اومدیم کارمند بشیم، همچین خدا از سرمون ریخت که حالمون از هرچی کارمندیه بهم خورد...&lt;br /&gt;تو بهبهه همون گیر و دارا هم یه بابایی پیدا کردیم در حد لالیگا. بابامون کلی ثروتمند و کلی مایملک و شرکت و دب دبه و کب کبه داره، بیا و ببین. چه ماشینایی که سوار نمیشه و چه کیا بیایی که نداره. احترام ، عزت، کرامت و کلی از این وردای جادویی که پشت پول میاد. ای پدرت بسوزه پول که هر چی خوشبختی میکشم زیر سر توئه...&lt;br /&gt;این بابا پولدارمون مثل جادوگرا، هی تو گوش ما خوند : " بیا.......بیا.....پول اینجاست....لمسش کن....مال توئه.... ورش دار... بیا من یه نقشه دارم ..... با نقشه من به تمام آرزوهات میرسی...." ما هم ساده ، تنمونم که همیشه خدا بوی علف میده. رفتیم...&lt;br /&gt;چه رفتنی آخه. اول کار با صلابت و استقامت و کلی شعرای حماسی استعفامون رو نوشتیم و گذاشتیم جلو دست رئیس.(پول بد کرمیه لا مذهب)...&lt;br /&gt;هیچی دیگه خوشبخت شدیم. این بابای بی پول ما هم که همیشه خدا شبیه این درای بسته است که هیچ رقمه، حتی با ورد و جادو جنبلم نمیشه بازش کرد. نشست......... نشست به نصیحت و غر و لند و کلی فوهش و بد و بیراه . نمیدونید که دهنش رو که باز میکنه ماشاالله ، هزار ماشاالله پر از پندای عبرت آموزه، همشم به درد بخور ها. همینجور گل میگه و گل میگه. مثلاً یکیش اینه : خاک تو سرت کنن ، تو آخرشم هیچ گهی نمیشی. یا اینکه: برو بمیر خاک بر سر، آخرشم میدونم که سراغت رو باید از علی کراکی و ممد قهوه چی بگیرم . ایشالله که خبر مرگت بیاد راحت شم از دستت. حالا چرا ؟ چون میترسه دستم به جیبش آلوده بشه...خوشبختیه دیگه... نیست.&lt;br /&gt;بعد اونهمه تو سری خوری که از آقا بابای بی پولمون شنیدیم. تازه به دوستان و همسایگان فوزول محترم و فامیل بسیار بسیار محترممون هم باید جواب پس بدیم، که چرا کارمندی رو رها کردیم؟؟!! نمیفهمن که، هی بگو ....&lt;br /&gt;ای پدرت بسوزه پول که هرچی میکشم از دست توئه. داستان که به اینجا ختم نشد که. من اگه کارمندی رو رها کردم باید یه برنامه ای میداشتم دیگه و او برنامه همون برنامه ایه که دو پست پیش به اسم قصه نخستین شکست ثبت شده و اگر اون رو هم بخونید به عمق خوشبختی من پی میبرید...&lt;br /&gt;بله...داستان به اینجا رسید که داداشیتون خوشبخت شد و همش خوشبخت شد... تازه تازه به اول لالایمون رسیدیم . من که دیگه سعی میکنم عمراً دیگه به کارمندی فکر نکنم. حتی یه لحظه.&lt;br /&gt;الان با رضای گردن شیکسته هی میریم تو خیابونا قدم میزنیم و رضا از این دختر آمار میگیره و به اون دختر شماره میده منم پشت به پشت سیگار دود میکنم...&lt;br /&gt;وقتی کلاً مغازه رو ول کردیم دو تا برنامه تو ذهنمون بود که الانم داریم خیر سرمون اونا رو دنبال میکنیم. یکیش اینه که هرچی داریم و نداریم و جمع کنیم و سعی کنیم یه مغازه بگیریم که هزینه اش در حدود 33 یا 34 میلیون تومن میشه و با فکرایی که کردیم میتونیم تهیه اش کنیم ولی جای خوب توی بازارای خوب تهران و حومه پیدا نکردیم و هنوز امیدوارانه داریم میگردیم. اون یکی دیگشم وقتی اتفاق میفته که نتونیم مغازه خوب توی راسته خوب از بازارای تهران پید اکنیم و اگه نتونیم جمع میکنیم و به عنوان پناهنده از یکی از مبادی قانونی به سوئد میریم آخه یکی از فامیلای رضا اینا اونجاست و گفته اگه بیایید براتون خوب میشه.&lt;br /&gt;ما هم که خوشبخت،،، همینطور داره کارامون ریل میشه که مغازه بگیریم. هر روز از این بازار به اون بازار و از این کوی به آن کوی ولی هنوز به نتیجه ای نرسیدیم. یه وقت جایی که مغازه هست جای خوبی به حساب نمیاد و به قول معروف خاک خوری داره. یه وقتم میبینی جای خوب هست و کرایش خیلی بالاست و گاهی وقتا هم پاخور مغازه پرته....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;خدا کنه بتونیم یه سری تو سرا دربیاریم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;پنجشنبه دوم مهر ماه سال 1388&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-7305267637483332865?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/7305267637483332865/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_24.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/7305267637483332865'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/7305267637483332865'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_24.html' title='هر چی دلم میخواد میگم'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-3730176811321701732</id><published>2009-09-19T20:56:00.001+04:30</published><updated>2009-09-21T17:00:20.143+04:30</updated><title type='text'>کوچ نشین</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;پس از شلوغیهای بعد از انتخابات، اصطلاح "فیلترینگ" در این مرز و بوم به اصطلاح "اینترنت ممنوع" تغییر ماهیت داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سایت بلاگفا نیز از این جرگه مستثنا نماند و به کل این سایت را از زندگی ساقط کردند که من نیز با کلی بد بختی و در به دری توانستم مطالبم را از بلاگفا به بلاگر بیاورم و زندگی دوباره ای را در این سایت آغاز کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باشد که خوش و خرم و شادان به همراه دوستان زندگی کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;شنبه بیست و هشتم شهریور سال 1388&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-3730176811321701732?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/3730176811321701732/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_1997.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/3730176811321701732'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/3730176811321701732'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_1997.html' title='کوچ نشین'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-2570305284691159658</id><published>2009-09-19T20:52:00.001+04:30</published><updated>2009-09-21T17:02:11.417+04:30</updated><title type='text'>قصه نخستین شکست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;پدر راست میگفت که " اگر قرار است شکست بخوری زودتر اقدام کن چون تجربه شکست تنها علمی است که یارای تو در آینده خواهد بود."&lt;br /&gt;تقریباً دو هفته ای میشود که باورمان شده شکست خورده ایم و باید فکر چاره کنیم...&lt;br /&gt;از ابتدا شروع میکنم و قصه وار مینویسم تا برگی باشد برای تاریخ وجودیم و سندی باشد برای آیندگان...&lt;br /&gt;تازه خواندن کتاب "کار راهه پدر پولدار " را تمام کرده بودم که پیشنهادی از طریق رضا مطرح شد.&lt;br /&gt;رضا کیست:من و رضا داستانی دیرینه در دوستی و رفاقت داریم و تقریباً بعد از 8 سال رفاقتها و فراز و نشیبها و تلخیها و شیرینی ها به این نتیجه رسیده ایم که تنها و تنها همدیگر را برای پیشرفت داریم و داستان یک دست صدا ندارد را برای ما ساخته اند.&lt;br /&gt;ما از یکسال و اندی پیش مسیر پیشرفت را در خود زنده کردیم و لرزان لرزان از انسانهایی که همیشه کلمه نتوانستن رو سر لوحه زندگیشون قرار دادن کناره گرفتیم و جای پایی رو برای خودمون ساختیم.&lt;br /&gt;تمام جلساتی که هر هفته شبهای جمعه جلوی در دانشگاه برگزار میکنیم و تا پاسی از شب طول میکشه باید یک روز ثمره بده و این جمله رو فقط برای این ثبت کردم که وقتی وبلاگم رو باز میکنم و یا کسی داستان زندگی من رو میخونه همه چیز رو گفته باشم.&lt;br /&gt;بگذریم. رضا گفت که فلانی (برای این که اسمش رو ثبت نکنم فلانی خطابش میکنم ولی اون هم یکی از دوستان دبیرستان ما بود که رضا خیلی با اون هشر و نشر داشت.) میدونه دنبال مغازه ایم یه مغازه خالی پیدا کرده میگه بیا شریکی کار کنیم نظرت چیه...&lt;br /&gt;من از کارمندی بیزار شده بودم و سرمایه ای هم برای شغل مستقل نداشتم و رضا هم با قرض و قله ای که میتونست از اینور و اونور گیر بیاره تقریباً 15 یا 16 میلیون تومن داشت.&lt;br /&gt;بنابر این نشستیم به بررسی کردن موضوع که آیا این کار شدنیه یا نه و با احتساب عیوب و مزیتهای ذیل الذکر به این نتیجه رسیدیم که کار رو شروع کنیم.&lt;br /&gt;عیوب:&lt;br /&gt;1. به نظر من فلانی آدم درستی نبود و بر سر این موضوع با رضا بحث کردیم که در آخر به این نتیجه رسیدیم که فلانی حساب کتابش درست نیست و نو کیسه است و اعتماد بهش مثل اینکه بری تو دل آتیش با اینکه میدونی آتیش تنت رو میسوزونه...&lt;br /&gt;2. تقریباً دو ماه به عید مونده بود و با سابقه ای که رضا در فروشندگی داشت بهترین گزینه برای عبور از این وادی پر خطر به حساب میومد و بعد از عید معلوم نبود بازم به درد فلانی بخوره یا نه...&lt;br /&gt;3. من به عنوان فروشنده باید زیر دست آدمی کار میکردم که روزگاری پول توی جیبش رو تأمین میکردم و دوستی بود کاملاً عقده ای از این که من و رضا تحصیل کردیم و بعد خدمت سربازی رو گذروندیم و اون فقط کار کرده بود و کار کرده بود و هیچ چیزی هم از خودش نداشت.&lt;br /&gt;4. مغز متفکر تمام زندگی فلانی و برادرش پدرش بود و ما میدونستیم که پدرش تمام زندگی و داراییش رو در زمان خودش توی غمار خونه ها و کافه های اون موقه از دست داده و هیچ گونه رحمی نسبت به دیگران نداره.&lt;br /&gt;5. فلانی اگر درصدی میخواست که به ما به وقت سختی رحم کنه نمیتونست چون پدرش همه کاره بود و فلانی فقط در هفته 10 هزار تومان آیدی از پدر میگرفت.&lt;br /&gt;6. من نه سر پیاز مطرح میشدم و نه ته پیاز و رابطه من و رضا تا آخرین روز باید سکرت میموند. (این قسمتش از همه بیشتر برام عذاب آور بود و همه حرفها و سختیهایی که کشیدم رو برام جهنم تر میکنه)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مزایا:&lt;br /&gt;1. ما هیچ در بساط نداشتیم و همه اون 16 میلیونی هم که رضا داشت از فامیل قرض گرفته بود و اگر محاسیه میکردیم فقط شب عید رضا با پدر فلانی شراکت میکرد. تقریباً در حول و حوش 10 میلیون سود میبرد که در صورت اختلاف و کناره گیری از شراکت سرمایه ای میشد برای آغاز امپراطوری خودمون.&lt;br /&gt;2. من فروشندگی یاد میگرفتم و تجربه خودم رو تکمیل میکردم و آماده میشدم برای شروع کار خودمون.&lt;br /&gt;ما بعد از صحبتهامون سعی کردیم تمام ذنیتهامون رو درباره فلانی پاک کنیم و به این نتیجه برسیم که فلانی رفیق ماست و با تمام خوبیهایی که ما در حقش کردیم مطمعناً قصدش خیره و حالا که دستش به دهنش میرسه میخواد دست ما رو هم بگیره و به جایی برسونه...&lt;br /&gt;بعد از اون رضا رفت به دنبال جور کردن سرمایه و منم رفتم سراغ استعفا...&lt;br /&gt;بماند که چه سختیها بر ما گذشت. رسیدیم سر حساب و کتاب که به خداوندی خدا قسم که فهمیدیم فلانی نه تنها نارو بلده بزنه بلکه گرگ صفت ترین آدمی بود که به عمرم دیده بودم. رضا هر روز به برادر فلانی میگفت: " پس حساب کتاب شد من از مردم پول قرض گرفتم و باید برگردونم." از اونجایی هم که فلانی از رابطه عمیق من و رضا خبر نداشت با پدر و برادر به بحث مینشستند که چطوری فلانی رو کله کنیم و منم فقط سکوت میکردم.&lt;br /&gt;شبها با رضا توی خیابونا راه میرفتیم و مشورت میکردیم و صبح دوباره در مغازه بودیم و چه شبهایی که نخوابیدیم.&lt;br /&gt;من و رضا آخر به این نتیجه رسیدیم که باید با پنبه پول رو از اینا پس بگیریم و از در رفاقت باهاشون دربیاییم و فقط خودمون رو تا جایی که جا داره الاق جلوه بدیم.&lt;br /&gt;خلاصه رضا علنی رفت به فلانی گفت که من شراکتم رو از شما پس میگیرم و به هیچ کس هم نمیگم که شراکتمون چرا به هم خورد و تا روزی که مغازه بگیرم پیشتون کار میکنم، فقط پول من و بدید برم. پدر فلانیم آورد و حساب کتاب کرد و روی هم 23 میلیون به رضا داد و قضیه تمام شد و این موضوع تقریباً در اردیبهشت سال 88 اتفاق افتاد.&lt;br /&gt;بعد از اون من دوباره پیش فلانی بودم و رضا هم در شعبه دیگر با برادر فلانی کار میکرد. تا همین دو هفته پیش که ما تازه باورمون شد که شکست خوردیم و فقط 7 میلیون سود برای رضا ماند و کلی حرف نگفته برای من...&lt;br /&gt;قضیه چکهای رضا و چک پدر فلانی که برای شراکت داده بود و قولنامه هم بماند.&lt;br /&gt;نمیدونم شکست خوردیم یا پیروز شدیم یا بهای چیز بی ارزشی رو دادیم و یا کم دادیم و زیاد گرفتیم. اگه قصه من باشه که میگم به جز تجربه هیچ چیزی دستم رو نگرفت و اگه بخواییم پای رضا رو هم به میون بکشیم میتونیم بگیم هفت میلیونم سود کردیم.&lt;br /&gt;حالا من و رضا دنبال سرمایه و مغازه میگردیم و اگر نشد گزینه بعدی رفتن به فلان کشوره چون اونجا آشنا داریم و اگر اون هم نشد یه فکری به حال خودمون میکنیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;قصه ما به سر رسید فلانی خونش نرسید....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;شنبه بیست و هشتم شهریور 1388&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-2570305284691159658?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/2570305284691159658/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_3142.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/2570305284691159658'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/2570305284691159658'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_3142.html' title='قصه نخستین شکست'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-7974274973385687079</id><published>2009-09-19T20:50:00.001+04:30</published><updated>2009-09-21T17:03:22.633+04:30</updated><title type='text'>همه چیز در استقلال مالی خلاصه میشود...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;بشر آزاد به دنیا آمده؛&lt;br /&gt;اما همه جا در بند است.&lt;br /&gt;انسان فکر میکند، ارباب دیگران است.&lt;br /&gt;با این وجود، خود برده تر از بقیه است.&lt;br /&gt;"ژان ژاک روسو"&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;پدر پولدارم میگفت:"هرگز بدون داشتن استقلال مالی، به آزادی واقعی دست نخواهی یافت."&lt;br /&gt;و ادامه میداد: "شاید آزادی رایگان باشد ولی به دست آوردنش هزینه دارد."&lt;br /&gt;"رابرت کیوساکی"&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-7974274973385687079?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/7974274973385687079/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_9772.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/7974274973385687079'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/7974274973385687079'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_9772.html' title='همه چیز در استقلال مالی خلاصه میشود...'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-6428964008693561829</id><published>2009-09-19T20:49:00.001+04:30</published><updated>2009-09-21T17:04:10.264+04:30</updated><title type='text'>پدر پولدار من</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;ساعت 12:31 بامداد روز پنجشنبه 1/12/87 است.&lt;br /&gt;مسیر زندگیم در انقلابی بس ژرف در عمق وجودم متبلور گشته است و حال مسیر آزادی را شناخته ام.&lt;br /&gt;خداوندا ، ای شبانی که همیشه راهنمای من بوده ای ، تو را سپاسگذارم ، تنها به این دلیل که هستی و با هست بودنت، هست بودنم را معنایی...&lt;br /&gt;مدتی است که ذهنم در حال در ریسی است و تمامیتم در حال تبدیل از کرمی ابریشم به پروانه ای زیبا است.&lt;br /&gt;پدرم را شناختم. پدری که دلسوزتر از پدر واقعی من است. او به من یاد میدهد که چگونه استقلال و آزادی را به دست بیاورم. نام او رابرت کیوساکی است. او پدر ثروتمند من است. ثروت مادی او شامل من نمیشود ، ولی ثروت نصایح او همیشه و در همه حال یارای من خواهد بود.&lt;br /&gt;یک سال و اندی است که من و رضا در حال باز سازی روان آلوده و شکست خورده خود هستیم. قرارهای پنجشنبه های هر هفته از ساعت 11 شب تا 2 یا 3 بامداد ما جوابی عمیق تر از آنچه ما تصور میکردیم به ما داده است.&lt;br /&gt;حال دیگر روان ما کاملاً مستحکم شده است. مسیر بعدی انجام رسالتی است که هر انسانی از بدو تولد به نام «طرح الهی» به گردن دارد.&lt;br /&gt;این هفته شغل کارمندی را رها کردم و با علم این که راه پر فراز و نشیبی خواهم داشت پا به عرصه دنیای سرمایه داران گذاشتم. من ساده انگاشتن این تصمیم را مدیون پدر دارایم هستم. او به من جرعت حرکت کردن داد و آموخت که مسیر آزادی هر چقدر هم که سخت باشد ارزش تجربه کردن را دارد.&lt;br /&gt;روزی با کوله باری پر به نزد او خواهیم رفت در حالی که او حتی تصور داشتن فرزندانی از ایران را ندارد. او به هر کشوری اندیشیده است و درباره فرزندانش در هر کشوری سخن به میان آورده است، الا ایران و ما در کمال خشنودی برای دیدار پدر خواهیم رفت.&lt;br /&gt;کسب و کاری کوچک به راه انداختیم که اساس نقدینگی آن تماماً از سوی دوستان و فامیل تهیه شده و زحمتش تماماً به گردن برادری است که نه از خون من است و نه از جسم من، بلکه او در روح من و من در روح او هستم.&lt;br /&gt;این کسب و کار بنیان کسب و کارهای آینده ما خواهد بود. رسالتی بر دوش ماست که باید انجام شود.&lt;br /&gt;هر احتمالی وجود دارد. انسانهای جسور و خیر خواه تشویق و انسانهای ترسو و بد خواه نهی میکنند. شکست ترسناک است و به قول پدر دارا : "هر که از شکست نترسد، احمق است. این ترس از شکست نیست که بازدارنده است بلکه «ترس از ترس» است که انسان را همیشه در حال زوال باقی میگذارد. باید یاد بگیرید که ترس خود را مدیریت کنید."&lt;br /&gt;افقی روشن، ما را صدا میزند. اگر افق تا رسیدن ما محو شود و ما شکست بخوریم. مدتی نشسته و ناله خواهیم کرد و بعد دوباره برمیخیزیم و افقی دیگر میابیم روشنتر از افق محو شده.&lt;br /&gt;تعبیر من این است که در هر صورت در آخر کار پیروز خواهیم شد. این پیروزی پدیدار نخواهد شد، مگر اینکه ما مشقت راه را تحمل کنیم و یاد بگیریم که شکست عین پیروزی است.&lt;br /&gt;خستگی خواهد آمد. روزهای بد خواهند آمد. ولی نباید ترسید تا زمانی که زندگی معنی دارد باید جنگید و از شکست هراسی به دل راه نداد.&lt;br /&gt;هر بار که شکست بخوریم. قویتر به صحنه روزگار خواهیم تاخت تا آزادی و استقلال خویش را به دست بیاوریم.&lt;br /&gt;از امروز احتمالاً دیرتر به سراغ وبلاگ بیایم. چون دیگر وقت تنبلی به سر رسیده است.&lt;br /&gt;خداوند شبان من است. چوب دستی او راهنمای من است. شکست با وجود خداوندی چون او معنا ندارد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;پنجشنبه یکم اسفند 1387&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-6428964008693561829?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/6428964008693561829/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_3272.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/6428964008693561829'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/6428964008693561829'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_3272.html' title='پدر پولدار من'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-2144696672119404960</id><published>2009-09-19T20:47:00.002+04:30</published><updated>2009-10-20T22:04:22.235+03:30</updated><title type='text'>یک نشانه... یک تلنگر.... و یک سوال @@ و جواب سوال</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;این سوالی است که &lt;a href="http://gharib123.blogfa.com/"&gt;یک دوست&lt;/a&gt; به این صورت در وبلاگ خودش مطرح کرده بود...&lt;br /&gt;دیروز یکم خسته و دلتنگ بودم یک کمی به خدا غر زدم و درد و دل کردم و از خواسته هام گفتم و یک جورایی از مظلومیت خودم و اینکه تو زندگی چی حقم بوده و چی حقم نبوده حرف زدم و باز از خدایی اون مایه گذاشتم که خدایا تو خدایییی دیگه عظیم ترو قدرتمندتر از تو کیه که من ازش بخوام اینکه آخه مگه من راه را اشتباه اومدم که از تو خواستم؟من که جز توکل به تو و توسل و تلاش خودم دیگه کار نکرده ای بلد نیستم پس چرا جواب منو نمی دی و چرا آرزوم براورده نمی شه؟&lt;br /&gt;شب اومدم چک میل کردم ایمیلی داشتم با این مضمون:&lt;br /&gt;به نام خدا&lt;br /&gt;یادداشتی از طرف خدا&lt;br /&gt;به: شما&lt;br /&gt;تاريخ : امروز&lt;br /&gt;از: خالق&lt;br /&gt;موضوع : خودت&lt;br /&gt;(( من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم .&lt;br /&gt;لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي، براي رفع كردن آن تلاش نكن .&lt;br /&gt;آنرا در صندوق( براي خدا تا انجام دهد) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو !&lt;br /&gt;وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال(پيگيري) نكن .&lt;br /&gt;در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن .&lt;br /&gt;نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است.&lt;br /&gt;شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد.&lt;br /&gt;ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري: به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند.&lt;br /&gt;وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده.. ))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی این ایمیل را خوندم واقعا یک حالتی بهم دست داد اینکه جواب حرفام را ازش گرفتم و اونجایی که بهم گفت:همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو !&lt;br /&gt;واقعا شوکه شدم و دهنم بسته شد&lt;br /&gt;برای من این ایمیل سوای از اینکه یک متنی هست که یک نفر درست کرده و یک سری نصیحت و نکته ای که برای امید بخشی به آدم و بهبود زندگی بیان کرده و درواقع رحمت و لطف و مهربانی خدا که همیشه و هر لحظه همراهمون را به صوت یک نامه بیان کرده ٬ یک نشانه است یک تلنگر خدایا می دونم که تو هیچ وقت منو تنها نمی گذاری و در لحظه لحظه ی زندگیم به هر شکلی بوده وجودت را احساس کردم که به خدایی خودت قسم هیچ شکی در این نیست&lt;br /&gt;اما برام یک سوال هست اینکه اگر همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو ! پس جایگاه دعا و نیایش و درخواستهایی که خالصانه و صادقانه ازت داریم که در زمانی که برامون مهمه و در واقع ازدید خودمون موقع انجامشون هست چی می شه؟ جایی که دوست داریم یک خواسته در زمان سنی یا در رنج سنی خاصی عینیت پیدا کنه چی؟ که اگر اون زمان بگذره اون آرزو دیگه ارزشی برامون نداره این روزها این سوالها برام مهم شدن از یک طرف خودم به شخصه آدم معتقدی هستم و نمی خوام کوچکترین ضربه ای به اعتقاداتم وارد شده مثل اینکه خداوند مستجاب الدعوه است و یا این که خداوند خواسته های بندگانش را زود اجابت می کنه و دیگه اینکه دعا تقدیر و قضا و قدر را می تونه عوض کنه از طرفی هم اینکه بشنوم و ببینم که نه هر اتفاقی هر موقع که قرار باشه رخ بده انجام می شه و اینکه هر چی خدا بخواد همون و ... هر زمان که خودش صلاح بدونه همون.... پس تکلیف دعا چی می شه؟ اون موقع که می خواهیم بهترین و ایده آل برامون باشه و البته صلاح و مصلحت باشه و سبب خیر و از رنج و ناآرامی و ... زودتر رها بشیم و دعامون هر چه زودتر مستجاب شه پس یعنی خداوند خواسته بنده اش را ندید می گیره؟&lt;br /&gt;تا به اینجا پستی بود که یک دوست نوشته بود... بعد از این جوابیه ای است که سعید.الف در حد توانش توانسته ارائه بدهد...&lt;br /&gt;-------------------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;سلام دوست من...&lt;br /&gt;من هم مدتی با سوالهایی که شما اکنون با آن درگیر هستید، در گیر بوده ام و سعی در حل این مسئله مرا به جوابهایی رساند که امیدوارم به شما هم در حل این مسئله کمک کند.&lt;br /&gt;به دلیل اینکه باور داریم خداوند منشأ هستی است. خواسته هایمان را از پیشگاه او طلب میکنیم و معتقدیم جز او هیچکس نیست که بتواند چیزی به بندگان خود بدهد. همچنین اعتقاد داریم که هر چه بخواهیم بی کم و کاست به ما میدهد و عاشق هیچگاه معشوقش را نمی آزارد و اصولاً خداوند تنها لبخند بندگانش را دوست دارد.&lt;br /&gt;چند سال پیش به جهت اعتقادات فوق الذکر من تنها دعا را انتخاب کردم و فقط دعا میکردم و میخواستم. بعد از مدتی حتی به کوچکترین دعا هایم نیز پاسخی داده نشده بود و سوالی عظیم در ذهن من ایجاد شد که مگر خدایی بزرگ وجود ندارد که کل کائنات در دست اوست. پس چرا پاسخی به درخواستهای من نمیدهد.&lt;br /&gt;مدتی خسته و رنجور بودم و به کل فکر دعا کردن را از سرم بیرون بردم و بی خیال به زندگی ادامه دادم و تقریباً مطمعن شده بودم که خبری نیست و همه چیز دروغ است و چنین و چونان.(پوچ گرایی)&lt;br /&gt;اندکی به همین منوال گذشت تا زمانی که تلنگری کوچک جوابی عظیم به من داد و مرا بیدار کرد.&lt;br /&gt;تلنگر این بود که سوالی عمیقتر به ذهنم خطور کرد و آن این بود که پس حاصل زندگی چیست؟ و بودن چه مفهومی دارد و اساس هست شدن بر مبنای چه طرز تفکری بوده است.&lt;br /&gt;سوالها یکی پس از دیگری مرا فرا گرفت و به دنبال یافتن جواب، به این سو و آن سو کشیده میشدم. که حاصل تمام جستجو ها برای من ، جوابی بود اینگونه: تمام دنیا و گذر زمان در نظر خداوند ثانیه ای و تکانی بیش نیست و احمقانه است که من خداوندی را که هفت آسمان و کرات بی شمار را خلق کرده آنقدر کوچک بشمارم که بنشیند و شخصاً تمام امور مرا با دعاهای من برآورده سازد. با خود میگفتم مگر امکان دارد!! که خداوندی که برای تمام امور دنیا برنامه ای قرار داده برای جواب به درخواستهای ما برنامه ای نداشته باشد. جستجوی بیشتر ، مرا به سوی هدفی والا راهنمایی کرد و آن قوانین کائنات بود. قانونهای بی شماری که خداوند برای دنیا قرار داده تا همه امور به صورت منظم و یکپارچه در کنار هم دنیایی را بسازند که برای زیستن انسانهایی با خلق و خوی رفتاری و رنگها و زبانهای بی شمار با نیازهای عدیده و تمام نشدنی ، عالی و بی نقص باشد و همچنین خود به خود و با استفاده از قوانین و نیازها و نعمتها ، بازیهایی کوچک برای انسانها ایجاد کند که راهی باشد برای شناخت و تمایز انسانهای با تقوا و بی تقوا ، که اصطلاحاً ما به این بازیها امتحان میگوییم .&lt;br /&gt;پس ما تا اینجا نتیجه میگیریم که تمام دنیا با برنامه ای از پیش تهیه شده ساخته شده است و تمام اجزاء هستی قوانینی برای اجرا دارند.&lt;br /&gt;من و شما وقتی دعایی میکنیم قوانینی را از کائنات بر میگزینیم که خداوند آنها را ایجاد کرده که در صورت حرکت به فعالیت درآیند و ما را در جهت هدفمان یاری رسانند.&lt;br /&gt;ما خوب میدانیم که خداوند در قرآن خود، به جز زمانهایی که میخواهد معجزه خود را به منحصه ظهور بگذارد. برکت خود را منوط به حرکت انسانها میداند و به دلیل عامه گویی از قوانین و فرمولها صحبتی به میان نمی آورد. به طور مثال ما در فیزیک داریم که وقتی سنگی به جرم یک کیلوگرم را از یک بلندی به اندازه یک متر رها کنیم آن سنگ یک ثانیه طول میکشد که با زمین برخورد و این یک ثانیه را بر اساس فلان فرمول به دست آورده ایم ولی وقتی شما بخواهید به شخصی که هیچ چیز از فیزیک نمیداند بگویید که آن سنگ کی به زمین برخورد میکند ، تنها میتوانید بگویید که آن سنگ رو اگر از آن بالا به طرف زمین رها کنی یک ثانیه دیگر به زمین میرسد و او نیز قطعاً جوابی برای این یک ثانیه ای که شما تخمین زده اید نخواهد یافت.&lt;br /&gt;جوابی که از تجزیه و تحلیل این مباحث برای من به دست آمد این است که دعا کردن قوانین کائنات را بیدار میسازد و همچنین به من جرعت حرکت کردن میدهد و احساس وجود تکیه گاهی که تکیه گاهی ندارد مرا آرام میکند و در آخر حرکتی که من با فکر و اختیار خود انجام میدهم مرا پیروز میگرداند و یا با شکست تجربه ای عظیم تر به من می بخشد که برای بدست آوردن موهبتی بزرگتر مرا یاری خواهد کرد.&lt;br /&gt;در واقع معجزه دعا در بیدار کردن ما از خواب غفلت و سکون است و کاری با میکند که حرکت کنیم و بر طبق قوانین کائنات برکت دریافت کنیم.&lt;br /&gt;در واقع دلیل وجود فرشتگان را نیز همین مبحث توجیه میکند. ما بر طبق فرامین پیامبرانمان و همچنین سخنان خداوند در کتب مقدس از وجود فرشتگان آگاه هستیم و حتی در برخی موارد وظایف آنها را نیز میدانیم.&lt;br /&gt;مثلاً فرشتگان حسابرس: جایگاه این فرشتگان را در شانه های چپ و راست میدانیم و وظیف آنها مکتوب کردن اعمال خوب و بد ماست. اثبات وجود این فرشتگان به ما می آموزد که خداوند برای هر امور ما حسابرسی قرار داده و همه کارهای ما را خود انجام نمیدهد. و یا وجود فرشته وحی که نشانگر این مطلب است که حتی خداوند برای ارتباط با پیامبرانش برنامه ای مدون و خاص دارد و هیچگاه خود مستقیماً با پیامبرانش سخن نگفته است.&lt;br /&gt;امید وارم هر چند اندک جوابهای سوالاتت را داده باشم. ولی همیشه این را بدان که تمام وجود تو اختیار است و جبری وجود ندارد که تو را مجاب به بندگی کند. در واقع همین امر است که باعث میشود خداوند به فرشتگانی که همیشه در حال عبادت او هستند فرمان دهد که به انسان سجده کنند. زیرا انسان در عین آزادی و اختیار خداوند را عبادت میکند و عبادت در عین آزادی است که معنی پیدا میکند.&lt;br /&gt;شما مختارید که هر تصمیمی را اجرا کنید و هر خوبی و نیکی و نعمتی را با درایت و عقل به دست آورید و نعمات بی شمار خداوند را شاکر باشید...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;شنبه بیست و ششم بهمن 1387&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-2144696672119404960?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/2144696672119404960/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_2849.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/2144696672119404960'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/2144696672119404960'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_2849.html' title='یک نشانه... یک تلنگر.... و یک سوال @@ و جواب سوال'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-6873108628299663553</id><published>2009-09-19T20:45:00.001+04:30</published><updated>2009-09-21T17:06:37.232+04:30</updated><title type='text'>کسب و کار الکترونیکی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;پس از چندی کند و کاو و تعقیب و گریز ، بالاخره توانستیم کتابی را به خدمت دوستان عرضه داریم که نتایج جستجو در تارنمای بی مرز و بوم است.&lt;br /&gt;مطالب این کتاب توسط مرکز کارآفرینی دانشگاه صنعتی شریف تهیه و تنظیم گشته است. تنها باید تدوین و آراسته می شد و به کتاب الکترونیکی مبدل می گشت که جان نثار این وظیفه را بر عهده گرفته و تمام و کمال انجام نمودم.&lt;br /&gt;امید است قدمی هر چند اندک به سوی کارفرما محوری برداشته باشیم.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://yh5dqa.bay.livefilestore.com/y1pS8oZTcB45Wxol5TJon8yvMfYJK_Td35XRCAeYFRb3VaL3vPnkhtq8OOjl3zZ90Ar5kPUED_S18FHuQgcDM_poQ/Kasb_o_kar_electronicy.pdf?download"&gt;دانلود کتاب: کسب و کار الکترونیکی &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و نیز کتاب دیگری را جهت استفاده دوستان در اختیار میگذارم که نامش الماسهای آگاهی است.&lt;br /&gt;این کتاب توسط آقای سید اشکان نجفی تهیه و تدوین شده است و بر ماست که از ایشان بابت این اثر تشکر نمائیم.&lt;br /&gt;در ضمن ایشان وبگاهی نیز به آدرس &lt;a href="http://www.hozour.com/"&gt;WWW.HOZOUR.COM&lt;/a&gt; در اختیار دارند که وبگاهی بس آموزنده در جهت مسائل مالی است. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://yh5dqa.bay.livefilestore.com/y1px1brO1NTJCO7CWWMvIxHCeNH4R8ZV5l5c8Nvb2HKYT97Qrc5vHqOSv3m7AxhHlb7anicseO0Hx4MzcpQxDlnvw/almashaye_agaheeh.pdf?download"&gt;دانلود کتاب: الماسهای آگاهی&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;جمعه بیست و پنجم بهمن 1387&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-6873108628299663553?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/6873108628299663553/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_4048.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/6873108628299663553'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/6873108628299663553'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_4048.html' title='کسب و کار الکترونیکی'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-6621426075529234329</id><published>2009-09-19T20:43:00.001+04:30</published><updated>2009-09-21T17:07:05.251+04:30</updated><title type='text'>ده نكته لازم براي كسب و كارهاي كوچك وجديد دركارآفريني</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;امروزه كارآفريني بعنوان يك استراتژي كارآمد براي رويارويي با مشكلات فراروي جوامع ازجمله بيكاري و آثار و تبعات سهمگين آنها و نيز يكي ازمهمترين راهكارهاي برون رفت از فضاي بسيار بغرنج و پيچيده اقتصادي مورد اهتمام وعنايت ويژه جوامع و افراد و مجامع علمي-دانشگاهي واقع گرديده است.&lt;br /&gt;مقاله‌اي كه درپيش روي داريد به ذكر پاره‌اي ازمهمترين مواردي كه براي هر فعاليت نوپا و ايجاد كسب و كارهاي كوچك و زودبازده ضروري است مي‌پردازد.&lt;br /&gt;1- قبل از شروع تا آنجا كه ممكن است پول پس انداز كنيد:&lt;br /&gt;دراغلب موارد مردم بدون هيچ پس اندازي وارد كسب و كارمي‌شوند. بعضي با گرفتن وام ازبانكها يا دوستانشان كار را شروع مي‌كنند. اما آنها نمي‌دانند كه ممكن است ماه‌هايا سالها طول بكشد تا به سوددهي برسند وهنگامي كه وام‌دهنده بفهمد كه اين كاربه اندازه كافي سودده نيست پولش را پس خواهد گرفت و يا براي دفعه بعد ازدادن وام خوداري مي‌كند. بعضي وقتها مردم مجبورمي شوند تا براي بازپرداخت وامها از مسكن يا كارت اعتباري استفاده نمايند كه اين باعث ميشود خانه يا اعتبارشان درخطر بيفتد. راه درست اين است كه تا آنجا كه ممكن ميباشد هرچه بيشترپول موردنياز را پس اندازكرد.&lt;br /&gt;2- از بند كفش آغاز كنيد :&lt;br /&gt;كوچك فكركنيد(باهزينه كم شروع كنيد) اگر مي‌توانيد كارتان را بدون دفتر كارانجام دهيد پس درآغاز سعي كنيد تا اجاره نكنيد. تا وقتي كه كاري نداريد كارمندي را استخدام نكنيد. كساني كه كارشان را ارزان شروع ميكنند مثلا در يك گاراژ از اين فرصت برخوردار مي گردند كه اشتباهات ناشي از تازه‌كار بودن را در مقياس كوچكترانجام دهند.&lt;br /&gt;3-از دارايي‌هاي شخصي خود محافظت كنيد:&lt;br /&gt;وقتي وارد كسب وكار مي‌شويد، اين شخص خودتان هست كه مسئوول قروض بوجود آمده نظيروام ها، ماليات، پول مالكان وغيره مي باشد لذا اگرازخود محافظت نكنيد، بستانكاران با حكم دادگاه مي توانند به سراغ دارايي‌هاي شخصي شما مانند ماشين يا خانه بروند.&lt;br /&gt;اگر وام‌هاي شما درحال افزايش است سراغ تشكيل يك بنگاه يا شركت با مسئووليت محدود برويد.&lt;br /&gt;4- ببينيد كه چگونه مي‌خواهيد پول در بياوريد:&lt;br /&gt;ما بايد بتوانيد درچند جمله بيان كنيد كه چگونه طرح كسب وكارتان سود معقولي در پي خواهد داشت. تازه كارها لازم است بدانند كه چه هزينه‌هايي دارند، چقدر صرف خريداري كالا مي‌شود، اجاره، پاداش كاركنان و... چقدراست؟ آنگاه ميتوان فهميد كه چقدر بايد در ماه فروش داشته باشند و به چه قيمتي بفروشند تا اينكه آن هزينه‌ها را جبران كنند و در كنار آن سود كافي نيزايجاد كنند. 5- يك طرح كسب و كار تهيه كنيد، هرچند كه كوچك باشد: پيداكردن مقداري سود وايجاد يك نقطه سربه سر اولين گام در اين راه است. دراكثرشركت‌هاي كوچك، بخش‌هاي اصلي طرح تجاري، تجزيه و تحليل نقطه سربه سر، پيش‌بيني سود و زيان و برآورد گردش جريان نقدينگي هستند. با برآورد گردش نقدينگي وسود و زيان شما مي‌توانيد كسب و كارخود را بهبود ببخشيد. تهيه يك طرح تجاري به شما اين اجازه را مي‌دهد كه تعيين كنيد چه چيزهايي هزينه‌هاي شروع كار هستند و استراتژي بازاريابي شما چه هست. اگر محاسبات شما روي كاغذ درست نباشد، در دنياي واقعي نيز درست نخواهد بود.&lt;br /&gt;6- يك حاشيه رقابتي پيدا كنيد و آنرا ادامه دهيد:&lt;br /&gt;درست كردن يك حاشيه رقابتي در ساختار كسب و كار براي موفقيت دراز مدت خيلي اهميت دارد. بعضي روشهايي كه مي توان اين حاشيه‌ها را بدست آورد عبارتند از: بيشتر از رقباي خود بدانيد، محصولي را توليد كنيد كه تقليد از آن خيلي سخت يا غيرممكن باشد، توليد يا پخش آن را كاراتر كنيد، مكان بهتري را انتخاب نماييد و يا خدمات بهتري به مشتريان بدهيد. از اسرار كسب و كارتان محافظت كنيد. اينها اطلاعات محرمانه‌اي هستند كه براي شما مزيت رقابتي در بازار ايجاد مي‌كنند. بايد كاري كنيد كه اطلاعات شما محرمانه بمانند. مثلا اسناد را با كلمه" محرمانه" علامت بزنيد يا براي رايانه‌ها رمز ورود بگذاريد. عكس‌العمل سريع در برابر خبرهاي بدي كه ديگر از اين روشهاست. وقتي كه مي‌بينيد كسب و كارتان با مشكل مواجه شده است بايد با يك طرح جديد به سراغ آن برويد. مثلا محل دفتر كارتان را تغييردهيد يا محصول وخدمات جديد معرفي كنيد و يا يك راه بهتر براي ارتباط با مشتري پيداكنيد.&lt;br /&gt;7- كليه توافقنامه‌ها را مستند و مكتوب سازيد:&lt;br /&gt;بعنوان يك قاعده شما بايد برخي ازقراردادها و توافقنامه‌ها را مكتوب سازيد مانند: - قراردادهاي بيش از1سال - قراردادهاي فروش به ارزش 500 دلاريا بيشتر - قراردادهاي مربوط به مالكيت حق كپي رايت حتي اگر از نظر قانوني لازم نباشد، عاقلانه است كه تقريباً همه چيز را مكتوب كنيد زير اكه توافقات شفاهي را بندرت مي‌توان اثبات كرد.&lt;br /&gt;8- اشخاص شايسته را استخدام كرده و بدرستي از آنها نگهداري كنيد:&lt;br /&gt;الويت شما اين باشد كه كاركنان شايسته را استخدام كنيد. يك كارمند قوي حداقل 2 يا 3 برابر يك شخص با مهارت معمولي ميتواند ارزش داشته باشد. براي ايجاد يك نيروي كارثابت و شاد، نه تنها بايد با كارمندان بطورعادلانه رفتار كرد بلكه بايد كسب و كار شما نيزلايق آنها باشد. كاركنان بايد كارشان را دوست داشته باشند. مشتريان نيز به احتمال قوي به كسب و كار رو به رشد وفادارتر خواهند ماند و آن را بيشتر به دوستانشان توصيه مي‌كنند.&lt;br /&gt;9- به وضعيت حقوقي كاركنانتان توجه كنيد:&lt;br /&gt;هنگامي كه كارگري را بصورت قراردادي اجير مي‌كنيد مطمئن شويد كه از او نبايد مانند يك كارمند رسمي ماليات كسر شود.&lt;br /&gt;10- صورتحساب‌ها و ماليات‌هاي خود را سر موعد بپردازيد:&lt;br /&gt;در دنياي واقعي، به قول خود عمل كردن يك شهرت تلقي مي‌شود و يك دارايي مهم محسوب مي‌گردد. لذا يك راهبرد و استراتژي اساسي آن است كه صورتحساب‌هاي خود را پيشاپيش و زودتر ازموعد بپردازيد اين امر باعث كسب وجهه و اعتبار براي شماخواهد گرديد. بيشترين اهميت را پرداخت بموقع ماليات بر درآمد مي‌تواند داشته باشد مخصوصا سهمي را كه شما بعنوان ماليات تكليفي از فيش حقوقي كاركنان‌تان كسر مي‌نماييد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ترجمه و تلخيص از:&lt;/span&gt; سيد نبي اله حسيني-مدرس كارآفريني دانشگاه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;منبع: &lt;a href="http://www.karafarini.ir/"&gt;www.karafarini.ir&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;جمعه هجدهم بهمن 1387&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-6621426075529234329?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/6621426075529234329/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_2387.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/6621426075529234329'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/6621426075529234329'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_2387.html' title='ده نكته لازم براي كسب و كارهاي كوچك وجديد دركارآفريني'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-1512822990853484089</id><published>2009-09-19T20:41:00.001+04:30</published><updated>2009-09-21T17:08:26.932+04:30</updated><title type='text'>کارآفرین برتر سال 87</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;گفت‌وگو با مير سعيد مختاري موسوي كارآفرين برتر ملي در بخش صنعت&lt;br /&gt;مدير عامل شركت همدان ماشينموضوع كسب و كار: تولید دستگاه سنگ شكن متحركتحصيلات: ليسانس مديريت صنعتي از دانشگاه تبريز&lt;br /&gt;در سال 1355 در شهر همدان متولد شدم. پدرم مهندس مكانيك و مادرم معلم است.در سال 1373 موفق به اخذ مدرك ديپلم هنرستان در رشته مدل‌سازي در همدان شده، سپس تحصيلات خود را در مقطع كارشناسي در رشته مديريت صنعتي در دانشگاه تبريز ادامه داده، در سال 1378 موفق به اخذ مدرك ليسانس شدم.در دوران نوجواني، زماني كه به هنرستان مي‌رفتم، كارگاه كوچكي راه‌اندازي كردم كه در آن فيلترهاي هواكش ماشين را توليد مي‌كردم و مي‌فروختم در آمدم نيز در حدي بود كه امورات يك نوجوان 15،16 ساله با آن مي‌گذشت. اين كارگاه هم‌اكنون نيز داير است و تعدادي از نوجوانان هنرستاني در آن مشغول به كار هستند و با درآمد حاصل از آن، امورات خود را مي‌گذرانند.در دوران دانشجويي نيز به دليل علاقه شديد به كار، به عنوان ناظر در شركت نوين موتور تبريز مشغول به كار شدم. با كار در شركت شكوه شاهد كه پروژه تاسيسات آسفالت و سنگ شكن را انجام مي‌داد و علاوه بر آن سابقه كار پدرم در طراحي ماشين‌آلات ثابت معدني، متوجه اين نكته شدم كه نياز جاده‌اي كشور به اتوبان‌سازي هر روز بيشتر احساس مي‌شود. با تجربه‌اي كه از كار در شركت‌هاي تاسيسات راه و ساختمان به دست آورده بودم، متوجه شدم پيمانكاران پس از پايان هر پروژه به سبب از بين رفتن ماشين آلات ثابت، متحمل هزينه‌هاي زيادي مي‌شوند و هر پيمانكار بايستي پس از اتمام پروژه از تمامي‌هزينه‌هاي ثابتي كه بابت ماشين آلات انجام داده، چشم‌پوشي كند. در نتيجه به فكر ساخت دستگاه سنگ شکن افتادم كه قابل جا به جايي باشد. متاسفانه عدم وجود نقدینگی، شرايط دشواري را برايم ايجاد كرد تا اين‌كه مجبور شدم براي ساخت و راه‌اندازي اين ماشين‌آلات متحرك، مقداري از سهام شركت خود را به بستگان درجه يك خود بفروشم. از آنجا كه مبلغ حاصله براي تامين هزينه‌هاي اوليه اين كار كافي نبود، مجبور شدم مقداري از مبلغ مورد نياز را وام بگيرم.با مشكلات فراوان و پس از پيگيري‌هاي مداوم به‌رغم تصور منفي بسياري از همكاران، موفق شدم اين دستگاه را بسازم، اما اين پايان مشكلات من نبود. شناسايي پيمانكاران بزرگ و متقاعد كردن آنها براي استفاده از دستگاه سنگ‌شكن متحرك مشكل بعدي من بود كه با تلاش و صرف وقت بسيار توانستم به اين امر نايل آيم. يكي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي اين دستگاه، قابليت جا به جايي آن و استهلاك بسيار كم اين دستگاه به سبب استفاده از آلياژهاي مختلف در طراحي و ساخت آن مي‌باشد.توليد 400 تن سنگ در ساعت نيز از ديگر ويژگي‌هاي اين دستگاه است.پس از شناسايي پيمانكاران ايراني كارم را محدود به ايران نكرده، با شناسايي كشورهايي كه جاده‌سازي و اتوبان سازي در اولويت برنامه‌هايشان قرار دارد سعي كردم از طريق اينترنت، پيمانكاران آن كشورها را پيدا كرده تا بتوانم براي فروش دستگاه‌ها با آنها مذاكره كنم. با استفاده از اينترنت اين پيمانكاران را شناسايي كرده، با آنها مكاتبه مي‌كنم كه البته كار دشواري است چون به ازاي هر 100 مكاتبه معمولا 10 پيمانكار پاسخ مي‌دهد و تنها مي‌شود با يكي از آنها براي فروش مذاكره كرد.به دليل هزينه بالاي برگشت دستگاه‌هاي معيوب به ايران براي تعمير معمولا به ازاي هر دستگاهي كه صادر مي‌كنم 2 الي 5 نيروي كار ايراني را آموزش داده، آنها را با نحوه كار و تعمير احتمالي دستگاه آشنا مي‌كنم به طوري كه هم اكنون به ازاي هر دستگاه سنگ شكن، 2 الي 5 نيروي كار ايراني نيز آموزش داده مي‌شوند و به كشور مقصد راهي مي‌شوند كه اين كار به نوعي ارزآوري را به همراه دارد. هم‌اكنون دستگاه‌هاي توليدي اينجانب به كشورهاي مختلف عمدتا، كشورهاي آفريقايي نظير اتيوپي، سودان و امارات متحده عربي، صادر مي‌شود.به دليل سخت كوشي پدرم و سعي و تلاش‌هاي بسيار، همواره سعي كردم با الگوبرداري از ايشان كه در كارهايم مثمر ثمر بوده، با تلاش و پشتكار به اهداف خود برسم.در شركت همدان ماشين، هم اكنون 33 نفر به طور مستقيم مشغول به كار هستند.از ديگر برنامه‌هاي من ساخت كارخانه آسفالت و سنگ شكن سیمان است با ساخت اين كارخانه، پيمانكاران مختلف، ديگر مجبور نيستند آسفالت را از نقاط دور افتاده به مكان مورد نظر حمل كنند زيرا كه اين امر باعث سرد شدن آسفالت و كاهش كارآيي آن مي‌شود.آقاي مختاري موسوي عدم اعتقاد پيمانكاران را به دستگاه‌هاي ساخت ايران از مهم‌ترين دغدغه‌هاي خود براي طرح توسعه كسب و كار خويش مي‌داند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;منبع:&lt;/span&gt; روزنامه دنیای اقتصاد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;جمعه چهارم بهمن 1387&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-1512822990853484089?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/1512822990853484089/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/87.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/1512822990853484089'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/1512822990853484089'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/87.html' title='کارآفرین برتر سال 87'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-7742448926064402356</id><published>2009-09-19T20:40:00.001+04:30</published><updated>2009-09-21T17:09:04.510+04:30</updated><title type='text'>جوابیه یک دوست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سلام دوست من&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;قبل از هر عملی در جهت رسیدن به آرزوها و اهداف ، باید مسئله ای رو برای خودت حل کنی ، اونم اینه که تو چه چیزی رو خوشبختی میدونی و اگر در زندگیت به اون برسی، برای خودت خوشبخت محسوب میشی... توجه کن من گفتم برای خودت... چون خوشبختی و سعادت از نظر هر کس بسته به ایدئولوژی شخص ، متفاوته...&lt;br /&gt;من تنها یک هدف رو مبنای زندگیم قرار دادم و اونم اینه که: اگر در هر لحظه از زندگیم فرشته مرگ بیاد سراغم و بهم بگه وقت تو در این دنیا تموم شده...&lt;br /&gt;سعید.الف در اون لحظه از زندگیش وقتی سر برمی گردونه تا ببینه آماده است یا نه؛ باید طوری در زندگیش تلاش کرده باشه که در تمام شرایطی که چه خودش برای خودش درست کرده باشه و چه شبانش براش این موقعیت ها رو تدارک دیده باشه و چه دست تقدیر (که من هیچ اعتقادی به اون ندارم) براش تعیین کرده باشه. از نظر خودش سربلند بیرون اومده باشه و همیشه در تمام این شرایط تنها به سازندگی فکر کرده باشه و نه به بد بختی و ویرانی . به قول خودم تنها آدمهایی واقعاً میمیرند که بیهوده مرده باشن و بی اینکه طرح الهی خودشون رو بشناسند مرده باشند...&lt;br /&gt;تو میگی مثلاً اگه خدایی ناکرده زلزله بیاد و شهر ویرون بشه من باید چه جوری به خودم بقبولونم که خوشبختم. یا مثل مردم بی کس غذه که ناخواسته وارد جنگ شدند به خودم بقبولونم که نه.... من خوشبختم و شرایط رو فقط من میتونم بسازم و غیر از من چه کسی میتونه شرایط رو برای من بسازه؟؟؟!!!!!!!!!!!!&lt;br /&gt;باید بگم ذهن تو خیلی خیلی با منفیات سر و کار داره .... میدونی چرا؟؟؟؟ چون تو حتی پا رو از قبول به اصطلاح واقعیات بد بختی های روزمره هم فراتر گذاشتی و به رویاهایی فکر میکنی که تماماً فرضیات منفی هستند و این نشانگر عمق افکار منفی توست... راه علاج این مسئله اینه که سعی کن از عمق ذهنت شروع کنی و قالبهای ذهنیت رو بشکونی و برعکس چیزایی عمل کنی که باید عمل کنی تا از ریشه افکارت رو عوض کنی و دست به یک پاکسازی بزرگ بزنی و قالبهای ذهنیت رو در خلوتهات پیدا کن و دونه دونشون رو بشکون و قالبهای جدید رو جایگزین کن...&lt;br /&gt;میخوام به فرضیاتت هم جواب بدم...&lt;br /&gt;اولین فرض، این بود که مثلاً شهر ما زلزله بیاد، سعید.الف چیکار باید بکنه:&lt;br /&gt;اول اینکه وقتی من از زلزله میترسم باید خونم رو بتون آرمه بسازم و اگر امکانات لازم برای ساخت این جور خونه ندارم باید راههای فرار از این قضیه رو یادبگیرم تا بتونم در کمترین زمان بهترین عکس العمل رو داشته باشم.&lt;br /&gt;فرض بر این است که خانه ما بتون آرمه نیست و مهمان هم داریم و همگی شب را خانه ما خوابیده اند و ما در طبقه دوم یک ساختمان کلنگی زندگی میکنیم :&lt;br /&gt;ساعت 3.35 بامداد است که زلزله آغاز میشود. اگر من با ذهنیت منفی قبلی در چنین موقعیتی گیر کنم ابتدا وقتی زمین لرزه آغاز میشود و لرزش زمین و جیغ و داد اهل خانه بلند میشود و من از خواب ناز با هراس و وحشت بیدار میشوم. تمام ذهنم قفل میشود و دست و پایم از شدت ترس بی حس میشوند و حتی در نظر خود شاید یک ثانیه هم فرصت فرار نداشته باشم در حالی که در بدترین زمین لرزه ها شما 7 تا 10 ثانیه فرصت دارید(در بدترین زمین لرزه ها که دنیا به خود دیده است.) خوب من این ده ثانیه را سکوت میکنم تا همه ما به انضمام خودم بمیریم و دیگران را سوگوار کنیم و خودمان را مدفون...&lt;br /&gt;حال عکس العمل دوم را به تصویر میکشم که تمام اشخاص در این واقعه خیالی هستند و ساخته ذهن نویسنده است.&lt;br /&gt;ساعت 3.35 بامداد است که زمین لرزه آغاز میشود. من دارای ذهنیتی مثبت هستم و قبلاً با توجه به ترسی که از این واقعه داشته ام آگاهی های خود را بالا برده ام و همانطور که میدانی تنها نا آگاهی است که باعث ترس میشود و بر طبق این اصل خود را آماده کرده ام.&lt;br /&gt;زمین میلرزد و من همراه با جیغ و داد زنان و مردان بیدار میشوم. اولویت اول رساندن زنان و کودکان به بین چارچوب دربهای اتاق یا گوشه های اتاق و یا کنار ستونها و زیر صندلی یا میز است و همزمان فریاد کشیدن برای آگاهی مردان از اینکه باید به زیر چهار چوب دربهای اتاق یا گوشه های اتاق و یا کنار ستونها و زیر صندلی یا میز بروند.&lt;br /&gt;مادر را که پسر هشت ماهه خاله را به بغل گرفته به سمت نزدیکترین چارچوب هل میدهم و همزمان گردن بچه خواهر را میگیرم و با دست دیگر خاله را بطرف همان درب هل میدهم و از موهای پسر خاله میگیرم و همزمان با کشیدن گردن بچه خواهر هر دو آنها را به سمت نزدیکترین چارچوب پرت میکنم و خواهر را که از ترس به زمین چسبیده با تمام قوا بلند میکنم و به سمت گوشه ای از خانه پرت میکنم و در تمام این لحظات به فریاد راهنمایی خودم ادامه میدهم که مردان نیز یا به گوشه ای بروند و یا به ستونی بچسبند و یا به چارچوبی خود را برسانند و در آخر خود را به نزدیکترین ستون میرسانم در حالی که سقف خانه به پائین میرود و زیر پایم خالی میشود دستم به دست گیره درب میرسد و همه چیز سیاه میشود.&lt;br /&gt;وقتی به هوش می آیم تقریباً هوا قرمز رنگ شده است و هنگام طلوع است. سرم شکسته و دست چپم از حالت عادی خارج شده و پایم از مچ به پایین زیر آوار است.&lt;br /&gt;حال زمان دوم تلاش امیدوارانه است. ابتدا پایم را پس از تلاش بیرون میکشم و به خانه نگاه میکنم که خانه به دونیم تقسیم شده و نصف بیشتر سمت راستش ریخته است و دقیقاً جایی ریخته است که مادر و خاله و فرزند هشت ماهه اش در آنجا بودند. پدر با حالتی قوس دار زیر آوار است و من کمی به سمت او میروم که ناله های اورا میشنوم و با خود میگویم او نیرومند است باید ابتدا دیگران را نجات دهم. صدای جیغ خواهر از گوشه سمت چپ خانه بلند می شود و من فریاد میزنم که پائین بپرد . تا پس لرزه ای ما را در نگرفته و تمام خانه ویران نشده به نجات افراد بپردازد که او امتنا می ورزد که در حین جنجالمان ناله فرزندش را میشنود و به پائین می پرد. در حالی که به کند و کاو بچه ها مشغولیم صورت آنها از میان سنگها معلوم مشود که هر دو آنها را بیرون میکشیم آوار بر سرشان نریخته و تنها پای راست پسر خاله حالت عادی ندارد که هر دوی آنها را به وسط خیابان میبریم و سپس ناله پدر به گوش میرسد که خواهر به سمت او رهسپار میشود و من به طرف محلی میروم که محل حدودی مادر و خاله و فرزندش است. ناگهان روسری مادر از میان چارچوب وارفته درب معلوم میشود فریاد میکشم که خواهر هم به کمک بیاید و خواهرم بدن تقریباً بیرون آمده پدرم را رها میکند و به کمک می آید و قسمت سر آنها را بیرون میکشیم که بتوانند اول بهتر نفس بکشند و سپس سر کودک در میان آغوش مادرش نمایان میشود که او را بیرون میکشیم و او که از نفس افتاده را آرام نفس میدهیم و چند ضربه به روی قلبش که ناله ای ریز میکند و بیهوش میشود ولی قلبش کار میکند و نفس میکشد و سپس او را خواهرم به کنار بچه ها میبرد. شروع به درآوردن مادرم و خاله از میان آوار میکنیم. در حالی که تمام قسمت پاهای مادر و بدن خاله حالت عادی ندارند. آنها را از زیر آوار بیرون میکشیم. آرام آنها را به طرف وسط خیابان میبریم و در کنار بقیه میخوابانیم. پدرم را میبینم که خود را بیرون کشیده و به سمت ما خیز بر میدارد. به دنبال شوهر خاله میرویم که بی حال می افتم و اشک آلود فریاد میکشم و بعد باز به خود می آیم و جای او را به خاطر می آورم که پس لرزه ای ما را در میگیرد و خانه ویران میشود.&lt;br /&gt;پس از اینکه به هوش می آیم در داخل چادری برزنتی هستم که شلنگی بیرنگ به دستم وصل است و همه ناله میکنند و در همان لحظه مرا به بیرون میبرند و داخل یک آمبولانس میگزارند و به سمت یک هواپیما هدایت میکنند که من دوباره بی هوش میشوم. وقتی که چشمانم را می گشایم در داخل بیمارستانی هستم که خواهرم را بر سر بالینم میبینم که او میگوید پدر فقط دو دنده اش شکسته بود و مچ پایش در رفته بود و مادر استخوان پایش خورد شده بود که پلاتین بستند و کتفش نیز ترک خورده بود که گچ گرفتند بچه ها هر سه سالمند و فقط دست و پایشان کمی ترک خوردگی و شکستگی داشت که گچ گرفتند. خاله یکی از کلیه هایش را از دست داد و چند جا از پایش و دنده هایش نیز شکسته بودند که او و بقیه را نیز در همین بیمارستان جای داده اند. پرسیدم شوهر خاله چه؟ که سکوت ما را فرا گرفت...&lt;br /&gt;من در آن لحظه تنها و تنها باید بر این بیندیشم که حال باید شاهد مرگ تمام عزیزانم می بودم نه یکی یا دوتا... این نهایت چیزی است که شاید اتفاق بیفتد . پس از بهبود نیز همگی بازگشته و به آبادانی می اندیشیم.&lt;br /&gt;خوب که چه؟ شده است دیگر. حال خود را بکشیم!!!! و یا در غم عزیزان خود تا آخر عمر چله نشین شویم!!!! هر کسی روزی خواهد رفت مهم این است که با خاطری آسوده و روانی پاک برود... شاید آنروز اولین نفر من باشم که میروم و یا شاید کس دیگری از عزیزانم. و من باید از همین حالا غم آن زمان را بخورم و در فرضیات منفی خود غرق شوم. در این صورت زندگی حال حاضر من...... که نه زلزله ای در آن اتفاق افتاده و نه مرگی در آن است و نه بیماری در میان خانواده من است.... جایگاهش در ذهن من کجاست؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;در مورد جنگ غزه هم...باید بگویم مردم فلسطین میتوانند بین مرگ شرافتمندانه (مانند هشت سال دفاع جانانه ایرانیان در مقابل تمام دنیا) و یا مرگ در ذلت و خواری و در کنج اتاق خانه را انتخاب کنند. همیشه انتخاب با ماست ولی نباید فراموش کنیم که ما شاید سازنده راستین برخی از وقایع نباشیم ولی بهترین بهره بردار آن که میتوانیم باشیم.&lt;br /&gt;اگر به مرگ بیندیشی میفهمی که از هر چیزی به انسان نزدیکتر است. پس من اگر بخواهم تمام افکار خود را به نیستی مرگ معطوف کنم که باید همین حالا بار سفر را ببندم و منتظر بنشینم و هیچ کاری برای زندگیم نکنم و اگر رهایش کنم نیز پیش ساخته ای برای آخرت نخواهم داشت. پس بهتر این است که همیشه طوری زندگی کنیم که انگار ساعتی بعد در این دنیا نخواهیم بود و طوری به زیبایی های دنیا نگاه کنیم که انگار یک ساعت دیگر آنها را نخواهیم دید و طوری به انسانها محبت کنیم که انگار ساعتی دیگر در میانشان نیستیم.&lt;br /&gt;شبان من زینت کلبه دل من است. پس هیچگاه زیبایی قلب خود را از دست نمیدهم.&lt;br /&gt;قلب من ، موطن خداوند من است. پس هیچگاه گمراه نخواهم شد.&lt;br /&gt;خداوند شبان من است محتاج به هیچ چیز نخواهم بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;شنبه بیست و هشتم دی 1387&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-7742448926064402356?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/7742448926064402356/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_5147.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/7742448926064402356'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/7742448926064402356'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_5147.html' title='جوابیه یک دوست'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-1561509142539690948</id><published>2009-09-19T20:37:00.001+04:30</published><updated>2009-09-21T17:09:37.894+04:30</updated><title type='text'>رباعی از خیام با صدای شاملو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;امروز هدیه کوچکی دارم برای روان پاک دوستانی که مرا یارند و همراه...&lt;br /&gt;یک رباعی از دانشمند ارجمند و فقید ، خیام ، که به شیوه ای زیبا و عامه حل شدن در تار و پود حضرت حق را با رباعیات خود بیان میدارد.&lt;br /&gt;اشعار ایشان دو وجهی هستند. اگر با چشم دنیوی به رباعیات خیام بنگریم پوچی محض را خواهیم دید و اگر با چشمی ماورای دنیای فانی به رباعیات ایشان نظر بیندازیم تنها و تنها حضرت حق است که نظاره گر خواهیم بود.&lt;br /&gt;اما از کجا بدانیم که منظور شاعر از سرودن این اشعار کدام وجه بوده است؟&lt;br /&gt;در مورد این مبحث باید بگویم که اگر حتی نگاهی اجمالی به زندگی خیام بیندازید. خواهید دید که ایشان با امیدی سرشار زیسته است و در طول زندگی خدماتی ارزنده به پیکره علوم پایه جهان نموده است و این امر با فلسفه پوچی منافات دارد و انسانهای پوچ گرا تنها به ثروت و اعمال لذت بخشی فکر میکنند که منتهی به همین دنیاست و همانطور که میدانیم در زمانی که ایشان می زیسته انسانهای دانشمند موقعیت مالی چندان جالبی در اجتماع نداشته اند و از این امر میتوان نتیجه گرفت که خدمات ایشان تنها در راه خلق و آگاهی از نشانه های حضرت حق بر روی زمین بوده است.&lt;br /&gt;فایل صوتی این رباعی، در ادامه ارائه می شود که ریاعی توسط احمد شاملو، شاعر برجسته معاصر دکلمه میشود و سپس تصنیف دلنواز "می نوش که عمر جاودانه گیری..." استاد محمد رضا شجریان پخش میگردد.&lt;br /&gt;جاده پر بار زندگیتان همیشه پر از آرزوهایی به بلندی درختان سرو چنگل شادمانیتان باد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://yh5dqa.bay.livefilestore.com/y1pqDMsdV6QFlr3hG4KdoC0H4dnexD-iCFYb76akz0EI2zrSsZxhcCdUF-7FAoLHOg5KphTcgG1Mgii2CMv6oallw/www.tavangary.blogfa.com.MP3?download" target="_blank"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;لینک دانلود:&lt;/span&gt; رباعی خیام با نام "من بی می ناب زیستن نتوانم" با صدای احمد شاملو&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;a href="http://yh5dqa.bay.livefilestore.com/y1pqDMsdV6QFlr3hG4KdoC0H4dnexD-iCFYb76akz0EI2zrSsZxhcCdUF-7FAoLHOg5KphTcgG1Mgii2CMv6oallw/www.tavangary.blogfa.com.MP3?download" target="_blank"&gt;&lt;/a&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;پنجشنبه بیست و ششم دی 1387&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-1561509142539690948?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/1561509142539690948/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_5280.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/1561509142539690948'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/1561509142539690948'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_5280.html' title='رباعی از خیام با صدای شاملو'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-7440028500476849763</id><published>2009-09-19T20:35:00.001+04:30</published><updated>2009-09-21T17:10:11.257+04:30</updated><title type='text'>خلاقيت را چگونه رشد دهيم آيا انسانهاي خلاق با ساير انسانها تفاوت دارند؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;شواهد دلالت دارند كه هم وراثت و هم محيط، در بالندگي و رشد خلاقيت مؤثر است. آلفرد هيچكاك اغلب براي شخصيت پردازي قهرمانان قصه هاي خود از عنصر خلاقيت بهره مي گرفت. به عبارت ديگر هر كدام از شخصيت هاي داستاني او يك ويژگي خاص داشتند. در قصه «پنجره عقبي» يك عكاس نشريه به خاطر شكستگي پايش بايد مدت ها در خانه بستري شود، اما او بيكار نيست و با لنزهاي دوربين ازطريق پنجره عقبي اتاقش، زندگي مردم را مي كاود و قصه آنچنان روان و زيبا پيش مي رود كه در پايان، همان عكاس خلاق به عنوان كارآگاه، يك جنايت واقعي را عريان مي كند. افراد خلاق نيز اين گونه هستند، آنها مثل افراد عادي به پيرامون خود نگاه نمي كنند. شايد از منظر مردم، برخي از افراد خلاق دچار برخي كاستي ها در حواس باشند، اما اينگونه نيست. آنها به هر پديده اي به گونه اي ديگر نگاه مي كنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استيفن. ب. روبنز در جایی می نویسد: « خلاقيت را قوه و استعدادي مي دانند كه تصويرهاي ذهني را به نحوي منحصر به فرد، با هم تركيب و يا اين كه رابطه اي غريب و غيرعادي ميان آنها ايجاد مي كند. البته بايد گفت تصويرهاي ذهني نبايد فقط نو و بديع باشند، بلكه بايد سودمند و مفيد هم باشند.» نورمن ماير مي گويد: « صرف خارق العادگي و يا متفاوت بودن تصوير ذهني، نشانه خلاقيت و امتياز آن نيست، چون، چه بسا كه آن تصوير ذهني، نشانه اي از ناهنجاري رواني نيز باشد. عدم درک اين تمايز، امكان آن را فراهم مي كند كه غالباً نبوغ را با جنون خلط و قاطي كنيم.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاخص ممتاز بودن راه حلهاي خلاق آن است كه بايد عملي باشند، يعني اين كه با واقعيت در پيوند باشند آيا خلاقيت را مي توان رشد داد؟خلاق بودن- يعني ديدن چيزهايي در عالم و آدم، كه به چشم ديگران نيايد- آسان نيست. همين كه چيزي را متفاوت از ديگران به تصور درآوريد، در زمره افرادي قرار مي گيريد كه انگشت شمارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غالباً سازمانها كساني را كه پاي بند ديد و نگرش منحصر به فرد خود در مورد پديده ها هستند، برنمي تابند. در محيط هايي كه تأكيد بر همگني و يكپارچگي است، داشتن نگرش متفاوت با ديگران سهل نيست. اما آيا انسانهاي خلاق با ساير انسانها تفاوت دارند؟ آيا توانايي آنها ارثي است يا اكتسابي؟ شواهد دلالت دارند كه هم وراثت و هم محيط، در بالندگي و رشد خلاقيت مؤثر است. خلاقيت را بايد صفتي پنداشت كه هر انساني به درجاتي بدان موصوف است. آن چه ضروري است، اين است كه بايد زمينه تجلي اين قوه را در داخل اعضاي سازمان، خاصه در مديران فراهم كرد. خلاقيت را نمي توان تابع منطق دوتايي و يا مقوله اي دوگانه به حساب آورد. بدين معنا كه بگوييم انسانها يا واجد آن هستند و يا فاقد آن. از سوي ديگر، اگرچه هر كسي سهمي از قوه خلاقيت دارد، برخي كسان هستند كه به علت داشتن توانايي هاي ذاتي، اين قوه را موفق تر از ديگران به كار مي گيرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;منبع:&lt;/span&gt; یک گروه خبری که قبلاْ عضو بودم و نامش را به خاطر ندارم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;جمعه بیستم دی 1387&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-7440028500476849763?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/7440028500476849763/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_6544.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/7440028500476849763'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/7440028500476849763'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_6544.html' title='خلاقيت را چگونه رشد دهيم آيا انسانهاي خلاق با ساير انسانها تفاوت دارند؟'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-7688978610168436558</id><published>2009-09-19T20:33:00.001+04:30</published><updated>2009-09-21T17:10:45.840+04:30</updated><title type='text'>حقایق فاش نشده شاهنامه... فاش شد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;این نیمچه داستان کوتاه در سال 84 توسط تراوشات ذهن طنز پردازم به وجود آمده و قبلاً در وبلاگی به نام (هیچکس) که وبلاگ قدیمی من بود درج شده بود و اکنون با کمی تغییر دوباره ارائه میگردد. باشد که شبانم ذهن مرا همیشه به طنز بگشاید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قبل از هر چيز از محضر تمام شعراي كهن به خصوص حضرت فردوسي طلب عفو دارم. ما تمدنمان را مديون فرهيختگاني چون فردوسي و امسال ايشان هستيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی چه کنم حضرت استاد که طبع طنز آلود بنده گل کرده است و تاب سخن نگفتن ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چندي پيش كيفر خواستي از سوي رستم به دادگستری کل استان تهران ارجاع شد، كه در اين كيفر خواست رستم زال به شدت از فردوسي شكايت به عمل آورده بود و تقاضاي رسيدگي به شكوائيه ایشان در دادگاه عالي نويسندگان را نموده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما نيز طبق همين كيفر خواست پرونده اي تشكيل داديم و به دادگاه عالي ارجاع نمودیم و جهت اطلاع متهم و شاكي پرونده طبق احضاریه ای كه برايشان ارسال شد، تقاضاي حضور در دادگاه را نموديم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با خود گفتيم: كه آخر رستم زال بهر چه شاكي است از حضرت فردوسي. او كه جز قهرمان پروري كاري نكرده و چيزي نگفته است. حتي باعث محبوبيت و مشهوريت ايشان بوده است. در پي همين انديشه ها كنجكاو شديم در دادگاه حاضر شويم تا ببينيم قضيه از چه قرار بوده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دادگاه براي حفظ آبروي ملي و شاهنامه و خود آقاي فردوسي غير علني برگزار گشت ولي چون ما يك آشنای آبدارچي در دادگستری داشتيم كه دستمان را بگيرد و خودمان نيز دستي بر قضايا داشتيم ما را به جلسه دادگاه دخول نمودند و دادگاه در شبانگاه روز 8 / 12 / 1384 تشكيل گشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متهم و شاكي پرونده هر دو در دادگاه حاضر بودند . متهم همراهاني بس قدر در امر وكالت با خود داشت كه اقبال پيروزي را براي رستم زال تقريبا غير ممكن مي نمود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رستم چشمان وردريده خود را به فردوسي دوخته بود و حضرت فردوسي فقط نیشخندی تمسخر آميز مي زد و مطمئن بود كه دادگاه را به نفع خود به پايان خواهد رساند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رستم با سر و وضع هميشگي ، گرز و سپر و يك كمان در پشت و كلاه خود و زرح و حضرت فردوسي با همان قباي ادبي و رداي شاعري در دادگاه حاضر شده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قاضي با سبيلهاي بناگوش در رفته كه از پشت سر هم ميتوانستيم سبيل مباركشان را ببينيم ، وارد صحن دادگاه شد ، حضار به احترام او برخاستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در همين حين طبع شاعر از آمدن قاضي به صحن، گل كرد و ابیاتی بس گران در مدح قاضی سرود و بلند ، بلند شروع به خواندن ابیات نمود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كه ديدست چونين زور و بازو بر زمين&lt;br /&gt;كه رستم كند شرم از نگه بر جبين&lt;br /&gt;که دیدست عدالت گستر تر از قاضی دادار پرست&lt;br /&gt;که باشد همی امر او امر بندگان خدای پرست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قاضي چنان بدش هم نيامد ، ولی برای حفظ شعار بی طرف بودن گفت: متهم ساكت باشد ، تا از دادگاه پرتش نكنند بيرون. رستم نيز غرشي كرد و بر روي صندلي شاكي نشست و دادگاه با ضربات چكش آقاي قاضي شروع به كار كرد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قاضي به دستيارش ( منشي دادگاه ) اضحار داشت كه شكوائيه را بخواند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منشي دادگاه بلند شد وشروع كرد به خواندن شكوائيه .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1. آقاي فردوسي متهم است به اينكه با كشاندن داستان به سرزمين توران دختر بد اخلاق و زوار در رفته پادشاه توران را به رستم انداخته است و رستم نيز راهي به جز قبول اين مطلب نداشته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2. آقاي فردوسي متهم است به خالي بندي در قسمتهاي متعدد داستان كه به شرح ذیل در شكوائيه آمده است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*. رستم در بيابان يا دشت، گوره خر نمي خورده است. بلكه او شكار خرگوش ميكرده و از طریق فروش خرگوشها امرار معاش مي نموده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*.اسب آقاي رستم نامش رخش نبوده و نام او مشكي بوده است و او را از دشت نگرفته، بلكه او را از بازپروري و كمپ چيتگر نجات داده و به مشكي روزي يك شش نخود ترياك ميداده است تا بتواند سرپا بايستد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*. هفت خان رستم ، هفت خان نبوده است. بلكه يك خان بوده است. كه در آن رستم با گربه اي به نام كتي دست و پنجه نرم مي كند و عاقبت پس از جدالهای بسیار بر سر میز مذاکره نشسته و رستم راضی میشود که قسمتی از خانه را جهت زندگی کتی فراهم کند و کتی نیز متعهد میگردد که زین پس آزاری به صاحب خانه (رستم گلی خانم اینا) نرساند. که متن این صلح نامه به پیوست شکوائیه ارائه گردیده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*. رستم هيچگاه با افراسياب سرشاخ نشده است چون افراسياب و بچه محل هايش زورشان مي چربيده، همچنین آقای رستم مدعی است که در سنين پائين از افراسياب پس گردني ميخورده است و پس از اتمام این دادگاه شکوائیه ای نیز برای وی ارائه خواهد داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*. رستم را گلي خانم از كنار سقاخانه محلشان پيدا و بزرگ نموده است و رستم پسر زال نبوده و اصلا و ابداً پدر و مادرش را نمي شناسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3. آقاي رستم در حالي كه فردوسي او را به كشور توران مي كشاند عاشق و دلباخته دختر كوچك پادشاه ميشود كه اسم او ناتاشا بوده است. در حالي كه تهمينه را بر سر سفره عقد مي نشانند و رستم نیز ناخواسته در دام تهمينه مي افتد و با زور شمشیر مجبور به قبول ازدواج با دختر بزرگ خواندان توران میشود.&lt;br /&gt;رستم پس از چندي اطلاع مي يابد كه تهمينه از فرد ديگري باردار بوده است و براي اينكه سه نشود، بازو بند خود را به تهمينه ميدهد و ميزند به چاك جاده. ایشان آقاي فردوسي را مسبب اصلی تمام اين بلایا می داند که به دلیل زر و سیمی که پادشاه كشور توران به آقای فردوسی وعده داده بود با ایشان دست به يكي كرده بودند تا رستم را که فردی پاک دامن بوده به خاك سياه بنشانند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4. آقاي رستم در جنگ بين او و ناپسريش ، سهراب را نكشته است ، بلكه قضيه از اين قرار بوده كه رستم ابتدا يك كف گرگي به سهراب ميزند و سهراب نقش بر زمين مي شود و در همين حين كسي از پشت تخته سنگي برمي خيزد و تيري سمی را به سوي سهراب روانه مي دارد و او را زخمي مي نماید و وقتي رستم براي گرفتن نوش دارو به دارو خانه مي رود، ميگوند كه نوش دارو تمام شده است و بايد برود از خیابان ناصر خسرو تهيه كند و تا آقاي رستم نوش دارو را تهيه كند و بياورد ديگر سهراب مرده بود و شك بر آن است كه آقاي فردوسي آن شخص را اجير كرده بوده و افراسياب نقشي نداشته است و طبق بازجوييهاي به عمل آمده از آقاي افراسياب، او نيز اطلاع از اين مطلب را تكذيب نموده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;««««« ادامه این داستان را روزی دگر به نگارش خواهم در آورد. »»»»&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;شنبه هفتم دی 1387&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-7688978610168436558?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/7688978610168436558/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_1381.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/7688978610168436558'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/7688978610168436558'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_1381.html' title='حقایق فاش نشده شاهنامه... فاش شد'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-3430942775642950140</id><published>2009-09-19T20:32:00.001+04:30</published><updated>2009-09-21T17:11:31.036+04:30</updated><title type='text'>شب یلدا...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;تنم خسته است و روحم آزرده...&lt;br /&gt;تن خسته و رنجور مرا به آغوش بکش ای زیبا...&lt;br /&gt;تنت سرد است، سرد و تنها سرماست که در تار و پود بی سامان من رخنه میکند...&lt;br /&gt;به بلندی گیسوانت خواهم گریست... به بلندی تمام تنت خواهم گریست...&lt;br /&gt;تنت هر لحظه سردتر میشود و من در انتظار گرمای روح بخش سحرت تا صبح دم در آغوش ستارگان بی همتایت به سر میبرم...&lt;br /&gt;خورشید طلوع خواهد کرد و از میان گیسوانت که همچون ابرهای سیاه دلگرفته،،، آسمان هستند به گونه های سرد و یخ زده ام خواهد تاباند...&lt;br /&gt;سرمای گیسوان تو را به لذت هیچ خورشید تابانی نخواهم فروخت...&lt;br /&gt;صبح دم روح مرا در آغوش، به سرزمینت ببر... سرزمینی پر از زلاله های رحمت، سرزمینی پر از قشنگی عشق، سرزمینی پر از بودنها و هست شدنها...&lt;br /&gt;زنده ام به نفسهای بخار آلود که در وجود سرد و زیبای تو میکشم و تمام وقت به بلندی گیسوانت که با ستارگان سوسو زن آراستی خیره می مانم...&lt;br /&gt;پاهایم را به زمینی میکوبم که متکای عشاق تو است و کودکانه و با چشمانی پر از بغضهای نترکیده به تو مینگرم که شاید صبح دم مرا با خود ببری...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;شنبه سی ام آذر 1387&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-3430942775642950140?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/3430942775642950140/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_4718.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/3430942775642950140'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/3430942775642950140'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_4718.html' title='شب یلدا...'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-7778728115383380243</id><published>2009-09-19T20:30:00.001+04:30</published><updated>2009-09-21T17:13:08.597+04:30</updated><title type='text'>شیوانا... تدریس معرفت!!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;روزی پسـری جـوان و پرشـور از شهـری دور نزد شیوانا آمد و به او گفت که می خواهد در کمترین زمان ممکن درس های معرفت را بیاموزد و به شهر خودش برگردد. شیوانا تبسمی کرد و گفت: برای چه این قدر عجله داری!؟ پسرک پاسخ داد: می خواهم چون شما مرد دانایی شوم و انسان های شهر را دور خود جمع کنم و با تدریس معرفت به آن ها به خود ببالم!شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو هنوز آمادگی پذیرش درس ها را نداری! برگرد و فعلاً سراغ معرفت نیا!پسرک آزرده خاطر به شهر خود برگشت. سال ها گذشت و پسر جوان به مردی پخته و باتجربه تبدیل شد. ده سال بعد او نزد شیوانا بازگشت و بدون این که چیزی بگوید مقابل استاد ایستاد! شیوانا بلافاصله او را شناخت و از او پرسید : آیا هنوز هم می خواهی معرفت را به خاطر دیگران بیاموزی؟!مرد سرش را پایین انداخت و با شرم گفت: دیگر نظر دیگران برایم مهم نیست. می خواهم معرفت را فقط برای خودم و اصلاح زندگی خودم بیاموزم. بگذار دیگران از روی کردار و عمل من به کارآیی و اثر بخشی این تعلیمات ایمان آورند.شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو اکنون آمادگی پذیرش تمام درس های معرفت را داری. تو استاد بزرگی خواهی شد! چرا که ابتدا می خواهی معرفت را با تمام وجود در زندگی خودت تجربه کنی و آن را در وجود خودت عینیت بخشی و از همه مهم تر نظر دیگران در این میان برایت پشیزی نمی ارزد!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;منبع:&lt;/span&gt; وبلاگ مثبت اندیشان &lt;a href="http://http//mojtabas.blogfa.com/post-276.aspx" target="_blank"&gt;لینک مطلب&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-7778728115383380243?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/7778728115383380243/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_2786.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/7778728115383380243'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/7778728115383380243'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_2786.html' title='شیوانا... تدریس معرفت!!'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-1333487325608436570</id><published>2009-09-19T20:29:00.001+04:30</published><updated>2009-09-21T17:13:47.190+04:30</updated><title type='text'>یه روزی...یه جایی... یه چیزی... یه کسی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;گفت و گو با خانم خيال عبداله زاده ...كار آفرين برتر سال 86 در عرصه پرورش و توزيع گياهان دارويي ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سال 1341 در يكي از روستاهاي شهرستان مهاباد متولد شدم . از دوران كودكي در مدارس نماينده كلاس بودم . در سال دوم راهنمايي به كمك نوجوانان محل ، يك كتابخانه داير كردم تا بچه ها در اوقات بيكاري در آنجا مطالعه كنند. در اين كار ، از آموزش و پرورش نيز كمك گرفتم .&lt;br /&gt;بعد از ازدواج ، زندگي را در خانواده گسترده شوهرم كه به اتفاق خانواده پدري همراه با عموها در يك مكان زندگي مي كردند شروع كردم . هر كدام از اعضاي 40 نفره اين خانواده هر روز مشغول كاري براي پيشبرد امور بودند . عده اي از خانم ها مشغول قالي بافي بودند ، بعضي به پختن غذا مي پرداختند و عده اي ... من هم كه تازه از شهر به اين روستا آمده بودم به شدت به اين كارها علاقه پيدا كردم و شروع به كار كردم . اما سه ماه پس از ازدواج ، در سال 1363 تصميم گرفته شد تا اعضاي خانواده به گروه هاي كوچك تر تقسيم شده ، زندگي را مستقلاً ادامه دهند .&lt;br /&gt;پس از آن بر خلاف تفكر اعضاي خانواده ، سعي كردم در تمامي كارهاي خانه پيشقدم باشم و به زنان روستا خياطي، قلاب دوزي و كارهاي ديگر را ياد بدهم و با مشاركت زنان روستا براي نو عروسان جهيزيه تهيه كنم. نوشتن تئاتر براي بچه ها و اجراي آن در مدرسه از ديگر كارهاي مورد علاقه بنده بود. علاوه بر اين از دوران نوجواني تزريقات و پانسمان را در روستا به طور رايگان براي افراد روستا انجام مي دادم.&lt;br /&gt;در سال 1373 به دليل درد پا و مشكل عصب سياتيك با مشكلات فراواني روبرو شدم تا جايي كه عده اي مي گفتند پايت بايستي قطع شود . در آن زمان به دليل علاقه شديدي كه به گل و گياه داشتم و اينكه همسرم از مددكاران ترويج كشاورزي شهرستان بود ، مجلات مختلف كشاورزي و گياهان دارويي را مطالعه مي كردم . از اداره ترويج شهرستان خواستم تا يك دوره آموزش گياهان دارويي برگزار نمايد.&lt;br /&gt;پس از آن به دليل علاقه بسيار زياد به گياهان دارويي، تصميم گرفتم گياهان دارويي منطقه را شناسايي كرده تا بتوانم درد پاي خود را درمان كنم . پس از بررسي و امتحان گياهان دارويي كه به بنده تجويز شد،كم كم مشكل پايم نيز رفع شد .&lt;br /&gt;از آن به بعد نيز با مراجعه به مركز تحقيقات دانشگاه علوم پزشكي اروميه سعي كردم اطلاعات بيشتري را در زمينه گياهان دارويي به دست آورم و هم اينك ، روز به روز مطالعه خود را افزايش مي دهم. در سال 1382 از اين مركز دعوت كردم تا درباره كارهاي بنده نظر دهد كه خوشبختانه در اولين مراجعه گروهي از مركز تحقيقات دانشگاه، كارم تاييد شد كه باعث دلگرمي من در اين راه شده است.&lt;br /&gt;در همان سال در نمايشگاه گياهان دارويي استان شركت كردم كه غرفه بنده بيشترين علاقه مندان را به خود جلب كرد.&lt;br /&gt;با توسعه كار خود توانستم بيش از 60 نوع گياهان دارويي را در منطقه شناسايي و آموزش افراد روستا آنها را براي برداشت و خشك كردن گياهان دارويي ترغيب كنم تا جايي كه هم اكنون حدود 100 نفر از روستا در اين كار به بنده كمك مي كنند .&lt;br /&gt;خانم عبداله زاده علاقه پدر به انواع سنگهاي تزييني و داشتن كلكسيون سنگ را كه باعث ترغيب وي به جمع آوري گل و گياه مي شد ، از مهمترين انگيزه هاي وي براي اين كار مي داند و خانواده گسترده شوهر و نداشتن نظر مثبت نسبت به موفقيت وي را از مهمتريت مشكلات و پشتيباني شوهر خود را از مهمترين عوامل موفقيت خويش مي داند.&lt;br /&gt;تدريس در دوره هاي عملي مركز تحقيقات منابع طبيعي شهرستان مهاباد و دانشگاه جامع علمي و كاربردي از ديگر موفقيت هاي وي در اين راه قلمداد مي شود .&lt;br /&gt;خانم عبداله زاده اميدوار است دانشجويان رشته كشاورزي بتوانند تا با تكيه بر دانش خود مسير موفقيت خويش را هموار سازند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;منبع:&lt;/span&gt; روزنامه دنیای اقتصاد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;جمعه بیست و دوم آذر 1387&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-1333487325608436570?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/1333487325608436570/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_6585.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/1333487325608436570'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/1333487325608436570'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_6585.html' title='یه روزی...یه جایی... یه چیزی... یه کسی'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-7441554436593855402</id><published>2009-09-19T20:27:00.001+04:30</published><updated>2009-09-21T17:14:32.135+04:30</updated><title type='text'>ورودی های روزی!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;مردی بیست گاو شیرده و پنج گاو نر داشت و با فروش شیر گاوها به مردم دهکده و کرایه دادن گاوهای نر برای شخم زدن زمین، روزی خود و خانواده اش را تامین میکرد و از این راه زندگی متوسطی برای خود دست و پا کرده بود. روزی این مرد نزد شیوانا آمد و به او گفت: دو پسر دارم که به سن بلوغ رسیده اند و برای خود مردی شده اند. یکی از آنها میگوید دو سوم گاوها را بفروشیم و با پولش زمینی بخریم و در آن به زراعت بپردازیم در حالی که آن دیگری میگوید با فروش گاوها تجارتی پیشه کنیم و مغازه ای بزنیم. اما من از ته دل به فروش گاوها راضی نیستم. به من بگویید چه کنم؟&lt;br /&gt;شیوانا پرسید: این گاوها که الان شش عدد هستند قبلاً چند عدد بودند؟&lt;br /&gt;مرد گفت: قبلاً یک گاو ماده بیشتر نداشتم. در طول سالها آن گاو گوساله آورد و بعضی از گوساله هایش را فروختم و بعضی دیگر را هم نگه داشتم. همین یک کار را در طول این مدت یاد گرفته ام؟&lt;br /&gt;شیوانا پرسید: هم تو و هم فرزندانت روش گاوداری و پرورش گوساله را به تجربه و در طول سالها به دست آورده اید. زمین خوردن ها و بلند شدن های این کار را هم یاد گرفته اید. چرا میخواهید کاری را که در آن خبره هستید و به شما هم سود میرساند رها کنید و به سراغ کار دیگری بروید و از صفر شروع کنید؟ تو هم میخواهی دو سوم اموالت را بفروشی و از حالت تولید درآمد خارج شوی و پی کسب و کار دیگری بروی به امید این که در آن کار به درآمد برسی. خوب چرا درآمد خوب شغل اول را خراب میکنی؟&lt;br /&gt;مرد گفت: اتفاقاَ ترسم هم از همین است که نکند پول گاوها بر باد رود و آخر سر برگردیم به وضعیت بیست سال قبل خودمان!؟ یعنی میگوئید دست روی دست بگذارم و هیچ کاری نکنم؟&lt;br /&gt;شیوانا پاسخ داد: نه! چرا که پسرانت منتظر میمانند تا تو پیر و زمین گیر شوی و یا از دنیا بروی و بعد این نقشه خود را عملی میکنند و خودشان را به روز سیاه مینشانند بهتر است تعداد بسیار کمی از گاوهایت را بفروشی و اجازه دهی آنها هم همین نقشه ای را که الان دارند در مقیاس و اندازه کوچک شروع کنند. وقتی خوب با مشکلات کار جدید دست و پنجه نرم کردند و فراز و نشیبهای آن را لمس نمودند، خود به خود مشخص میشود که چه مقدار پول برای پر کردن کدام چاله های واقعی لازم است. در این مدت باز بر تعداد گاوها اضافه شده و ورودی درآمد شما دچار مشکل نمی شود. بچه ها هم تجربه جدیدی را پیدا میکنند که شاید بتوانند با تجربه گاو داری الان شما گره بزنند و مثلاً مزرعه ای بسازند که از فضولات و کود گاوها استفاده کنند و علوفه گاوها را خودتان تامین کنید.&lt;br /&gt;آنگاه شیوانا بر شانه های صاحب گاوداری کوبید و گفت: برای شروع یک کار جدید هرگز کار درآمد زای قبلی خود را متوقف یا ضعیف نکن. بلکه کار جدید را در مقیاس کوچک و آزمایشی شروع کن و از کار پر درآمد قبلی به عنوان پشتیبان و حامی کار جدید استفاده کن. هیچ گاه ورودیهای روزی خود را مسدود نکن.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;منبع:&lt;/span&gt; دو هفته نامه موفقیت، شماره 155، صفحه 96 &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;دوشنبه هجدهم آذر 1387&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-7441554436593855402?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/7441554436593855402/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_9313.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/7441554436593855402'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/7441554436593855402'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_9313.html' title='ورودی های روزی!'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-6105728356389248104</id><published>2009-09-19T20:26:00.001+04:30</published><updated>2009-09-21T17:15:08.606+04:30</updated><title type='text'>در انتظار دوستانم...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;به انتظار دوستانی نشسته ام که تمام مسیر مرا یاری کنند و از مصاحبت ایشان مسرور و شادمان شوم...جان لایتناهی مرا راهنما باش تا به دیدار دوستان بی همتایم بشتابم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;چهارشنبه سیزدهم آذر 1387&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-6105728356389248104?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/6105728356389248104/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_2159.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/6105728356389248104'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/6105728356389248104'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_2159.html' title='در انتظار دوستانم...'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-264450654855697738</id><published>2009-09-19T20:23:00.001+04:30</published><updated>2009-09-21T17:15:39.432+04:30</updated><title type='text'>قولی که به جوجه داده بودم...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;ابتدا باید کمی درباره امید و اعتماد به مثبت بودن، بحث کنیم.&lt;br /&gt;همانطور که بهت گفتم در تمام دنیا تنها 3 درصد از مردم هستند که آرزوهاشون رو مینویسن و اعتقاد دارن که بهشون میرسن و برای رسیدن به این آرزوها تمام راههای معقول رو امتحان میکنند.&lt;br /&gt;کمی فکر کنی به این موضوع پی میبری که اونهایی که جزو این 3 درصد نیستن همیشه با ذهن هشیارشون درگیرند و پالسهای منفی زودتر روی ذهنشون تأثیر میگذاره و زودتر منفی می شوند و هدفشون رو گم میکنند و همچنین ناخواسته یا خواسته افکار مثبت دیگران رو هم منفی میکنند. حالا یا مستقیم: با تمسخر و حرفهای منفی و یا غیر مستقیم : با اعمال منفی و دپرس بودنشون. من به تو پیشنهاد میکنم که اولاً از این طور انسانها دوری کنی و ثانیاً به دنبال دوستی با انسانهای مثبت باشی.&lt;br /&gt;تا اینجا درباره این بحث کردیم که چرا افراد دور و برمون بابت افکار مثبتمون ما رو قبول نمیکنند و یا ما رو تمسخر میکنند.&lt;br /&gt;در ادامه میخواهیم درباره اساس قوانین ماوراء الطبیعه بحثی داشته باشیم که بهتر روشن شود که چگونه از این قوانین استفاده کنیم...&lt;br /&gt;در ابتدا باید بدانیم که همه چیز در دنیا انرژی است و تعریف علمی آن هم به این طریق است که: هر جسمی ماده است و هر ماده ای از موکول تشکیل شده و هر مولکولی از اتم تشکیل شده است و همانطور که میدانیم اتم نیز تقسیم بر پروتن، نترون و الکترون میشود و این سه، تنها انرژی هستند. پس می بینیم که هر جسمی انرژی است و ما میتوانیم با انرژی مثبت تأثیری مثبت بر روی اجسام داشته باشیم و یا با انرژی منفی تأثیری منفی بر روی اجسام اطرافمان داشته باشیم.&lt;br /&gt;حال میخواهیم در مورد ذهن و تأثیر آن بر دنیای ما بحث کنیم...&lt;br /&gt;فلورانس اسکاول شین ذهن را به سه بخش تقسیم میکند:&lt;br /&gt;ذهن سه بخش دارد:نیمه هشیار، هشیار و هشیاری برتر. ذهن نیمه هشیار، چون بخار یا برق، قدرت مطلق است و بدون مسیر و جهت. هر فرمانی به آن بدهند همان را انجام میدهد؛ و توان فهم و استنباط ندارد. هر آنچه آدمی عمیقاً احساس یا به روشنی مجسم کند بر ذهن نیمه هشیار اثر میگذارد، و مو به مو در صحنه زندگی ظاهر میشود.&lt;br /&gt;زنی را میشناسم که در کودکی همیشه «وانمود میکرد» که بیوه است.&lt;br /&gt;سراپا سیاه می پوشید و توری بلند و سیاه بر سر می نهاد. اطرافیانش تصور میکردند که بسیار باهوش و با نمک است. تا اینکه کودک بزرگ شد و با مردی ازدواج کرد که از جان و دل دوستش می داشت. اما چندی نگذشت که شوهرش مرد و زن سالیان سال لباس سیاه به تن کرد و تور سیاه بر سر گذاشت. تصویر خودش به صورت یک «بیوه زن» بر ذهن نیمه هشیارش اثر گذاشته بود و به رغم مصیبت جانکاهی که به بار آورد، به وقت خود به عینیت درآمد.&lt;br /&gt;ذهن هشیار را ذهن نفسانی یا فانی خوانده اند.&lt;br /&gt;ذهن هشیار، ذهن بشری است و زندگی را به همان شکلی که به نظر میرسد می بیند. ذهن هشیار، مرگ و بلا و بیماری و فقر و تنگنا را مشاهده میکند و بر ذهن هشیار اثر میگذارد.&lt;br /&gt;هشیاری برتر یعنی آن ذهن الهی که درون هر انسان است، و قلمرو آرمانهای عالی و عرصه طرح الهی. زیرا هر انسانی صاحب طرحی الهی است که افلاطون آن را «الگوی کامل» خوانده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جایی هست که جز تو هیچ کس نمیتواند آن را پر کند. کاری هست که جز تو هیچ کس قادر به انجامش نیست.&lt;br /&gt;این طرح در هشیاری برتر انسان دارای تصویری است در نهایت کمال که معمولاً به صورت آرمانی دست نیافتنی یا آرزویی چنان رؤیایی که محال برآورده شود، در ذهن هشیار جلوه میکند.&lt;br /&gt;...............................................................................................................&lt;br /&gt;سخنان استاد فلورانس را درباره ذهن، نقل کردیم و به جایی از بحث رسیده ایم که تا اینجا ما دریافتیم که دنیا انرژی است و تنها ابزاری که انسان برای تبدیل انرژی به اجسام در اختیار دارد ذهن است و ذهن آدمی سه بخش دارد(هشیار ، نیمه هشیار و هشیاری برتر ) و قدرتمندترین بخش ذهن همان ضمیر ناخودآگاه یا ذهن نیمه هشیار است که هر چه ما بخواهیم را برای ما آماده میسازد و درخواست ما از طریق ذهن هشیار و هشیاری برتر اتفاق می افتد که هشیاری برتر جایگاه خواست الهی و نیکیهای محض و آرمانهاست و ذهن هشیار جایگاه منطق، و بالطبع دیدن تمام ناخوشیها و خطرات و ترس و واهمه از تغییرات است.&lt;br /&gt;پس مشخص شد که همه چیز را با چه ابزاری میتوان تغییر داد.&lt;br /&gt;بخش آخر مبحث عمل است. ایمان بدون عمل مرده است.(فلورانس اسکاول شین)&lt;br /&gt;عمل هنگامی که ذهن گرایش به سمت خواستن و شدن و اتفاق افتادن دارد وارد عرصه میشود و تا تغییرات دلخواه انجام نشود از پای نمی افتد و این در صورتی است که گرایش ذهن به سمت مخالف تغییر مسیر ندهد.&lt;br /&gt;مواظب افکارتان باشید زیرا اعمال شما را تشکیل میدهند و مواظب اعمالتان باشید زیرا رفتار شما را تشکیل میدهد و مواظب رفتارهایتان باشد زیرا عادتهای شما را تشکیل میدهند و مواظب عادتهای خود باشید زیرا سرنوشت شما را تشکیل می دهد.&lt;br /&gt;هیچ کس جز خود آدمی چیزی به خود نمی دهد. و هیچ کس جز خود آدمی چیزی را از خود دریغ نمی دارد.&lt;br /&gt;ترسان مباشید ای گله کوچک که خواست خداوند شما است که ملکوت را به شما عطا فرماید.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;جمعه یکم آذر 1387&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-264450654855697738?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/264450654855697738/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_6395.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/264450654855697738'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/264450654855697738'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_6395.html' title='قولی که به جوجه داده بودم...'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-5999970288520567345</id><published>2009-09-19T20:22:00.002+04:30</published><updated>2009-09-21T17:16:42.481+04:30</updated><title type='text'>شادمهر عقیلی... تقدیر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;به خاطر آهنگی که هدیه دادی دوست جون...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://76.76.9.215/Shadmehr%20Aghili%20-%20Taghdir/128k/Shadmehr%20Aghili%20-%20Taghdir.mp3" target="_blank"&gt;لینک دریافت : ترانه تقدیر از شادمهر عقیلی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تخیل همه چیز است.( آلبرت اینیشتین)&lt;br /&gt;دم و بازدم نفسهایم بویی مدهوش کننده را در من جاری میدارد و جریان یافتن خونی گرم را در رگهای یخ زده ام احساس میکنم .&lt;br /&gt;نفسهایم جانی دوباره میگیرند و تنم به تکاپو وا داشته میشود و هرمن نفسهایم برای ستیز با هوهوی سرما به پا میخیزد و پاهای سردم با خونی گرم زنده میشود و با صدایی مهیب بر دل برف میکوبد و تا زانو در برف فرو میرود و صدای ضرب آهنگ قلبم بلند فریاد میزند به پیییییییییییییییییییش.&lt;br /&gt;بوی مدهوش کننده هر لحظه نزدیکتر میشود و قلبم ضرب آهنگی تندتر را برای پیشروی پاهای جان گرفته ام میکوبد.&lt;br /&gt;همه جا را برف پوشانده است. کولاک سوی چشمانم را گرفته است و تنها چند متر جلوترم را میتوانم ببینم.&lt;br /&gt;به بلندی یک تپه یا قله رسیدم. هر چه هست باید پشت سر بگذارم من باید به میعادگاه برسم.&lt;br /&gt;سرما آرام آرام در تمام تنم نفوذ میکند و بالا رفتن را سخت تر میکند . عطر میعادگاه هر لحظه نزدیکتر میشود و مرا نیرویی دو چندان میبخشد. من ایمان دارم که نزدیک است.&lt;br /&gt;چشمان اشک آلودم میسوزد و تقریباً دیگر هیچ چیز نمیبینم. دستانم خشکی و گرمی صخره ای را که محکم گرفته است احساس میکند . با تمام وجود دستانم را به صخره گره میکنم و خود را بالا میکشم.&lt;br /&gt;نسیمی گرم و مرطوب گونه هایم را نوازش میدهد. به سطح مسطح گرمی رسیده ام که نرمی روانی دارد با تمام وجود به آغوشش میکشم و آرام روی آن داز میکشم.&lt;br /&gt;دم و بازدم نفسهایم بویی مدهوش کننده ای را در من جاری میدارد و چشمانم آهسته آهسته از سوزش می افتد و گرمای دوست داشتنی تمام پشتم را نوازش میدهد. روی زانوانم بلند میشوم و آرام آرام پلکهای بهم فشرده ام را میگشایم . نوری لطیف در چشمانم نفوذ میکند . زیبایی آفتابی گرم حرمت چشمانم را میخواند و نگاهم بی اختیار به زمین دوخته میشود.&lt;br /&gt;زمین را ماسه هایی درخشان پوشانده است و زانوانم را نوازش میدهد. نسیمی آرام در دالان گوشم میپیچد . سر میچرخانم. ماسه ها برق میزنند و درختچه هایی زیبا همچون نگینی سبز در میان ماسه ها روییده اند.&lt;br /&gt;یک ست کت و شلوار سفید روی یکی از درختچه ها آویزان است و کفشهایی سفید و براق زیر درختچه سو سو میزند. آرام بلند میشوم تا به طرف آن بروم در همین حین چشمم به دور دست میخکوب میشود.&lt;br /&gt;چند صد متر جلوتر کالسکه ای سوار دار در ابتدای جاده ای که دو طرف آن را چنار و بلوط سر به فلک کشیده احاطه کرده ایستاده است و جاده با سنگهایی براق فرش شده و انتهای جاده به باغی زیبا ختم میشود و دریا در پس باغ زیبایی خود را به رخ میکشد.&lt;br /&gt;لباسهایم را عوض میکنم.همه اندازه است. کمی سر و وضعم را بر انداز میکنم و راه میفتم.&lt;br /&gt;به کالسکه نزدیک میشوم که مردی زیبا روی و با سر و وضعی کاملاً رسمی به اسم مرا صدا میزند و میگوید کمی دیر کردید سرورم.&lt;br /&gt;لب میگشایم تا بگویم اسم مرا از کجا میدانی که مرد امان نمیدهد: آری شما به میعادگاه آهنگ رسیده اید.&lt;br /&gt;دوباره لبانم را تر میکنم تا زودتر سوال دیگری بپرسم که مرد باز امانم نمیدهد: به میعادگاه آهنگ تقدیر که از دمیدن نسیم همین سرزمین در تارهای صوتی شادمهر عقیلی درست شده.&lt;br /&gt;گفتم: تا اینجا درست آمده ام. یک سوال دیگر دارم تا مطمئن شوم میعادگاه درست است و مرد پاسخ داد: میزبان همان است که این آهنگ زیبا را به شما هدیه داده. همه کسانی که دعوت نامه را دریافت کرده اند رسیده اند. سرورم منتظرند بهتر است زودتر راه بیفتیم.&lt;br /&gt;دلم آرام گرفته و عطر باغ میزبان تمام خستگی را از تنم ربوده است.&lt;br /&gt;آن مرد شلاق را آرام بر روی سر چرخاند و صدایی سریع از شلاق برخواست و کالسکه با ریتمی هموار به راه افتاد.&lt;br /&gt;از پنجره اطراف جاده را نگاه کردم جاده پر است از گلهای رز قرمز و بویی که تمام راه را پوشانده است و نور آفتاب که از لا به لای درختان سر به فلک کشیده به جاده سنگ فرش شده و براق می تابد و تلألو آن جاده را می آراید.&lt;br /&gt;محو در زیبایی جاده ام که کالسکه می ایستد و مرد با صدایی محکم میگوید: رسیدیم سرورم.&lt;br /&gt;از کالسکه بیرون می آیم و کالسکه آرام آرام دور میشود و من محو زیبایی دیوارهای باغ که در وسط آن دری طلایی رنگ است میشوم.&lt;br /&gt;دیوارهای باغ شیشه است، شیشه هایی نتراشیده که درخششی الماس وار دارد و از روی آن بته های رز قرمز آویزان است. نگاه بر زیبایی دیوارها به سمت درب ورودی میروم که رنگ طلایی اش نگاهم را می دزدد.&lt;br /&gt;مردی با لباسی کاملاً رسمی و پاپیون بر گردن به صورت خم شده درب را باز میکند و من با شوری عجیب به باغ وارد میشوم.&lt;br /&gt;تمام باغ با رزهای گوناگون بر روی گلدانهای نقره ای و طلایی آراسته شده و شر شر جوی بار هایی که به حوض بزرگ وسط باغ که در میان خود پیکری زیبا و طلایی رنگ را جای داده ختم میشود، روح را نوازش میدهد. انتهای باغ به ساحل دریایی نیلگون ختم میشود.&lt;br /&gt;چند مرد و چند زن در باغ در حال رفت و آمدند. مردها همه لباسی مانند من پوشیده اند و زنها لباسی تمام قد و حریر با چینهای مورب و شق و رقی که با راه رفتنشان لباس به جلو و عقب میرود و کفشهایی الماس نشان و زیبا به پای دارند و تاجهایی از مروارید و الماس به سر دارند و هیکل تمام افراد در نور میدرخشد.زیبایی خیره کننده ای که مرا تماماً از خود بی خود کرده است.&lt;br /&gt;به خود می آیم و میبینم مردی دست مرا به آرنج خود گره کرده و می گوید. سرورم شما را راهنمایی میکنم تا بانوی باغ را دیدار کنید.&lt;br /&gt;آرام آرام به سمت آلاچیقی که از بوته های رز صورتی ساخته شده قدم بر میداریم و من خانومی را روی صندلی راحتی طلایی رنگی میبینم که بر روکش خزدار صندلی تکیه داده و روبرو را نگاه میکند. آرام بر میخیزد (صورتت رو ترسیم نمیکنم و همینطور جزئیات ظاهریت رو ، این به عهده خودته که خودت رو با فضا ترسیم کنی و اگه خواستی بنویسیش).&lt;br /&gt;او آرایه است بانوی باغ پندار نیک.&lt;br /&gt;تا نزدیک غروب از مباحثه و صحبت با دوستان دور هم لذت بردیم و همه با هم آشنا شدیم.&lt;br /&gt;نزدیک غروب آرایه همه را جمع کرد و به کنار ساحل برد. آرام آرام خورشید با رنگ زعفرانیش بر روی تشک نیلگون دریا قرار گرفت.&lt;br /&gt;آرایه شروع به صحبت کرد و گفت: من همه شما را دور هم جمع کردم تا از لحظه لحظه زندگیمان لذت ببریم و شریک غم و شادی هم باشیم. امروز هم یکی از همان روزهاست. امروز شادمهر در غروب خورشید آهنگ تقدیر را در دریا میخواند و ما برای لذت بردن از صدای دلنشینش و همخوانی با او در این ساحل جمع شده ایم.&lt;br /&gt;آرایه جلوتر از همه رو به خورشید که آرام آرام چشمانش را روی هم میگذاشت ایستاد و ما دعوت شدگان پشت سر او رو به دریا ایستادیم و آرایه فریاد زد شروع کن ای تمام نا تمام... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-5999970288520567345?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/5999970288520567345/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_8027.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/5999970288520567345'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/5999970288520567345'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_8027.html' title='شادمهر عقیلی... تقدیر'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-6895441900931339246</id><published>2009-09-19T20:19:00.002+04:30</published><updated>2009-09-21T17:17:39.699+04:30</updated><title type='text'>سلام دلکم...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سلام دلکم...&lt;br /&gt;غصه نخور همه دنیا هم اگه تنهات بگذارن من یکی ول کنت نیستم...&lt;br /&gt;هستم تا آخرین روزی که با هم بریم...&lt;br /&gt;انسان تنها به دنیا نمیاد. انسان با یک دل به دنیا میاد و تا آخر عمر با اون عاشقانه زندگی میکنه ، چون اگر دلی نباشه عشقی نیست. دوست داشتنی نیست و حرفی برای گفتن نیست و شوق کودکانه ای نیست و لذت بودنی نیست. اصلاً زندگی نیست.&lt;br /&gt;غصه نخور ...&lt;br /&gt;خودم هر روز صبح میبرمت تا ببینیش...&lt;br /&gt;از دور...&lt;br /&gt;از پشت دیوار با چشمای من، نیم رخ قشنگش رو میبینیم و با هم ذوق میکنیم یک ذوق کودکانه و مسرور میشیم از اینکه هنوز هست...&lt;br /&gt;غصه نخور...&lt;br /&gt;خودم هر شب برات قصه میگم تا خوابت ببره تا آروم آروم اون مژه های اشک آلودت روی هم بیاد و من با نگاه آرومت به خواب برم.&lt;br /&gt;غصه نخور...&lt;br /&gt;ما هنوز هم دیگه رو داریم. ما هنوز کسی رو داریم که باهاش گریه کنیم. برای هم و با هم. ما هنوز هستیم و باید باشیم. هنوز خیلی از شادیا مونده که تجربه نکردیم.&lt;br /&gt;غصه نخور...&lt;br /&gt;وصال تلخه. میگن دلها و آدمها تا موقعی که به عشقشون نرسیدن عاشقن ...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;جمعه هفدهم آبان 1387&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-6895441900931339246?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/6895441900931339246/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_713.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/6895441900931339246'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/6895441900931339246'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_713.html' title='سلام دلکم...'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-7131060502091574669</id><published>2009-09-19T20:18:00.001+04:30</published><updated>2009-09-21T17:18:16.594+04:30</updated><title type='text'>رویای امروز تو حقیقت زندگی فردای تو خواهد بود.</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;تنم گرم است و گونه هایم را گرمای شفا بخش ساحل آرام آرام سرخ میکند. سر انگشتانم سرد است. هنگامی که دست میبرم تا ماسه های سفید و براق ساحل را از گونه هایم بزدایم ، گرمای گونه هایم و سردی انگشتانم و نسیمی که با بوی دریا میان این دو می پیچد، بدنم را شل میکند. چشمانم دیگر توان باز بودن ندارد و صدای آهنگ کشیده شدن موج روی شنهای ساحل مرا به خوابی عمیق فرا میخواند ...&lt;br /&gt;نسیم ساحل اندکی تندتر می وزد و صدای پروازش در دالان پیج در پیچ گوشم صدا میزند« هوووووو»...&lt;br /&gt;صدای آشنای باد مرا به گذشته سیر می دهد و تمام افکارم را تسخیر میکند...&lt;br /&gt;یادم آمد. همان شب بود. همان شب سرد بود که در حال قدم زدن آرزو کردم در چنین شبهای سردی در کنار ساحل گرم باشم با آفتابی گرم و لذت بخش...&lt;br /&gt;شبهای سرد و روزهای بی رمق و زندگی سراسر بی لذت و پست. خاطرات آنروزها مرا آزار میدهد و روحم را خسته میکند. بهتر آنکه گذشته را رها کنم زیرا دیگر موعد نقد شدنش گذشته و تنها چکی برگشتی است.&lt;br /&gt;کاترین از تو و خالق تو ممنونم. بیشتر از ممنون، من به تو مدیونم.&lt;br /&gt;آهنگ دریا مرا به خود می آورد و چشمانم آهسته باز میشود. رضا مرا صدا میزند، پاشو بیا قلیون ردیف کردم. چه غروب زیبایی...&lt;br /&gt;هر چیزی که ما باورش کنیم حقیقت است.&lt;br /&gt;تخیل همه چیز است. «آلبرت اینیشتین»&lt;br /&gt;رؤیاهای خود را با عمل جسورانه به باور تبدیل کنیم.تا دریابیم که همه چیز امکان پذیر است. تنها باید بخواهیم.&lt;br /&gt;خداوندا ایمان دارم که تو ما را در تمام طول راه خواستن تا رسیدن راهنمایی خواهی کرد و ما را به سلامت به مقصد خواهی رساند. زیرا تو شبان راستین ما هستی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;پنجشنبه نهم آبان 1387&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-7131060502091574669?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/7131060502091574669/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_5979.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/7131060502091574669'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/7131060502091574669'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_5979.html' title='رویای امروز تو حقیقت زندگی فردای تو خواهد بود.'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-3395308882994167828</id><published>2009-09-19T20:16:00.001+04:30</published><updated>2009-09-21T17:18:32.602+04:30</updated><title type='text'>خستگی ناشی از چیست؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;امروز پس از یک مدت تقریباً طولانی میخواهم یک پست بگذارم که دلیل خستگی این چند مدت رو بررسی کنم .&lt;br /&gt;به نظر من خستگی تنها و تنها میتواند یک دلیل داشته باشد و آن بی هدفی است و یا سردرگمی در چند هدف.&lt;br /&gt;چند ماه پیش من تنها یک هدف داشتم و دو ماه پیش تقریباً به 70 درصد هدفم رسیدم که به ناگاه به علت پاره ای از بحثهایی که با شریک و رفیقم رضا انجام دادم به کل هدف تغییر کرد و من دچار پوچی شدم و هدفی که در آن شب پایه گذاری شده بود هنوز برایم مبهم بود و نمی دانستم که به هدف جدید چگونه باید برسم و آیا تمام این زحماتی که من برای هدف اولم متحمل شده بودم به باد رفته؟ و یا نه باعث شده تا هدفی نو بیابم تا زودتر به آرزوهایم برسم.&lt;br /&gt;به یکباره تمام آرزوهایی که ساخته بودم روشی نو گرفت و این تغییر مرا به هراس انداخت. مدتی طول کشید تا با صحبتهای فراوان و مباحث مختلف توانستم مسئله را برای خود حل کنم و دوباره مسیر جدیدی را پایه ریزی کنم.&lt;br /&gt;این ماجرا منجر به آموختن یک مبحث دیگر نیز شد که آن اهمیت هدف بود.&lt;br /&gt;من کتب آموزش بهتر زیستن را می خواندم اما به قسمت مهمی از این کتب توجه نمیکردم و آن هدف بود. من باید یاد میگرفتم که هدف مهمتر از حرکت است . زیرا حرکت بدون هدف یعنی تباهی ولی هدف بدون حرکت یعنی انرژی یافتن برای حرکت و این مسئله مهمی بود که من در چند ماه اخیر آن را گم کرده بودم. البته پاره ای از مسائل خانوادگی نیز فشار روانی مضاعفی را بر من وارد میکرد ولی به کمک دست توانمند پروردگارم حل شد.&lt;br /&gt;هدف سازنده ترین قسمت یک زندگی است. اگر هدف یک شخص رسیدن به فلان قسمت کوه باشد سختی راه لذت بخش است زیرا او در هنگام رد کردن این سختیها در ذهن خود به هدف خود فکر میکند و چون هدف او با این عمل دست یافتنی تر میشود از سختی راه لذت می برد.&lt;br /&gt;روزی پیر مردی به جوانی آموزش بهتر زیستن میداد . جوان قصد داشت تا در یک مسابقه ورزشی پیروز شود.&lt;br /&gt;یک روز صبح پیر مرد جوان را از خواب بیدار کرد و به او گفت بلند شو و کوله ای تهیه کن و لوازم لازم را بردار باید به کوه برویم . جوان پرسید: چرا باید به کوه برویم ؟ پیر مرد جواب داد: آنجا چیزی است که ما باید آن را بیابیم.&lt;br /&gt;جوان و پیر مرد به راه افتادند و تا ظهر طی مسیر میکردند و جوان پشت سر هم میپرسید: ما به دنبال چه هستیم؟ چرا هنوز نرسیدیم؟ حتماً باید چیز با ارزشی باشد! که شما میخواهید آن را بیابید. وقتی به قسمتی از کوه رسیدند و پیر مرد دید دیگر جوان نای راه رفتن ندارد. گفت: آن است. یافتم. جوان سریع رفت به طرف جایی که پیر مرد با دست نشان میداد. با تعجب گفت این سنگ !! پیر مرد گفت: من هم نمیدانستم برای پیدا کردن چه چیزی به کوه می آییم. تنها میخواستم چند نکته مهم را در این سفر یاد بیگری؛&lt;br /&gt;1. همیشه هدف مشخصی داشته باش. در این سفر چون تو نمی دانستی به دنبال چه چیز می رویم بسیار زودتر از من خسته شدی و من چون میدانستم برای چه چیز به این سفر آمده ام خستگی برایم مهم نبود.&lt;br /&gt;2. هدف فقط چیزی است که به انسان برای پیشروی انرژی می دهد و وقتی با تلاش فراوان به هدف خود میرسی دیگر ارزش خود را از دست میدهد و مانند این سنگ بی ارزش می شود. چون آنوقت تو دیگر هدف بزرگتری را میخواهی و به این هدفی که رسیده ای قانع نیستی. در واقع این هدف نیست که لذت بخش است بلکه راه رسیدن به هدف است که لذتی وصف نشدنی دارد.&lt;br /&gt;پس بیایید در زندگی اهداف مشخصی داشته باشیم و از سختیهای راه رسیدن به این اهداف لذت ببریم.&lt;br /&gt;خداوند شبان ماست، محتاج به هیچ چیز نخواهیم بود.&lt;br /&gt;ما صاحب زندگی عالی، با شغلی عالی ، با خدمتی عالی و درآمدی عالی هستیم.&lt;br /&gt;هر چه بکاریم همان را بر داشت خواهیم کرد. چه در زمین زراعی، چه در زمین ذهنمان، چه در زمین بخشایش و چه در زمین ظلم . (قانون کارما) &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;جمعه سوم آبان 1387&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-3395308882994167828?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/3395308882994167828/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_3847.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/3395308882994167828'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/3395308882994167828'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_3847.html' title='خستگی ناشی از چیست؟'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-8509659901584531809</id><published>2009-09-19T20:14:00.001+04:30</published><updated>2009-09-21T17:18:52.865+04:30</updated><title type='text'>چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟ ، عنوان یکی از پر فروش ترین کتابهای آمریکاست.&lt;br /&gt;این کتاب تغییرات مهمی را در زندگی بسیاری از خوانندگانش ایجاد کرده ، از جمله خودم که بنیان های فکری تازه تری را برایم به ارمغان آورد.&lt;br /&gt;امیدوارم کسانی که کتاب چه کسی پنیر مرا جابجا کرد ؟ را نخوانده اند هر چه سریعتر از لینک پائین آن را دانلود کرده و بخوانند...&lt;br /&gt;شادکام و پیروز و سلامت باشید...&lt;br /&gt;&lt;a href="http://yh5dqa.bay.livefilestore.com/y1pqXx0bWtTKQ7HKaIS_Ip-vDh4ug5uoSWsoEk43BSD7rsOzI-l_g9pS3UKrhGauSesz-QdOcNChOo/Che_Kasi_Panire_Mara_Jabeja_Kard.pdf?download"&gt;از اینجا کتاب را دانلود کنید &lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;شنبه بیست و ششم مرداد 1387&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-8509659901584531809?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/8509659901584531809/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_4615.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/8509659901584531809'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/8509659901584531809'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_4615.html' title='چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-4069842989669146648</id><published>2009-09-19T20:07:00.001+04:30</published><updated>2009-09-21T17:19:24.318+04:30</updated><title type='text'>امیر بزرگ خانواده شد...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دیروز با علیرضا رفته بودیم قهوه خونه سنتی کاکا . در راه که میرفتیم امیر رو دیدم یکی از رفقا که در همون قهوه خونه با هم آشنا شدیم. چون پاتوقیا با هم ایاغن.&lt;br /&gt;نمیخوام منفی بافی کنم چون واقعاً از منفی بافی بدم میاد . ولی اتفاقی که افتاده بود واقعاً تکونم داد چون خیلی غیر منتظره بود.&lt;br /&gt;امیر فردی بذله گو و کاملاً بشاش بود . در عرض 10 دقیقه شاید اگه دروغ نگفته باشم 20 الی 30 بار آدم رو سر کار میگذاشت و من شخصاً یک بار حدود یک ساعت سر یک سؤال که ازش پرسیدم سر کار بودم.&lt;br /&gt;امیر دیروز با دوستش داشتن میرفتن سمت پاتوق با یه پراید نوک مدادی که پراید امیر بود. ما داشتیم صحبت کنان راه میرفتیم که امیر سرش رو از پنجره ماشین بیرون آورد و به شوخی گفت: آقا ببخشید گنده محلتون کیه؟ که وقتی دیدم امیره گفتم: میخوای شماره تلفنش رو بهت بدم، رفته مرخصی. کمی بذله گویی و خنده که امیر گفت: من دارم با دوستم میرم پاتق اگه میاید بپرید بالا بریم. که علی گفت تا پارک کنی ما رسیدیم و اونا از جلو رفتن.&lt;br /&gt;وقتی راه افتاد سه چیز من رو به فکر فرو برد. اول پیراهن سیاه امیر و ریش بلندش دوم عکسی ترحیمی بود که پشت ماشین زده بود و سوم بوی الکلی بود که از دهن امیر میومد. قضیه اول و دوم کاملاً با سومی متناقض بود. همینطور رفتیم تا رسیدیم دم در پاتوق. امیر رو دیدیم که با دوستش تازه داره میره داخل ...&lt;br /&gt;من و علی رفتیم و تو حجره ای که اونا نشسته بودن نشستیم و سلام و علیک و کمی خوش و بش که قلیون رو آوردن و شروع کردیم به قل قل کردن.&lt;br /&gt;کمی گذشت و بعد علی توجهش به پیرهن سیاه امیر جلب شد که پرسید : خدا بد نده کسی از اقوام به رحمت خدا رفته؟ امیر گفت: بابام فوت شد. من بهت زده شدم و علی ساکت شد. بعد از چند لحظه سکوت که بینمون حاکم شد من گفتم باز ما رو داری سر کار میگذاری امیر بی خیال بابا راستش رو بگو . گفت: خیلی دوست داشتم اینم یه خالی بندی برای خنده باشه ولی افسوس که نیست . بغض گلوی جمع رو پر کرد و باز سکوت تا وقتی که امیر باز شروع کرد به بذله گویی که دو بار میخندید و یک بار ناراحت میشد و اخم میکرد .&lt;br /&gt;کمی گذشت و وقتی دید از اینور درگذشت پدرش رو مطرح کرده و از اونور ما میدونیم که الکل مصرف کرده برگشت به ما گفت: پیش خودتون فکر نکنین این پسر چقدر بی غیرته از اونطرف باباش فوت کرده از این طرف هنوز کفن باباش تو گور خشک نشده مشروب خورده . به جون تو سعید از روی درد خوردم به خاطر فشار روحی و روانی که روی منه...&lt;br /&gt;وقتی دیدم چنین ذهنیتی براش ایجاد شده و کاملاً از لحاظ روحی بهم ریخته ، گفتم: نه نه نه ، اصلاً به این فکر نکن که من حتی برای یه لحظه ام این به ذهنم خطور کنه که تو نسبت به خانوادت بی اهمیتی و یا بی خیال هستی. من درک میکنم . چرا چون، شب خوابیدی و صبح تو رو بیدار کردن و بهت گفتن بیا ببین بابا چرا بیدار نمیشه؟!!! و پدرت دیگه بیدار نشد. من درکت میکنم. من می فهمم به یک باره از یک چیز دل کندن یعنی چی. بعضی ها بیمار میشن و بعضی ها پیر و فرتوت و آروم آروم اطرافیانشون از اونا جدا میشن ولی به یکباره جدا شدن واقعاً صبر ایوب میخواد مخصوصاً وقتی تو بزرگ خانوادت هم باشی که آرامشت به خونه آرامش میده و بی صبریت و نا آرومیت آرامش رو از خونه میبره .&lt;br /&gt;گفت: سعید من خدام رو شکر میکنم. چرا؟ چون خیلی بهم صبر داد. چون وقتی رفت نمیدونم چطوری همه کارام درست و سنجیده بود و همه چیز رو درست انجام میدادم . بغض امیر آروم آروم داشت میترکید و گفت: سعید وقتی واسه بابام نماز میت رو خوندن و تموم شد و وقتی میخواستن ببرنش (اینجا اشکهای امیر بدون حرکات اضافی در میومد و صدایی که اصلاً نمی لرزید) من گفتم : وایسید من حرف دارم. رفتم و کنار بابام وایستادم و رو به جمعیت گفتم : اینی که اینجا خوابیده پدر منه و من پسر بزرگشم . پدرم یک شب خوابید و صبح بیدار نشد. حتی نتونست به مرگ فکر کنه . حالا من هستم هرکس دینی داره هرکس مسئله ای با پدر من داره که حلش نکرده بیاد یقه منو بگیره تا قرون آخر هر قرضی که باشه میدم ولی پدرم رو حلال کنید .&lt;br /&gt;همگی ساکت نشسته بودیم و گه گاه به امیر میگفتیم عیبی نداره بی خیال شو ....&lt;br /&gt;وقتی صحبتش تموم شد. گفتم ناراحت چی هستی پسر برو خداتو شکر کن که پدرت اونقدر مرد بوده که پسری مثل تو پرورش داده که اونقدر جربزه داشته باشه که بعد از خودش پای همه چیز زندگی وایسه. اون با خیال راحت رفته میدونی چرا؟ چون یکی مثل خودش بالای سر خانوادش داشته تا خونه رو جمع کنه تا نیازهای خونه رو برطرف کنه تا زندگی خواهر و برادراش رو سر و سامون بده . من که خودمو میگم ، بالاخره مرگ حقه، ولی زمانی که چنین پسری داشته باشم هر لحظه که مرگ بیاد میرم چون خیالم راحته . بهش گفتم اگه بچه تو مثل خودت بود و تو به سن پدرت بودی و مرگ به سراغت میومد ناراحت بودی ؟ گفت: نه . بهش گفتم: من و تو که حسابون با خدا 11 هیچ عقبه برو خدات رو شکر کن که پدرت حسابش با خدا صفر، صفر بود .&lt;br /&gt;امیر آروم شده بود و با همون آرامشش گفت حالا خوشحالم چون خدا هیچوقت من رو تنها نگذاشت و بهم تو این قضیه خیلی صبر داد و الا یا باید سر بساط تریاک بودم یا کراک ولی فقط و فقط مشروب خوردم . بعد رو به سقف قهوه خونه که چوبی بود کرد و گفت خدایا خودت میدونی توبه کرده بودم ولی چه کنم که داغونم ...&lt;br /&gt;خداوند شبان راستین من است. محتاج به هیچ چیز نخواهم بود.&lt;br /&gt;بادا که خداوند مرا امیدوار به نامش نگه خواهد داد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-4069842989669146648?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/4069842989669146648/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_8324.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/4069842989669146648'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/4069842989669146648'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_8324.html' title='امیر بزرگ خانواده شد...'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-6409641583540866614</id><published>2009-09-19T20:05:00.001+04:30</published><updated>2009-09-21T17:19:49.728+04:30</updated><title type='text'>زندگي جبر است يا اختيار ؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;در تكاپوي بودن و نبودن اين ذهن انسانهاست كه آنها را به سوي سرنوشتي كه انتخاب ميكنند ميكشاند و نه تقديري كه از ابتداي زندگي بر پيشاني آنها حك شده است . انسان مختار كامل به دنيا مي آيد و خداوند تمام زمام زندگي او را به او مي سپارد و نعمات خود را عرضه ميدارد ، حال بايد انسان با عقل و درايت خود به پيشرفت و زندگي سالم و ايده آل خود برسد و تقدير را براي خود رقم بزند .&lt;br /&gt;از ابتداي زماني كه خود را شناختم نمي توانستم باور كنم كه خداوند مي خواهد و من به دنيا مي آيم و خداوند مي خواهد و من مي ميرم و اين خداوند است كه اين مشكلات را بر سر راه من قرار ميدهد تا من با آنها دست و پنجه نرم كنم و اين خداوند است كه تمام زمام زندگيم را به دست گرفته است و تقديري جز آنچه كه خداوند براي من برای من در نظر گرفته است، در زندگيم وجود نخواهد داشت . اين مسائل مرا مي آزرد. چون آشكارا تمام اختيار مرا كه خداوند به من ارزاني داشته زير سوال مي برد و حتي مي شد با آن مسئله خود كشي را هم توجيه كرد . به دليل اين كه من اختياري از خود ندارم پس خود كشي نيز نمي تواند كار خودم باشد بلكه تقدير من است .&lt;br /&gt;آري سوالها يكي پس از ديگري پديد مي آمد و جوابهاي مجهول را افزايش ميداد و پي در پي مرا به سوي نابودي و مرز جنون مي كشاند تا زماني كه من تصميم گرفتم و عهدی با خود گذاشتم که اول به جواب سوالهايم برسم و سپس اگر دنيا جبر كامل بود به زندگی خود پایان دهم و به اين جبر پاياني نيك بخشم و اگر اختیار بود تا آخرین نفس زندگیم را بسازم و به تمام آرزوهایم برسم و سپس رهسپار دنیای دیگر شوم. پس از آن يك به يك به سوالها جواب ميدادم كه برخي را براي دوستان عزيز خود بيان ميكنم .&lt;br /&gt;در ابتدا اشاره ميكنم به اين كه خداوند قادر مطلق است و چنين قادري هيچ گاه خود را در گير امور نمي كند و اصلاً اين موضوع يك امر محال براي چنين وجود بي نيازي است . برداشت من از چگونگي ساخت اين دنيا به اين گونه است كه خداوند به هنگام ساخت و توليد اين دنيا تمام قوانين آن را بي كم و كاست ساخته است و نمي توان غير از اين از چنين وجود قادري انتظار داشت . يعني وقتي بيان ميدارد كه از من بخواهيد تا برايتان مهيا سازم . يعني اينكه وقتي از خداوند طلب چيزي را ميكنيم قوانين اين بخش شروع به فعاليت كرده و كائنات را براي جواب به درخواست ما فعال ميسازد و كائنات نيز طبق قوانين خود جوابي در خور درخواست ما به ما ميدهند . قوانين اين بخش و بخشهاي مربوط به آن را خداوند تماماً در دنيا پديد آورده است و نيز در كتبي كه توسط پيامبران ما در اختيارمان قرار داده بصورت ساده و بدون شرح مازاد كلمات اين قوانين را بيان كرده و فقط، راه استفاده از اين قوانين را بيان نموده است .&lt;br /&gt;اولین سؤالی که مرا بسیار آزار میداد، این بود که به دنيا آمدن انسان جبر است یا اختیار؟ منظور خداوند از اين كه به دنيا آمدن ما در دست اوست چيست ؟ اگر به دنيا آمدن ما جبر باشد عملاً اختياری كه خداوند خود بیان میدارد که وجه تمایز ما از موجودات ديگر است نقض میشود. تولید مثل در انسان به روش آمیزش است یعنی نزدیکی یک انسان مؤنث و مذکر باعث تولید یک انسان خواهد شد. قبل از هر چیز همه ما میدانیم که اگر رضایتی میان این جفت نباشد ازدواجی اتفاق نمی افتد و به کل وجود فرزند منتفی خواهد شد پس نتیجه میگیریم ازدواج حاصل اختیار دو فرد برای زندگی کردن در کنار هم است و در پی این ازدواج آمیزش و در ادامه تولید نسل را خواهیم داشت . در صورتیکه در حیوانات تنها غریزه است که آنها را برای آمیزش ترغیب میکند. پس ما در می یابیم که حاصل اختیار پدر و مادر برای آمیزش فرزند است . همانطور که میدانیم هر فرزند دارای خصوصیات جسمی و روحی به ارث برده از مادر و پدر خود است و همانطور که اطلاع دارید علم پزشکی تا جایی پیشرفت کرده است که ادعا دارد حتی خصوصیات اخلاقی چند نسل قبل نیز در نقشه ژنوم تولید نسل تأثیر دارد. مطرح شدن توليد كودك به صورت لقاح مصنوعي و خارج از رحم مادر نیز گویای این مسئله است که تولید انسان نیاز به دی ان ای و خصوصیات ژنوم انسان دارد و نشان دهنده این است حتی کودک را بدون نیاز به آمیزش هم می توان تولید کرد و این امر به دست انسان محقق شده است و به واقعيت امروز دنيا تبديل گشته است و این مبحث ما را آگاهتر میسازد که 100% اختیار انسان است که باعث ازدیاد نسل می شود. با بیان این مباحث حال میدانیم که به دنيا آمدن انسان اختيار غير مستقيم است . يعني پدر و مادر هر انساني تصميم ميگيرند كه شخصي به دنيا بيايد و او نيز با آميزشي كه طريق اوليه توليد مثل است به دنيا مي آيد و با توضيح اين مسئله به سوالات دیگرمان نیز میرسیم كه چرا ما در كشوري ديگر يا خانواده اي ديگر و يا چرا در جسمي ديگر به دنيا نيامده ايم !؟ حال منظور خداوند از به دنيا آمدن ما به دست او چيست ؟ منظور خداوند مبدأ وجودي انسان يعني ابتداي امر توليد يك انسان است و خداوند فقط به تولید ابتدایی یک انسان اشاره می کند و همان طور که میدانید اصل وجود هر چیز اختراع و ساخت اولیه آن است و پس از اینکه چیزی اختراع و ساخته میشود به نام مخترع آن ثبت می گردد و ازدیاد آن چیز هیچ تأثیری بر روی نام مخترع آن ندارد (مثل اختراع لامپ و نام ادیسون) . خداوند پس خلق انسان به او براي توليد مثل اختیار داد و با قرار دادن وسايل و امكانات در بدن او براي تولید مثل و ازدیاد نسل به او کمک کرد .&lt;br /&gt;سوال ديگر كه ذهن مرا بيش از پیش درگیر خود می ساخت اين بود كه منظور خداوند از اين كه بيان ميدارد مرگ انسانها در دست من است چيست ؟ خوب بايد در ابتدا بگويم كه مرگ كاملاً اختيار است و جبري در مرگ وجود ندارد . چون انسانها هر چه در سلامت بدن خود سعي كنند و از محيطهاي پر خطر دوري كنند و تغذيه سالم و معتدلي داشته باشند بيشتر زنده خواهند بود و عمر افزونتري خواهند داشت. اين مسئله را هر روز از طريق آمارها و اطلاعات پزشكي كه دريافت ميكنيم ميتوانيم دريابيم . مبحث ديگري كه ميتوان در اين امر بيان نمود مبحث خودكشي است . خداوند در تمام اديان خودكشي را نهي كرده و عملي خلاف خواسته اش از يك انسان بيان ميكند . پس در صورتي كه مرگ جبر باشد خودكشي نيز جبر است و اساساً تبعات اين امر متوجه فرد نخواهد بود . با بيان اين مطلب به اين نتيجه ميرسيم كه مرگ نمي تواند جبر باشد چون صدمه زدن به بدن و خودكشي از سوي خداوند نهي شده است و امكان ندارد كه مسبب اين عمل خداوند باشد.&lt;br /&gt;تا به اينجا در مورد مباحث ابتدايي و انتهايي بحث كرديم و مسائل مياني باقي مانده است يعني همان مسائل روزمره زندگي، كه در این قسمت مورد بحث قرار خواهد گرفت.&lt;br /&gt;در زندگي روزمره مسبب تمام مسائلي كه براي انسان پيش مي آيد خود فرد است يعني خود فرد در مواردي تلاش بعمل آورده و ذهن خود را روي آن مسئله متمركز ساخته و با قدرت مجموع اين دو توانسته است به موفقيت برسد و در مواردي نيز تلاش نكرده و ذهن خود را متمركز اين مسائل نساخته و نتوانسته است به موفقيتي دست يابد .&lt;br /&gt;در حوادثي كه روان و جسم انسان را در زندگي روزمره تهديد ميكند نيز به نظر من 100% انسان خود مسبب آن است . در رانندگي بي احتياطي فرد باعث ميشود حتي در جاده سالم و كم تردد هم تصادف كند و با احتياط رانندگي كردن باعث ميشود كه فرد از شرايط پر تردد و جاده اي ناسالم و گاريچياني بي حوصله جان سالم به در برده و آرام از رانندگي خود لذت ببرد . در حوادثي چون دزدي و قتل باز فرد مقتول يا مال باخته مقصر است . چون اگر ما احساسات و عواطف يك فرد را به سخره نگيريم و باعث به وجود آمدن اختلالات رواني و روحي فرد نشويم و يا عملي انجام ندهيم كه تنها سود خودمان مطرح باشد و يا جانب احتيات را رعايت كنيم ، هيچگاه مقتول نخواهيم بود و يا اگر تمام جوانب احتيات را در مورد اموالمان صورت دهيم هيچگاه مال باخته نخواهيم بود .&lt;br /&gt;البته اين مطلب را نبايد از ذهن دور ساخت كه همه ما گاه گاهي دچار خطا ميشويم و تبعات آنرا بايد بپذيريم و نباید بگوييم که دیگران باعث این مسئله بودند و یاخداوند این تقدیر را برای من رقم زده و از مشیت نمی توان فرار کرد چون مشیت همان است که شما می سازید .&lt;br /&gt;در یک نگاه کلی می توان گفت افکار و باورهای ما منشأ رفتارهای ما هستند، رفتارهای ما بر اثر تکرار به عادت های مان تبدیل میشوند، عادتهای ما شخصیت ما را شکل می دهند و نهایتاً شخصیت ما سرنوشت و تمامیت زندگیمان را رقم می زند.&lt;br /&gt;و آخرین حرف اینکه شما در زندگی حالتان همان هستید که قبلاً در ذهنتان ساخته اید و شما همان خواهید شد که هم اکنون به آن می اندیشید.&lt;br /&gt;و خداوند همچون شباني كه هيچگاه گله اش را تنها نمي گذارد ، هيچگاه ما را تنها نگذاشت و هميشه و در تمام قرون و اعصار ما را راهنمايي كرد تا درست زندگي كنيم و هم دنيا و هم آخرت خود را به بهترين نحو با كائناتي كه به ما عطا فرموده و با قوانين زيبايي كه براي فعال كردن اين كائنات وضع كرده بسازيم . حال به خودمان بستگي دارد كه بخواهيم يا نه ...&lt;br /&gt;قابل توجه خوانندگان محترم که تمامی مطالب بیان شده برداشتی شخصی از موضوعات بیان شده است و بر اساس تحقیقات و بررسی های متعدد نگارش شده است .&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;جمعه چهاردهم تیر 1387&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-6409641583540866614?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/6409641583540866614/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_6853.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/6409641583540866614'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/6409641583540866614'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_6853.html' title='زندگي جبر است يا اختيار ؟'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-8129894907114192498</id><published>2009-09-19T20:03:00.001+04:30</published><updated>2009-09-21T17:24:44.131+04:30</updated><title type='text'>مادر...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;تمام وجود، در تار و پودي زاده شد و مادر انتخابي بود براي زايندگي. مادر آغاز زايندگي است. مادر عشق مي آفريند و فرزند را با عشق پيوند ميزند به او مي آموزد كه عشق ورزيدن اولين عامل وجود است و وجود از عشق آغاز شده و پايان آن نيز به عشق وابسته است.&lt;br /&gt;ما اگر توجه کنیم، تلفظ کلمه مادر آرام و آهسته است. حتي اگر اين كلمه را بلند فرياد بزنيد باز زيباست و هيچ خشمي در اين كلمه نهفته نيست و مالا مال از محبت است.&lt;br /&gt;مادر كلمه اي است كه از كلمات زيبا و پر انرژي ساخته شده كه حجي كردن تك تك آنها باعث آرامش خاطر انسان مي شود. ميم ، مثل مهر . مهر مادر بي پايان است و هيچگاه اين مهر نسبت به فرزند قطع نمي شود. گاهي بي مهري ما شايد باعث شود كه او نيز مهرش را نسبت به ما كم كند ولي هيچگاه قطع نخواهد شد. الف، مثل آفتاب، آفتابي كه گرماي وجودش تن آدمي را مالا مال گرما ميسازد و مانند گياهي كه به نور و گرمي آفتاب نياز دارد و بدون آن زندگي برايش نا ممكن است ما نيز نيازمند آفتابي چون مادريم. دال، مثل دريا، آنگاه كه از غم روزگار به خود مي پيچيم اين مادر است كه مانند دريا به هنگام غروب ما را به آغوش مي كشد و با ساحلي آرام و موجهاي كوتاه و ظريف غمهاي ما را مي شويد و وجود ما را آرام مي سازد و زندگي را در رگهاي خشكيده مان جريان مي دهد . ر، مثل رفيق، رفاقت رابطه ايست ماوراي دوستي . ما با دوستانمان تنها در زمان خوشي هايمان هستيم و بين ما وقتي كسي غمي داشته باشد مطرح نمي سازد چون تنها براي خوشي آمده است و نه براي غم در ضمن امكان دارد داخل جمع افرادي باشند كه به دنبال ضربه زدن و دو دوزه بازي كردن با ما باشند ولي رفاقت يعني رابطه اي كه در آن همه چيز تقسيم مي شود، اعم از غم و شادي و هيچكدام از افراد در اين رابطه قصد كلاه گذاشتن سر ديگري و يا اذيت و آزار ديگري را ندارند . تنها يك رابطه است كه ذاتاً اينگونه آغاز مي شود و آن رابطه بين مادر و فرزند است.&lt;br /&gt;آغوش گرم مادر را تجربه كردن نعمتي است كه تنها خواستن مي خواهد و قدم برداشتن در مسير روبروي چهره او ...**تنها كافي است در ذهن بخواهيم تا ما را به آغوش بكشد آنگاه خود را در آغوشش خواهيم ديد و خواهيم فهميد كه چه كسي زودتر از خودمان تشخيص مي دهد كه چه مي خواهيم و باز اين نيروي عشق است كه مادر را آگاه تر از ضمير ناخودآگاه ما مي سازد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بادا كه هم اكنون عشق الهي در رابطه من و مادرم حكم فرما خواهد شد و زندگي ما را سرشار از عشق و زيبايي خواهد كرد.&lt;br /&gt;خداوندا ايمان دارم كه تو شبان مني و با وجود شباني چون تو محتاج به هيچ چيز نخواهم بود.&lt;br /&gt;با اميد به آرزوهايم مينگرم و در ناخودآگاه خود به آنها ميرسم . چه زيبايند آرزوهايي كه تماماً دست يافتني شدند در حالي كه تنها يك معجزه ميتوانست مرا به آنها برساند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;سه شنبه چهارم تیر 1387&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-8129894907114192498?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/8129894907114192498/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_7216.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/8129894907114192498'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/8129894907114192498'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_7216.html' title='مادر...'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-4412044454329552919</id><published>2009-09-19T19:59:00.003+04:30</published><updated>2009-09-21T17:28:56.356+04:30</updated><title type='text'>موفقيت در گرو تلاش خلاقانه و قدرت ريسك پذيري بالا ...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گفت و گو با بابك بختياري كارآفرين برتر سال 86 در بخش خدمات&lt;br /&gt;نام شركت: آيس پك ايرانيان&lt;br /&gt;موضوع كسب و كار: تهيه بستني آيس پك و فرانشيز محصولات&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سال 1357 در تهران به دنيا آمدم . پدرم شغل آزاد دارد و مادرم خانه دار است. از دوران نوجواني علاقه زيادي به كسب درآمد فرآوان داشتم به طوري كه دور از چشم خانواده روبروي مدرسه محله بساط پهن مي كردم و كيك و نوشابه مي فروختم . مخالفت خانواده به آنجا رسيد كه يك روز هنگام كار ، با ديدن خانواده ، فرار را بر قرار ترجيح دادم . در سال 1375 دوران دبيرستان را در مدرسه موسي بن جعفر (ع) تهران به پايان رساندم . همان سال در رشته عمران وارد دانشگاه شدم ، اما بعدها به دليل مشغله فرآوان پس از اتمام 110 واحد درسي ترك تحصيل كردم و مدرك فوق ديپلم گرفتم .&lt;br /&gt;داستان كسب و كار من از آنجايي شروع شد كه در اوايل سال 1376 با كمك خانواده يك دستگاه پيكان به مبلغ دو ميليون تومان خريدم و يك روز در ميان با يكي از دوستانم با آن كار مي كردم .&lt;br /&gt;پس از مدتي به دليل علاقه زياد به فروش مواد غذايي با فروش پيكان و همكاري شوهر خاله ام و مقداري قرض ، كنج برگر را در پاساژ گلستان راه انداختم . اما به دليل مشكلات مالي فرآوان بعد از يك سال ، با بدهي دو ميليون توماني مجبور به كنار گذاشتن اين كار شدم . لذا به فكر راه اندازي كسب و كاري با هزينه كمتر افتادم .&lt;br /&gt;از آنجا كه از دوران دبيرستان علاقه زيادي به خوردن ساندويج داشتم و مي دانستم بچه ها نيز از خوردن ساندويچ در مدرسه لذت مي برند .&lt;br /&gt;پس از مذاكره با مديران سه مدرسه توانستم بوفه اي را براي يك سال تحصيلي اجاره كنم و با سرمايه بسيار اندك، سه يخچال دسته دوم و كهنه و با مبلغ صد و پنجاه هزار تومان ، بوفه اين مدرسه ها را راه اندازي كردم . اين كار درآمد خوبي داشت . در تابستان به دليل تعطيلي مدارس به دنبال كار ديگري بودم .&lt;br /&gt;يك روز پدرم به دليل تعويض لوازم اداري محل كار خود از من خواست تا لوازم فرسوده را بفروشم ، من هم در مدت كوتاهي با قيمت مناسب موفق به فروش آنها شدم .&lt;br /&gt;وقتي ديدم درآمد خوبي از اين راه مي شود به دست آورد به خريد و فروش لوازم دست دوم روي آوردم به طوري كه از طريق آگهي هاي روزنامه لوازم دست دوم خريداري كرده و در طبقه دوم خانه رنگ مي كردم و پس از آن وارد بازار مي كردم .&lt;br /&gt;با شروع اين كار ، بوفه مدارس را تعطيل كردم و طرح ساخت ميز تحرير را با پدرم در ميان گذاشتم و با تكيه بر تجربه هاي پيشين در زمينه فروش ميز تحرير پيشرفت زيادي را در اين كار پشت سر نهادم .&lt;br /&gt;تا آنجا كه مركز ميزهاي كامپيوتر را در خيابان وليعصر با همكاري يك شريك راه انداختم در ظرف مدت كوتاهي 2 شعب از مركز ميزهاي كامپيوتري را ايجاد كردم اما به دليل بي تجربگي و عجله داشتن براي پيشرفت در اثر سهل انگاري در برخورد با شريكم دچار مشكل شده و ور شكست شدم .&lt;br /&gt;از آنجا بود كه تنها راه پرداختن ديون خود را در پرورش يك فكر خلاقانه و كسب و كاري جديد ديدم كه ايده «سوپر خونه سرويس» به ذهنم خطور كرد كه مواد غذايي را به شهروندان مي رساند .&lt;br /&gt;اينجا بود كه تصميم گرفتم براي جلب نظر توليد كنندگان محصولات مختلف براي پخش محصولات آنها به درب منازل در روزنامه آگهي بدهم .&lt;br /&gt;به دليل نداشتن زمان كافي براي پرداختن بدهيها اين كار را رها كردم و به فكر راه انداختن كاري ديگر افتادم . هميشه با خودم مي گفتم كاري مي تواند موفق شود كه ايده اي نو در بر داشته باشد .&lt;br /&gt;از دوران كودكي بستني ها را با هم زدن رقيق مي كردم و با موز يا اسمارتيز هم مي زدم و مي خوردم خيلي از اين كار لذت مي بردم .&lt;br /&gt;تصميم گرفتم اين كار را در مقياس بزرگ عملي كنم . با تكيه بر تجارب كار قبلي كه محصولات مختلف براي توزيع به من پيشنهاد مي شد به اين فكر افتادم كه يك بستني متفاوت براي مردم عرضه كنم .&lt;br /&gt;فكر متفاوت بودن از ذهنم بيرون نمي رفت . تصميم گرفتم بستني بسازم رقيق تر ، حاوي ميوه كه با بسته بندي كردن آن از طريق ني بشود آن را نوشيد .&lt;br /&gt;پس از شكل گيري اين ايده در ذهنم نمونه هاي اوليه آن را آماده كردم و براي امتحان به اعضاي فاميل و آشنايان دادم .&lt;br /&gt;ايده با استقبال خوبي رو به رو شد . تصميم گرفتم ايده خود را عملي كنم . پس از جستجوي فراوان توانستم دستگاه بسته بندي كننده ليوان و ني مخصوص كه بتواند بستني در آن جريان يابد را يافته و آماده راه اندازي اولين شعبه آيس پك شدم .&lt;br /&gt;از همان روز نخست چشم انداز جهاني شدن محصول را در ذهنم مي پروراندم به همين منظور روي تابلوي اولين مغازه خود نوشتم آيس پك شعبه مركزي و بعد از سنجش توان بالقوه بازار در مكان هاي ديگر شعبات دوم و سوم و... را راه اندازي كردم تا آنجا كه هم اكنون بالغ بر 120 شعبه در ايران و 10 شعبه در كويت، مالزي، دبي و هند در حال فعاليت مي باشد .&lt;br /&gt;در حال حاضر 1200 نفر به طور مستقيم در شعبات آيس پك مشغول فعاليت هستند و حدود 5000 نفر نيز مشغول فعاليت هاي ستادي ، تامين مواد اوليه و توزيع آن مي باشد .&lt;br /&gt;آقاي بختياري مدير دبيرستان موسي بن جعفر (ع) تهران و آقاي تجردي را تأثير گذار در پيشرفت خود مي داند .&lt;br /&gt;تشكيل گروه آموزشي براي فروشندگان و پرسنل آيس پك از ديگر كارهاي مهمي است كه در اين شركت صورت مي پذيرد .&lt;br /&gt;آقاي بختياري حفظ حقوق مالكيت معنوي براي نام تجاري و محصول خود را مهم ترين مشكل و چالش پيش روي فعاليت هاي شركت مي داند .&lt;br /&gt;ايشان اميدوار است به واسطه محصول جهاني خود توانايي هاي ايران و ايراني را به همه جهانيان اثبات كند .&lt;br /&gt;منبع : روزنامه دنياي اقتصاد _ ويژه نامه وزارت كار و امور اجتماعي _ شماره 1504چهارشنبه 04/02/1387&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اين گفتگوي كوتاه با آقاي بابك بختياري مي بينيم كه تنها پشتكار و تلاش نيست كه باعث موفقيت او در عرصه كسب و كار شده، بلكه فكر خلاقانه او نيز سهم عمده اي در اين موفقيت بزرگ داشته است و قدرت ريسك پذيري آقاي بختياري نيز ياراي حركت ايشان به سمت موفقيت بوده است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ذهن خلاق:&lt;br /&gt;صحبت امروز اقتصاد دانان در عرصه توليد و كسب و كار اين است كه سرمايه و اندوخته هر فرد از اجتماع ابتدا ذهن خلاق اوست و در مرحله بعدي قدرت ريسك پذيري فرد و در مرحله سوم تلاش و پشتكار فرد است . با بيان اولين موضوع مي توان اين مطلب را ذكر كرد كه حتماً و الزاماً توليد سرمايه و پول به قدرت بازو ارتباط ندارد بلكه اين مطلب در قسمت سوم درآمد زايي است و قسمت اول اين مبحث ذهن خلاق است . يعني فرد آگاهي داشته باشد كه در موقعيت فعلي و زمان حال چه عملي و ايجاد چه كسب و كاري باعث سود آوري و توليد سرمايه خواهد شد . مقدمات اين عمل اينگونه است كه فرد در ابتدا بايد بررسي نمايد و از نيازهاي فعلي اجتماع با خبر گردد سپس از پتانسيل هاي خود آگاهي كامل يابد و در مرحله بعدي براي برطرف كردن نياز اجتماع با توجه به پتانسيل هاي شخصي خود يك راه حل بيابد و اين راه حل همان انتخاب كسب و كار و توليد سرمايه خواهد بود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قدرت ريسك پذيري :&lt;br /&gt;در مرحله دوم فرد به دليل جديد بودن كسب و كار و يا روش جديد براي كسب و كار قديمي خود بايد به ميزان قابل توجهي قدرت ريسك پذيري داشته باشد تا بتواند كسب و كار خود را در ميان اجتماعي كه به كارها و روشهاي روتين عادت كرده اند قدري جا بيندازد و جلو ببرد .&lt;br /&gt;هر انساني قدرت ريسك خود را در زندگي بالا ببرد يقيناً به موفقيت خواهد رسيد . اين قدرت ريسك پذيري فرد است كه باعث ميشود روشهاي مختلف كسب درآمد را بيازمايد و از شكست در آنها به سكون و بي حركتي نرسد . ميزان ثروت هر فرد رابطه مستقيمي با قدرت ريسك پذيري فرد دارد . يعني تا انسان ريسك نكند پيشرفتي حاصل نخواهد شد . ريسك در زندگي هر فرد از اجتماع وجود دارد، منتها برخي از ريسكها در نظر ديگران ريسك محسوب نمي شوند و در نظر برخي نيز ريسكهاي ديگران بازي با مرگ و زندگي است . اين امر قدرت ريسك پذيري افراد را مشهود مي سازد . يعني شما با چند سوال ساده ميتوانيد حد پيشرفت خود را در عرصه كسب و كار دريابيد .&lt;br /&gt;با شروع اين بحث سوالي در ذهن ايجاد مي شود و آن اين است كه : ريسك يعني خطر كردن. يعني بين دو انتخاب ، برگزيدن آن انتخابي كه خطر زيان بيشتر ولي در صورت تحقق سود بيشتري خواهد داشت . حال چگونه قدرت پذيرفتن اين خطر باعث پيشرفت مالي خواهد شد؟ اولاً خطر پذيري در عرصه كسب و كار به صورتي كه فرد از قبل روي اين مبحث تفكر و مشورت كند رفته رفته خطرناك بودن پذيرفتن نا آگاهانه انتخاب را كاهش مي دهد و به فرد ياري ميرساند كه عاقلانه با خطر روبرو شود و بحران را پشت سر نهد و به موفقيت دلخواه خود برسد . دوماً ريسك در معنايي ديگر يعني جسارت انجام كار . جسارت انجام كار باخود نبوغ و اقتدار را مي آورد كه در پست قبلي بررسي شد و در آخر مبناي پديدار شدن معجزه خواهد شد . سوماً ريسك فرد اگر موفقيت آميز باشد باعث پيشرفت او و اگر نا موفق باشد و فرد شكست بخورد باعث به دست آوردن تجربه اي گرانبها براي استفاده در هدفي بزرگتر خواهد شد كه ارزشي وصف ناپذير دارد .&lt;br /&gt;گه گاه مشاهده مي شود كه فرد با انجام يك ريسك و شكست در آن به سكون ميرسد و شاكله زندگي او را همين ريسك از هم مي پاشد . اين امر به خاطر تفكر غلط فرد در مورد ريسك اتفاق مي افتد . فرد در اين اتفاق در جزئيات ريسكي كه انجام داده است دقيق نمي شود تا اشتباه خود را دريابد و از آن در ريسكهاي بعدي و بزرگتر پند گيرد بلكه به كل ريسك را سبب اين نابساماني در زندگي خود ميداند و با خود مي گويد اگر اين خطر را نميكردم حداقل فلان چيزهاي ناچيزم را نيز از دست نمي دادم . سپس فرد سكون را به حركت ترجيح مي دهد و خطر نكردن او، باعث مي شود كه هيچ وقت طعم خوش موفقيت در كسب و كار را نچشد و هميشه در همان وضعي كه بوده است باقي بماند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تلاش و پشتكار :&lt;br /&gt;قسمت سوم اين مبحث تلاش و پشتكار است . موفقيت در هر عرصه از زندگي بدون تلاش و پشتكار امكان پذير نخواهد بود . انسان تنها و تنها با قبول زحمات و مشقتهاي راه و تحمل آنها مي تواند به پيروزي و موفقيت برسد . ما همه در اجتماع كساني را سراغ داريم كه بدون تلاش و يا با استفاده از زحمات ديگران به موفقيت رسيده اند ولي دوستان اگر با كسي شطرنج بازي كنيم و تك تك حركات خود را كنترل كنيم و سپس به پيروزي برسيم لذت بخش است و ميدانيم از اين پيروزي در كدام قسمت از بازي بعد استفاده كنيم و چنانچه ما بر سر صفحه ننشسته حريف بگويد من باختم هيچ لذتي نخواهد داشت و در واقع بازي انجام نشده كه ما بگوييم پيروز شديم و بدانيم در بازي بعد با حريفي قويتر چگونه بايد تاخت و پيروز شد .&lt;br /&gt;روزي با شخصي توانگر صحبت مي كردم و به او گفتم: اگر دوباره به زمين بخوري و اموالت به تاراج رود چه ميكني ، او گفت: من از صفر شروع كردم و اگر صد بار هم زمين بخورم ميدانم چگونه بايد تلاش كنم و از صفر شروع كنم و دوباره توانگر شوم.&lt;br /&gt;آري تلاش دوست من . اين تلاش است كه تمام افكار خوب و نيك ما را به سرانجام ميرساند و موفقيتي شيرين را به ما اهدا ميكند .&lt;br /&gt;زندگي بدون پيشرفت حق هيچ كدام از موجودات خالق هستي نيست و قدرتي كه خاق هشتي در اين موجودات نهاده همه رو به پيشرفت سوق دارند پس نبايد يكجا نشست و همه اش از زندگي و شرايط نابسامان حرف زد . فقط بايد حركت كرد تا پايان تمام نابسامانيهاي زندگي بايد حركت كرد . اين است ، توانگري ... آري ، توانگري دوست من .&lt;br /&gt;بادا كه هم اكنون قدرت خداوند در تار و پود زندگيمان مشهود خواهد شد و به ما توانايي انجام هر عمل شايسته و در خور توانگري را خواهد داد .... خداوندا از تو معجزه مي خواهيم زيرا توان معجزه در تمام ثانيه هاي عمرمان را داري ...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-4412044454329552919?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/4412044454329552919/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_335.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/4412044454329552919'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/4412044454329552919'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_335.html' title='موفقيت در گرو تلاش خلاقانه و قدرت ريسك پذيري بالا ...'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-226049459484425202</id><published>2009-09-19T19:56:00.002+04:30</published><updated>2009-09-21T17:28:09.536+04:30</updated><title type='text'>وعده گوته ...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;مي خواهم ديگر بار وعده گوته را به يادتان آورم : «انجام آنچه را كه ميتواني يا مي انديشي كه ميتواني آغاز كن ! در جسارت ، نبوغ و اقتدار و اعجاز نهفته است . »&lt;br /&gt;آدمي روز و شب در تكاپو است . اين ذات انسان است كه تلاش كند و از پاي نيفتد تا به پيروزي دلخواه خود برسد و همين اصل است كه انسان را در زندگي روزمره به پيش مي برد . اگر انسان هدفي براي رسيدن نداشته باشد و يا مدام در ذهن خود گرايشات منفي را گسترش دهد و نرسيدن را بر رسيدن ترجيح دهد !!؟؟ در واقع ديگر انرژي براي تحرك به سمت جلو را ندارد و پي در پي به پرسشهايي در ذهن خود ميرسد كه مسبب تمام آنها خود اوست .&lt;br /&gt;چرا من مانند ديگران به پيشرفت مالي نميرسم ؟؟؟&lt;br /&gt;چرا من مانند ديگران دوستان خوب و آگاه ندارم ؟؟؟&lt;br /&gt;چرا من مانند ديگران نميتوانم معجزه كنم ؟؟؟&lt;br /&gt;چرا ديگران ميتوانند هر كاري را كه در ذهن خود پرورش ميدهند پس از مدتي به اجرا درآورند ولي من نمي توانم ؟؟؟&lt;br /&gt;چرا من بد بخت هستم ؟؟؟&lt;br /&gt;چرا مانند ديگران نمي توانم به آرامش برسم و با اطرافيانم مشكلي نداشته باشم ؟؟؟&lt;br /&gt;چرا خداوند مرا بد بخت آفريد ؟؟؟&lt;br /&gt;و هزاران چراي ديگر كه همه آنها به علت سكوني است كه گاهي گريبان انسانها را مي گيرد و خلاصي از اين سكون امري بس سخت و دشوار مي نماياند .&lt;br /&gt;اينجاست كه بايد وعده گوته را به خاطر بياوريم و بدانيم كه انجام آنچه را كه ميتوانيم يا حتي مي انديشيم كه مي توانيم را آغاز كنيم . اگر جسارت انجام اين عمل را بيابيم . استعداد و نبوغ كه در جسارتمان براي انجام اين عمل نهفته است به ما اقتداري عطا ميكند كه قدرت انجام معجزه را خواهيم داشت .&lt;br /&gt;به وفور يافت مي شوند كساني كه به عقيده ما اعجاز در كار آنها بوده و در نظر اول با خود ميگوييم امكان ندارد يك شخص با اين وضع بتواند چنين عملي انجام دهد . ولي كمي انديشه در كار آنها به ما مي قبولاند كه انديشه انجام كار و جسارت انجام آن كار بوده كه شخص را توانا براي اعجاز نموده است . دوستان من معجزه چيست ؟ معجزه افكار ماست . معجزه خواستن ماست . معجزه يعني جرأت خواستن چيزي كه ديگران جرأت خواستن آن را از كاهنات خداوند بزرگ و ثروتمند ، ندارند .&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;جمعه بیست و چهارم خرداد 1387&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-226049459484425202?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/226049459484425202/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_1228.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/226049459484425202'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/226049459484425202'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_1228.html' title='وعده گوته ...'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-8320440943595468151</id><published>2009-09-19T19:54:00.002+04:30</published><updated>2009-09-21T17:27:41.425+04:30</updated><title type='text'>يا اين و يا باز هم اين !</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;شيوانا از راهي مي گذشت . پسر جواني را ديد با قيافه اي خاك آلوده و افسرده كه آهسته قدم بر مي داشت و گه گاه رو به آسمان مي كرد و آه مي كشيد . شيوانا كنار جوان آمد و پرسيد :&lt;br /&gt;غمگين بودن حالت خوبي نيست . چرا اين حالت را برگزيده اي ؟&lt;br /&gt;پسر جوان لبخند تلخي زد و گفت : دلباخته دختري خوب و پسنديده شده ام . او هم به من دل بسته است اما هم پدر من و هم پدر آن دختر از هم زياد خوش شان نمي آيد . امروز من دل به دريا زدم و در مقابل پدر خودم و پدر او با صداي بلند فرياد زدم كه يا بايد با ازدواج من با دختر مورد علاقه ام موافقت كنند يا اين كه من خودم را خواهم كشت!&lt;br /&gt;شيوانا لبخندي زد و گفت : و آنها هم يك صدا گفتند با گزينه دوم موافق هستند و گفتند برو خودت را بكش چون با ازدواج شما دو نفر موافقت نمي كنند!؟ درست است ؟&lt;br /&gt;پسر آهي كشيد و گفت : بله! الان مانده ام چه كنم . از طرفي زير حرفم نمي توانم بزنم و از طرف ديگر هم مي دانم كه خود كشي گناه است و فايده اي هم ندارد . اشتباه كارم كجا بود !؟&lt;br /&gt;شيوانا دستي بر شانه هاي جوان زد و گفت : اشتباه تو در جمله اي بود كه گفتي ! وقتي انسان چيزي را از اعماق وجودش مي خواهد ديگر مقابل اين خواسته گزينه جايگزين و انتخاب ديگري مطرح نمي كند . او فقط يك انتخاب را مي خواهد و هرگز هم از اين انتخاب خود كوتاه نمي آيد . تو بايد مي گفتي يا با ازدواج من با اين دختر موافقت كنيد و يا باز هم بايد با اين ازدواج موافق باشيد .&lt;br /&gt;شيوانا اين بار محكم به شانه جوان كوبيد و گفت : هميشه در زندگي وقتي چيزي را طلب ميكني ديگر به سراغ "شايد و اگر و اما" نرو . هر وقت كه در خواسته تو ترديدي ايجاد مي شود و تو اين ترديد را با آوردن عبارت "يا اين يا آن" بيان مي كني ، مخاطبان تو مي فهمند چيزي كه مي خواهي قابل معامله است و اگر بر آوردن قسمت اول درخواست تو سخت و مشكل باشد ، بلافاصله به سراق قسمت دوم آن مي روند و تو هرگز نبايد روي بعضي از خواسته هاي خود امكان معامله فرآهم كني ! ياد بگير كه روي بعضي از آرزوهايت از عبارت "يا اين يا باز هم اين" استفاده كني . مطمئن باش محبوب تو هم وقتي اين جمله را مي شنيد بيشتر از جمله اي كه گفتي خوشحال و مصمم مي شد . &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;منبع :&lt;/span&gt; مجله موفقیت شماره ۱۴۳ ص ۹۲&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-8320440943595468151?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/8320440943595468151/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_19.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/8320440943595468151'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/8320440943595468151'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/blog-post_19.html' title='يا اين و يا باز هم اين !'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3448430857149814420.post-5105561546774619849</id><published>2009-09-19T19:23:00.001+04:30</published><updated>2009-09-21T17:26:59.947+04:30</updated><title type='text'>کاترین پاندر Catherine Ponder</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;خداوندا ایمان دارم که تو شبان منی و با وجود شبانی چون تو محتاج به هیچ چیز نخواهم بود ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معلم من به من آموخت که چگونه باید زیست و این امر باعث شد تا خود را مدیون او بدانم و برای او نامه ای مینویسم تا شاید مقداری از محبتی که نسبت به او دارم را نشان داده باشم ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درود و درود بر معلمی که زندگانیش را از برای انسانهایی فنا کرده که همه به مرز نیستی و دلشکستگی رسیده بودند ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلام ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من شاگردی هستم که شاید اسم او ، قیافه او و حتی دیار او را نیز نشناسید و دقیقاً همین امر است که مرا خوشنود میکند ، زیرا شما آنقدر عظیم هستید که دیگران بدون این که شما بدانید خود را مدیون زحمات شما میدانند ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شما آموختید که ابتدا باید با خود صادق باشم تا بعد بتوانم با دیگران نیز مانند خودم صادق باشم ، حال میخواهم صادقانه برای شما حرفهایم را در وبلاگی بنویسم که حتی شاید تا آخر عمرتان صدای قدمهایتان تنش را به لرزه در نیاورد . ولی در قانون تخیلی که شما بیان کردید اصلی بیان میشود که در آن من میتوانم روزی را برای خود تداعی کنم که شما نامه مرا میخوانید و ارتباط دور ما به ارتباطی نزدیک مبدل میشود ...&lt;br /&gt;صادقانه مینویسم ، آن روز را بارها و بارها در ذهنم خواهم ساخت و برای آن روز خود را آماده خواهم کرد ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی از همین روزها که من در تمام مشکلاتی که برای خود ساخته بودم غرق بودم و در غمی فزاینده میزیستم دوستی از برای مطرح ساختن خودش تلنگری به من زد آن روز روزی بود که من فقط به اتوبوسهای در حال رفت و آمد نگاه میکردم و به خود جرأت میدادم که حتماً میتوانم سر خودم را زیر لاستیکهای قطور یکی از آنها له کنم و به زندگی پر از نفرت خودم پایانی نفرت انگیز ببخشم . آن روز آن دوستی که با غرور قدم برمیدارد و تمام انسانهایی که به هر دینی پایبندند را احمق خطاب میکند گفت :" خیلی از خودم خوشم میاد چون اونقدر شخصیت محکمی دارم که وقتی به محیطی وارد میشم این من نیستم که تغییر پیدا میکنم بلکه این محیطه که تغییرش میدم " البته او بعداً در شرایطی قرار گرفت که یا باید تغییر پیدا میکرد و یا باید آن محیط را ترک میکرد که او تغییر را انتخاب کرد ولی آن روز آن حرف او که فقط یاد گرفته بود بلبل وار برای خود تکرار کند سوالی بس ژرف را در اعماق ذهن من ساخت که آیا چنین شخصیتهایی نیز وجود دارند ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آرام آرام در ذهن من سوالات بیشتری پدید آمد که باید به همه آنها جوابی خوب و در خور سوال میدادم ... در همین وقتها بود که دوباره با دوستی که عمری را در کنار هم گذرانده بودیم و بر اثر برخی مسائل دوستیمان را به هم زده بودیم روبرو شدم و پس از ماهها دوباره دوستیمان را تحکیم بخشیدیم و مسائل را حل کردیم و فهمیدم که او در روزمرگی گم شده است و دیگر آن دوستی نیست که من سالها میشناختمش ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من وقتی او را در این وضعیت دیدم سعی کردم کاری برای او بکنم تا بیش از این دچار زوال و روز مرگی نشود و هر روزش را شیرین تر از دیروز کنم . طی صحبتها و مباحثه هایی که با او انجام دادم تقریباً به نود درصد از سوالهایی که داشتم رسیدم و این در حالی بود که من میخواستم به او کمک کنم ولی در روال صحبتهایمان به سوالات خود پاسخ میدادم ... .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در هر بحثی که ما به آن میپرداختیم (حالا دیگر ما شده بودیم) تواگرانه فکر میکردیم اما نمیدانستیم اینگونه فکر کردن نامش چیست و یا چرا با اینگونه فکر کردن مشکلات به راحتی حل میشود ولی از لحاظ آرامش قلبی نسبت به کاری که انجام میشد آرامشی وجود نداشت و همه اش اضطراب بود، تا این که یک روز او از اداره اش آمد و بسته ای به من داد که درونش یک خودکار و یک دفترچه یادداشت و یک کتاب بود . بله یک کتاب که من نویسنده او را آموزگار خود میدانم بله آن کتاب را شما به رشته تحریر درآورده بودید و زحماتی گران متحمل شده بودید تا بتوانید اولین جای پا باشید تا انسانهایی مثل ما نیز بتوانند بعد از شما پای بر جای پای شما بگذارند ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی دوستم گفت که نجات خود را مدیون دو کس میداند اول ندایی درونی که خداوند آن را بنا کرده و هم اوست که مرا راهنمایی نموده دوم خود را مدیون راهنمایی های من میدانست(در حالی که من با راهنمایی به او خود را راهنمایی میکردم) و من برای این که با خودم و او صادق باشم به او گفتم که من هم مدیون دو کس هستم اول خداوند که مرا راهنمایی کرد دوم کس تو نیستی!!! بلکه آموزگارم کاترین پاندر است و بعد رو کردم و به او گفتم میدانی چرا اسم تو را در این دو نفر نگذاشتم چون میخواستم با تو صادق باشم ، بعد که از پیش او به خانه آمدم با خود اندیشیدم و بر آن شدم تا این صحبتم را ریشه یابی کنم که آیا از روی صداقت این حرف را زدم یا از روی غرور ؟ که در ذهن به این نتیجه رسیدم که از روی غرور بوده است و بعد به او زنگ زدم و گفتم: فکر کنم به تو بدهکار باشم. او گفت : چرا ؟ باید به من بدهکار باشی ، گفتم : تنها کسی که کتاب کاترین را به من رساند تو بودی و او گفت که نه این ذهن تو بود که خواستی و من بی آنکه بدانم آن کتاب چیست به تو هدیه دادم چون به من نیز هدیه داده شده بود ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخرین سخن :&lt;br /&gt;از خداوندی که شبان تمام انسانهای روی زمین است ممنونم که به من توسط آموزگاری چون شما فهماند که زندگی یعنی چه ......&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من خودم را مدیون زحمات خانم Catherine Ponder میدانم و فرشته کوچک Catherine Ponderرا فرا میخوانم تا وجود مرا در این سوی دنیا برای او نمایان سازد . از طرف سعيد . الف آرزوی لحظه لحظه های شاد را برای زندگی پربارتان ، بپذیرید ... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;سه شنبه چهاردهم خرداد 1387&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3448430857149814420-5105561546774619849?l=lucky405.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://lucky405.blogspot.com/feeds/5105561546774619849/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/catherine-ponder.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/5105561546774619849'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3448430857149814420/posts/default/5105561546774619849'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://lucky405.blogspot.com/2009/09/catherine-ponder.html' title='کاترین پاندر Catherine Ponder'/><author><name>خوشبخت</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02479385846914307848</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
